در 5 خرداد سال 1287 سحرگاه هنگامیکه عقربه ساعت روی عدد چهار قرار گرفت ، کسی نمیدانست که آن لحظه نقطه آغاز تمدنی نوین در خاورمیانه خواهد شد .  خورشید که بالا آمد ،خبر در جهان پیچید "چاه نفت نمره یک فوران کرد" آنگاه طلوع رنگینی ،بر گستره تاریخ ،پرتو افشانی شد .

"مسجد سلیمان روزت مبارک "

به مناسبت سالروز اکتشاف نفت در ایران و خاورمیانه در 5 خرداد سال 1287 هجری شمسی  پیشنهاد ثبت  این روز بزرگ در تقویم رسمی کشور  را از مقامات کشوری خواهانیم  تا جای خالی  تاریخ تولد اولین شهر صنعتی ایران و خاورمیانه  در شناسنامه این شهر پس از 106 سال ثبت گردد.

مسجدسلیمان را در دوره تمدن ایلام آساک می‌نامیدند که بخشی از منطقه "سماش " عیلام تلقی می‌شد. ولی پس از حمله آریایی‌ها و شکست عیلامیان نام آن به پارسوماش تغییر پیدا کرد.

در فاصله اواسط سدهٔ۹ تا اَوایل سدهٔ۷ پیش از میلاد قومی آریایی  به نام

"پارسوا"ااز دامنه‌های شمال غربی زاگرس و کوههای بختیاری  به جلگه  خوزستان فرود آمدند و مسجد سلیمان کنونی از جمله مناطقی بود که در آن سکنیٰ گزیدند. این قوم نیمه بدوی که متکی برمعیشت شبانی به ویژه تربیت اسب  بودند، بعد از آشنایی با کشاورزی و ترک کوچ نشینی ، در نواحی کوهپایه‌ای جلگه، شهر تازه‌ای بنا نهادند و آنرا به یاد سرزمین گذشته خود که "پارسوا "نام داشت "پارسوماش "خواندند.

اعتقاد ایرانیان به آتش به عنوان  نمادی از اهورا مزدا.و جوشش روغن مقدس قابل اشتعال بر سطح زمین در شهر پارسوماش باعث شد تا این شهر دارای آتشکده‌های همیشه جاویدان شده و بنابراین شهر از لحاظ مذهبی نیز به شدت اهمیت یافت، به گونه‌ای که آتش این آتشکده تا  زمان هارون الرشید  نیز روشن بود.

اهمیت مذهبی و اعتقادات مردم به پاک و مقدس بودن این شهر به حدی زیاد گردید که حتی بعد از ورود اسلام، ایرانیان برای زیارت به این شهر مراجعه می‌نمودند. لذا هویت مذهبی آن مانند دیگر اماکن مقدس همچنان باقیمانده و نام «مسجدسلیمان» نیز در همین راستا بر آن اطلاق گردید. اما حتی این نامگذاری از غروب اولیه شهر در زمان هارون جلوگیری نکرد.

طلوع دوباره این نخستین شهر پارسیان بعد از گذشت چندین سده در ۴ بامداد ۵ خرداد ۱۲۸۷ هجری شمسی(۱۹۰۸میلادی) با فوران نفت از میدان نمره یک  در میانه مسجدسلیمان کنونی آغاز گردید.

 فورانی که حیات اقتصادی و اجتماعی مسجدسلیمان و بعد ایران را دگرگون کرد. ولی این بار بانیان شهر نه شبانان پارسی فرود آمده از کوهها و بلکه فرنگیان شهرنشین و صنعتگر و به اصطلاح مدنیت یافته اما جهانگشایانی بودند که از دریاهای دور آینده خود را در این سرزمین یافته‌اند. این بیگانگان زیرک به مدد متون تاریخی (همچون نوشته‌های هردوت) دریافته بودندکه ایرانیان در این محل از روغن مقدسی که به طور طبیعی از زمین بیرون رانده می‌شد استفاده‌های گوناگون کرده و آتش جاویدان خود را در این جایگاه می‌جسته‌اند. پس نماینده پیگیر و ماجراجوی انها به نام «ویلیام ناکس دارسی» انگلیسی با شرکت خود به نام «سندیکای امتیازات» موفق شدند با انتقال فن‌شناسی و تجهیزات لازم و حفر چاه به سرچشمه آتش جاویدان پارسیان دست یابند. بعد از کشف و فوران نفت در مسجدسلیمان با دخالت دولت انگلیس، شرکت ذکر شده به شرکت «نفت ایران و انگلیس»تبدیل گشت. این شرکت زمینی را که طلای سیاه در زیر آن خفته بود خریداری و راه برون رفت  نفت یا جزیره آبادان را نیز از شیخ خزعل به اجاره گرفت .

از همین زمان است(۱۲۸۷ ه. ش یا ۱۹۰۸ میلادی) که بنیان اولین شرکت شهر(company Town) معدنی ایران در مسجدسلیمان و بعد از آن اولین شرکت شهر صنعتی (با توجه به احداث پالایشگاه در آبادان گذاشته می‌شود.

با اتمام خط لوله مسحد سلیمان به آبادان  از ۱۹۱۲ میلادی حیات مجدد مسجدسلیمان آغاز شد. استخراج نفت که در این سال ۴۳ هزار تن بود تا آخرجنگ جهانی اول (1918 میلادی) به سالیانه ۱ میلیون تن و تا ۱۹۲۵ میلادی به بیش از ۴ میلیون تن در سال رسید مسجدسلیمان تا سال ۱۹۲۸ میلادی تنها منبع استخراج نفت ایران بود تا دراین سال در میدان نفتی عظیم هفتکل نیز فوران نفت آغاز گشت و مسجدسلیمان در تولید نفت از انحصار خارج شد.

 اما تولید در منطقه همچنان افزایش یافت به طوری که در سال ۱۳۱۴ ه. ش ۱۹۳۵(میلادی) اوج تولید در سراسر بهره‌برداری (۱۲۷ هزار بشکه در روز) رسید. بعد از افتی کوتاه در تولید نفت به علت ملی شدن این صنعت در ایران (1330-33 ه .ش) به دلیل برنامه شرکت نفت ایران و انگلیس و دولت امپریالیستی انگلیس بار دیگر استخراج نفت افزون شد که تا سال ۱۳۴۵ ه. ش کما بیش ثابت بود(سالیانه حدود ۳۰ میلیون بشکه معادل ۴ میلیون تن) اما از این سال به بعد تولید نفت به سرعت کاهش یافت و بعد از بسته شدن چاه‌ها در سالهای ۶۰ و ۱۳۵۹ه. ش تولید سالیانه آن به حدود تولید روزانه در گذشته محدود گشت. دلیل کم شدن تولید نفت اینست که بعد از حدود ۷۰ سال بهره‌برداری مداوم ۹۸٪ از مقدار نفت قابل حصول به صورت طبیعی از منطقه استخراج شد و از آنجا که بهره‌برداری از سایر میدانهای نفتی به ویژه میدان‌های نفتی مرزی از اولویت برخوردار گردید، استخراج نفت در مسجدسلیمان که می‌بایست با تزریق آب یا گاز انجام پذیرد و این خود نیز مشکلاتی را به دنبال دارد، متوقف شد.

چاه نفت شماره یک و نخستین اکتشاف نفت

در تاریخ ۲۸ ماه مه سال ۱۹۰۱ میلادی، در زمان سلطنت مظفرالدین شاه قاجار ،ویلیام ناکس دارسی ، تاجر بزرگ طلا در انگلستان امتیاز کشف نفت ایران را از آن خود کرد و برای این منظور" جورج برنارد رینولدز " را که تجربیاتی در زمینه حفاری نفت در مناطق نفت خیز سوماترا داشت، برای اکتشاف و استخراج نفت به استخدام خود درآورد. رینولدز در پایان سال ۱۹۰۲ میلادی عملیات حفاری اولین چاه در چاه سرخ  واقع در قصر شیرین  و همچنین شاردین رامهرمز را آغاز کرد و همزمان مقدمات حفاری در منطقه نفتون  مسجد سلیمان را مهیا ساخت.

پس از دو سال حفاری در شاردین گروه رینولدز به این نتیجه رسیدند که در این نقطه نمی‌توانند به نفت برسند. اما علائم موجود و وجود آتشگاه و نیز حوضچه‌ای که خود به خود قیر از آن می‌جوشید و یادداشت‌ های مورخین و باستان شناسان که تصریح کرده بودند در ناحیه نفتون  نفت فراوان به دست می‌آید، سرمهندس رینولدز را که از مدتی پیش در آنجا به کار حفاری مشغول بود، امیدوار کرد و به همین علت وسائل و تجهیزات را به منطقه نفتون در مسجد سلیمان منتقل کردند و در پایان ماه ژانویه سال ۱۹۰۸ میلادی حفاری چاه شماره یک این شهر آغاز شد.

سرمایه شرکت که در انگلیس تشکیل شده بود تا در ایران به نفت دست یابد، به علت طولانی شدن دوره حفاری به پایان خود می‌رسید و ویلیام ناکس دارسی که از پیدا شدن نفت در این سرزمین قطع امید کرده بود طی تلگرافی از رینولدز خواست تا حفاری را تعطیل کند. گفته می‌شود تلگراف به دست رینولدز رسیده بود اما چندان به مسجد سلیمان اعتماد داشت که ترجیح داد بدان اعتنایی نکرده به کار خود ادامه دهد. سرانجام در حالیکه اعضای گروه در اوج نا امیدی به سر می‌بردند، در ساعت چهار صبح روز پنجم خرداد ماه ۱۲۸۷ خورشیدی برابر با ۲۶ماه مه ۱۹۰۸ میلادی، مته حفاری از ضخامت زمینی به قطر ۳۰۰ متر عبور کرد و آخرین ضربت خود را به صخره عظیمی که روی منبع نفت قرار داشت فرود آورد، در نتیجه در عمق ۱۱۸۰ پا(۳۶۰ متری) نفت با فشار زیادی تا ۵۰ پا(۱۵ متر) بالاتر از نوک دکل حفاری فوران کرد و کارگران را در خود غرقه ساخت. بدین ترتیب فصل جدیدی در تاریخ کشور رخ داد و ایران به جمع کشورهای نفت خیز جهان پیوست.

این اتفاق، که نخستین اکتشاف نفت در خاورمیانه به شمار می‌رفت، حیات اقتصادی و اجتماعی مسجد سلیمان و ایران را دگرگون کرد، چنانکه از این چاه روزانه ۳۶۰۰۰ لیتر (معادل ۸۰۰۰ گالن) نفت استخراج می‌شد و بعدها در این شهر حداقل ۳۰۰ چاه نفت حفر شد. این شهرک باستانی به یک شهر مدرن و پر رونق بدل شد. جمعیت آن افزایش یافته، خانه‌ها و محله‌های جدید برای کارکنان شرکت نفت از مدیران ارشد گرفته تا کارگران ساخته شد. شرکت نفت ابتدا اقدام به ایجاد یک دستگاه آب شیرین کن نموده و سپس برای انتقال آب رودخانه کارون به شهر، لوله کشی منازل را به انجام رساند. همچنین خط آهنی توسط این شرکت تاسیس شد که تا درخزینه ، روستایی در نزدیکی شوشتر ، امتداد می‌یافت. بدین ترتیب مسجد سلیمان از یک قصبه به شهری بزرگ بدل شد و مردم از اطراف و اکناف برای کار به این شهر مهاجرت کردند. شبکه آب و برق تکمیل گردید و سیستم فاضلاب شهر به وجود آمد، حمل و نقل زباله مرتب شد و سیستم اتوبوس رانی به کار افتاد.

همچنین ورزشگاه بزرگی ساخته شد و مسجد سلیمان چهره یک شهر تازه و متفاوت از سایر شهرها را به خود گرفت

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 20:59 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

در اقدامی بسیار زیبا و به همت هنرمندان و قلم به دستان ایل بختیاری بار دیگر در دوم فروردین 93 در پایتخت سیاسی و فرهنگی ایل بختیاری در شهرستان مسجد سلیمان کنگره بزرگداشت شهید علیمردان خان بختیاری با شکوهی بسیار زیبا و حضور چهره های سیاسی و علمای دینی کشور و استان باخیل عظیمی از مردم با اصالت و فرهنگ دوست برگزار شد که جا دارد از زحمات این عزیزان در برپایی این گنگره و احیا ء نام این شهید جاوید بختیاری تشکر و قدردانی خود را بعمل آورم . این عزیزان با این عمل خود ضمن یادآوری رشادت های سرداران ایل بختیاری در طول تاریخ کهن این مرز و بوم برگ دیگری در تاریخ بختیاری نگاشتند .ولی برای قوم بزرگ بختیاری این به تنهایی کافی نیست . دوستان توجه داشته باشند در برپایی کنگره های اینچنینی میبایست یادی از سرداران و همرزمان دیگر واقعه جنگ سپید دشت نمایند و باید فراموش نکنیم که در کنار شهید علیمردان خان شهید محمد رضا خان سردار فاتح نیز در زندان قصر در چوخه های استبدادی رضا شاه اعدام شد و این تنها شهید جبهه مبارزه با استبداد پهلوی نبوده و حتما فراموش نکرده ایم که جعفر قلی خان سردار اسعد سوم نیز به دستور رضا شاه به شکل مشکوکی به شهادت رسید و یا ابوالقاسم خان بختیار که هم بادولت استعماری بریتانیا و هم با دولت رضا شاه  دلاورانه جنگید  تا در راه  قیام ازادیخواهانه خود به شهادت رسید. برپایی چنین کنگره هایی صرفا" ضمن یادآوری رشادت های سرداران بزرگ ایل بختیاری است بلکه میبایست کارگاهیی چهت پرورش ذهن های پویا و ترغیب نسل جدید به مطالعه کتب تاریخ و فرهنگ بختیاری باشد امیدوارم در کنگره های بعدی شاهد بیشتر باشکوه برگزار شدن این مراسم ها از سوی شما سروران بزرگ باشیم جا دارد یکبار دیگر از زحمات کلیه برگزار کنندگان این کنگره تشکر و قدر دانی خود را اعلام نمایم. ضمنا انتظار میرود که سرپرست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مسجد سلیمان همچنین اعضاء محترم شورای اسلامی شهر و شهردار محترم به پاس ارج نهادن به دلاوری  این سرداران پیشنهاد این حقیر که نصب تندیس از این شهید حماسه ساز در یکی از میادین و نامگذاری میدان به نام آن شهید کار زیبای این کنگره را تکمیل نمایند.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 19:48 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

وقتی کسی میپرسه کجایی هستی ؟
اگر ذره ای تردید داشتی چه بگویی به گذشته ای که داری فکر کن ،به تاریخ پر افتخارت ،به رشادت های مردان و زنان ایلت و به پشتوانه ها و افتخاراتی که داری فکر کن :
به اینکه هسته اصلی سربازان کورش بوده ای
به اینکه هیچ قومی از قلمرو سرزمینت نتوانسته بگذرد حتی عرب و مغول
به اینکه با آریوبرزن راه اسکندر را جانانه بستی و تا آخرین سربازت مقاومت کردی اما افسوس تنها بودی و همه رفته بودند
به اینکه نومیدی نادرشاه را به امید تبدیل کردی و قندهار بی تو فتح کردنی نبود
به اینکه مشروطه را رقم زدی و برای اولین بار در تاریخ کشور ، خاورمیانه و آسیا حرف از دموکراسی و برابری و حکومت مردم زدی
به اینکه هرگز نخواستی و اجازه ندادی مام وطن تنها بماند
به اینکه با سر دادن ملودیه "دایه دایه وقت جنگه" 8 سال جلوی بعث پلید ایستادی
به اینکه در فرهنگت شعر داری موسیقی داری ،رقص داری ،نمایش داری ،داستان داری ،افسانه داری ،روش های طبابت و دارو شناسی داری و دنیایی حماسه داری ،عشق های جانانه داری
پس هیچ وقت احساس حقارت نکن ،
میخواهند غرورت،اصالتت و هویتت را خرد کنند ،قامتت را بشکنند ،شاید بتوانند بی هویتی خود را پشت جک هایی که برای تو میسازند پنهان کنند
به این فکر کن که هنوز آرزوی خیلی هاست نسبشان به تو برسد
چون که بختیاری بودن یک افتخار است
پس مفتخر باش و بی درنگ بگو
بختیـــــــــــــــــــاری ام
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 21:29 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

نام « جیکاک» برای مردم مناطق نفت خیز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسلیمان و عشایر بختیاری نامی کاملاً آشناست. نامی که به نماد شیادی ، نیرنگ بازی و حیله گری آنهم از نوع خطرناک آن یعنی انگلیسی تبدیل شده ، با گذشت قریب به 60 سال مردم این مناطق به کسانی که به نیرنگ ، مکر و حیله و البته سیاستمداری از نوع خاص کلمه مشهورند لقب جیکاک می دهند! « میجر جیکاک» مامور سازمان اطلاعاتی « انتلیجنت سرویس» انگلیس بود که سالها در مناطق جنوبی کشور به جاسوسی و اجرای برنامه های دولت متبوعش اقدام نمود. وی سالها زیر نظر « آندروود» که با اسامی « ماژور آندروود» و « کلنل آندروود» معروف است ، آموزش دیده و تجربه کافی کسب نمود. آندروود چهره ی مرموز و سیّاسی بود که مدتی ریاست بندر بصره را به عهده داشت و با قدرت عجیبی منطقه شط العرب را اداره می کرد. چند سال بعد با درجه کلنلی ریاست ادارة اطلاعات شرکت نفت انگلیس و ایران را عهده دارگردید و مدتی نیز در تهران در کسوت تاجر فعالیتهای جاسوسی انگلیس را سازماندهی می کرد.  نقل می کنند ، جیکاک به مدت هفت سال برای شخصی از طایفه « موری» به عنوان شخصی کرولال چوپانی کرد و در این فرصت توانست با گویش ، فرهنگ ، باورها و اعتقادات بختیاری ها کاملاً آشنا گردد. جیکاک بعد از آن نیز اغلب اوقات خود را در میان عشایر بختیاری می گذراند و با توجه به استعداد خارق العاده خود در یادگیری زبان در مدت بسیار کوتاهی توانست زبان فارسی و از آن مهم تر گویش بختیاری را همچون زبان مادری خود یاد بگیرد . به حدی که تشخیص او از غیر بختیاری ها بسیار مشکل بود . خصوصاً اینکه با شگرد های خاص تفاوت ظاهری خود را نیز بوسیله گریم های مداوم با چهره بختیاری ها به حداقل می رساند و البته چنانچه حکایت می کنند آنقدر بر زبان و گویش و تاریخ و فرهنگ بختیاری مسلط بود که چنانچه کسی نیز می خواست از ظاهر او به خارجی بودنش مشکوک شود با صحبت کردن و روبرو شدن با اطلاعات او یقین پیدا می کردند که وی بختیاری است! جیکاک علاوه بر قدرت فوق العاده اش در زمینه یادگیری و تطبیق با محیط برگ برنده دیگری نیز داشت و آن شوخ طبعی ذاتی وی بود ! سرهنگ «جیکاک» مأمور ورزیده ، مکار و سری سازمان اطلاعاتی « اینتلیجنت سرویس » انگلیس در سه ماموریت ویژه به دولت متبوعش خدمات ارزنده ای ارائه کرد.1- در طی جنگ جهانی دوم و پس از آن در ایران نقش زیادی را در جهت منافع کشورش ایفا نمود. جیکاک در جنگ جهانی دوم تلاش وافری مصروف داشت تا بر ناامنی و تنشهای موجود در بین بختیاری ها فائق آید و ناآرامی های منطقه بختیاری که به وسیله ابوالقاسم خان بختیاری رهبری می شد ، خاموش سازد. در سال 1322 شمسی دولت ایران با پشتیبانی انگلیسی ها  مرتضی قلی خان صمصام را به عنوان فرماندار شهرکرد و بختیاری منصوب کرد تا بتواند بر اوضاع نابسامان بختیاری تسلط پیدا کند.« جیکاک » افسر و مأمور اطلاعاتي اينتلجنت سرويس بريتانيا که رابطه ای صمیمانه و دوستانه با مرتضی قلی خان داشت و مرتب به دیدار خان می آمد ، نیز  دست بکار شد تا  از گسترش نا امني به مناطق نفت خيز جلوگيري کند. مهراب اميري به نقل از يكي از خوانين بختياري آورده است كه روزي جيكاك در حضور تمام سران و رؤساي طوايف بختياري با لحن تملق آميزي خطاب به جمعيت در حالي كه به مرتضي قلي خان اشاره مي كرد گفت: حضرت اشرف(يعني مرتضي قلي خان) پدر من است وهرچه امركند ما(انگليسي ها) انجام خواهيم داد. اين اظهار تملق از جانب كسي كه مأموررسمي انگليس يعني نماينده ي دولتي بود كه مي رفت در جنگ جهاني دوم فاتح شود به معناي آن بود كه انگليس در رقابت ميان ابوالقاسم خان بختياري- طرفدار آلمان- و مرتضي قلي خان طرفدار انگليس حمايت تمام و كمال را از مرتضي قلي خان خواهد داشت. (گارثویت؛1374: 229؛ غفارپور، 1384: 127)2- جیکاک در دوران جنگ جهانی دوم ، در تحریک سران قبایل و عشایر جنوب و برپایی «نهضت جنوب» سهم زیادی داشت. چنانکه برخی منابع از جمله روزنامه « ایران ما » نیز به نقل از « یک مسافر مطلع » در این باره نوشت:« قریب به دو هفته پیش از اولتیماتوم ناصر قشقائی و طغیان جنوب (۲۵/۶/۲۹) مستر جیکاک به همراهی «حشمت‌الدوله فرنود » مشاور قضائی شرکت نفت برای بازرسی تشکیلات محقر شرکت نفت شیراز که بیش از دو تلمبه در سراسر شهر ندارد، به شیراز آمد و پس از ملاقاتی که در باغ ارم با خسرو قشقائی نمود غفلتا سر زیر آب کرده ، ناپدید شد. مستر جیکاک با طیّاره از خوزستان به بوشهر آمد و از بوشهر تا شیراز که تماماً منطقه عشایری است، در ظرف چند روز با اتوموبیل طی کرد. گفته می‌شد که نامبرده در سر راه ملاقاتی با خوانین حیات داودی و تنگستانی و بویراحمدی و ممسنی به عمل آورده است.»(ایران ما ، 21/7/25 شماره ۶۵۲ ) 3-  با خاتمه جنگ جهانی دوم جیکاک به استخدام شرکت نفت ایران و انگلیس درآمد. می گویند  حکومت واقعی مناطق نفت خیز در دست او بود. در سال 1329 شمسی که موضوع ملی شدن نفت مطرح گردید ،جیکاک برای جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بکار برد تا بتواند1- نهضت ملی شدن نفت را بی اثر و مضمحل کند ۲- سلطه استعمار انگلیس بر ایران و به ویژه مناطق نفتی همچنان استمرار داشته باشد. او علاوه بر تشویق بختیاری ها به بی توجهی به ملی شدن صنعت نفت، کوشش نمود تا در کار هیئت خلع ید از شرکت نفت ایران و انگلیس خلل ایجاد نماید. به گفته ی حسین مکی به هنگام عزیمت هیئت خلع ید به آبادان، جیکاک تصمیم گرفت عده ای را تحریک کند تا اتومبیل اعضای هیئت را از روی پل بهمن شیر به داخل رودخانه بیندازد اما این توطئه ناکام ماند. سرانجام دولت ایران که به کارشکنی و اخلال جیکاک در امر ملی شدن صنعت نفت پی برده بود وی را از ایران اخراج نمود.جیکاک در راستای تحقق این اهداف یک جریان شبه دینی را در مناطق نفتی به ویژه محل استقرار شاخه هفت لنگ بختیاری ، سازماندهی کرد. این جریان مرموز که بیش از هر چیز بر انکار دنیا ، ترک آن ، کناره گیری از امور دنیوی و بی ارزش بودن خاک و نفت تاکید داشت ، « تولویی» یا « طلویی » و « سروشی» نام داشت. می گویند طلوعی ناشی از حالتی بود که جیکاک انگلیسی با اتصال برق بر بدن مردم ایجاد میکرد و نوعی شوک به افراد وارد می ساخت. برخی از شنیده ها نیز حکایت از آن دارد که احتمالاً از قرص های روان گردان استفاده می کرد و نوعی حالت گیجی ، بی تعادلی و هذیان گویی در اشخاص ایجاد می کرد. زیرا  «سُروشی» در بین مردم به معنی دیوانه ، مجنون ، شیدا و ناهشیارمی باشد.جیکاک ابتدا با کمک عصای الکتریکی ، عمامه و ریش نسوز ، شعبده بازی و ساختن اشکال مار و افعی  ، باران مصنوعی و... در بین عشایر قدرت نمایی کرد و با تحقیر و غلبه بر برخی سادات و ملاهای محلی ، توانست اعتماد بسیاری از عامه مردم را جلب کند. ملاها و برخی روحانیون کم سواد بی خبر از مکر و حیله جیکاک مقهور و مغبون شده  در گوشه ای منزوی شدند و یا به جیکاک پیوسته و اصطلاحاً « سر طلویی» یا سر دسته شدند. بسیاری با تاثیر پذیری از القائات جیکاک و ایادی آن ، گروههای را  تشکیل دادند که در راس آن یک سردسته ( سرطلوعی) قرار داشت. این افراد ضمن کناره گیری از فعالیتهای دنیوی و امور روزمره ، در کوی و برزن و روستاها گشت وگذار کرده و شعار می داند « هرکی مهر علی در دلسه  ، نفت ملی سی چنسه » ( کسی که مهر حضرت علی در دلش جای دارد ، به نفت ملی نیاز ندارد) .                                                           یا                    تو که مهر علی من دلته                نفت ملی سی چنته                                                          یا         هر کی مهر علی من دلسه                  نفت ملی سی چنسه یعنی: هر کسی که مهر حضرت علی (ع) را در دل دارد ، ملی شدن نفت  چه ارزشی برای وی دارد.                                                               یا       هر که مهر علی به دلسه                   هونه و زندیی سی چنسهیعنی: هر کسی مهر حضرت علی در دل دارد  خانه و زندگی برایش ارزشی ندارد. بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها کرده و با تشکیل دسته جات متعدد و درست کردن پرچم و علم های گوناگون علی علی گویان به امامزاده ها رفته و طلب عفو و بخشش می کردند. نکته جالب اینکه جیکاک در کسوت و با لباس روحانی با سوء استفاده از معتقدات مردم دست به انحراف افکار عمومی و عوام فریبی زد  و به این اشخاص ساده لوح و بی خبر از همه جا تلقین کرده بود که وطن مشتی خاک بی ارزش است باید به فکر بهشت بود. کسی که روش و مرامش دوستی و محبت اهل بیت به ویژه عاشق حضرت علی (ع) است ، نباید خود را درگیر امور بی ارزشی مانند نفت نماید. فتنه جيکاک زمانی اوج گرفت که برای مقابله با ملی شدن نفت  به امام زمان (عج)متوسل گردید و خطاب به  عشاير بختياری اعلام کرد ، که در ملاقاتی که با امام زمان در منطقه بختیاری داشت ، امام از ایشان خواست تا به مردم اعلام کند هر کس از حضرت علی (ع) و خاندانش پيروی می کند ، دست از ملی شدن نفت بردارد.در برخی از مناطق کار به جایی کشید که در یکی از  گروهها طلویی در روستایی از توابع اردل ، شخصی ادعا کرد خداست ، فرد دیگری مدعی شد حضرت علی (ع) است و فرد دیگری خود را قنبر  ، غلام حضرت علی (ع) نامید. این اشخاص با هدف اجرای فرامین الهی ، زنی را با تبر به قتل رساندند. در منطقه کوهرنگ پیامدهای این جریان ،وضعیت اسفباری را برجای گذاشت. بین عشایر شایع گردید ظرف دو سه روز همه مردم نابود و یا به پشه تبدیل می شوند. عشایر به بهانه اینکه آخرالزمان است اموال و دارایی خود را رها ساخته و متواری شدند ، اموال و دارایی آنها بوسیله فرصت طلبان به چپاول رفت. در بین عشایر اردل این شایعه سبب گردید تا عشایر مواد غذایی ذخیره خود را به مصرف برسانند و بسیاری از دامهای خود را ذبح کرده و خوردند. حکایتهای زیادی از حضور سرهنگ جیکاک که بعدها به «مستر جیکاک» و در اواخر حضورش در ایران به «سیدجیکاک» معروف شد نقل می شود که برخی از آنها عبارت است از:1- جیکاک در اوایل حضورش در شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان سرپرست یک دکل حفاری مشغول به کار شد. یک روز یکی از کارگران محلی از بالای دکل به زمین افتاد و در دم جان باخت. افراد محلی که از فوت فامیلشان به شدت عصبانی بودند و جیکاک را مسئول این واقعه می دانستند ، بسوی او حمله کردند. جیکاک که مرگ را در یک قدمی خود می دید ناگهان به سمت دکل حفاری حمله ور شد و با مشت و لگد به جان دکل افتاد. مردم محلی که شگفت زده بودند ناگهان ایستادند جیکاک که مردد شدن مردم را دید و فهمید انگار نقشه اش گرفته این بار  سر خود را به دکل می کوبید و با صدای بلند ضمن  ناله و زاری  به دکل بد و بیراه می گفت: که « نامرد تو برادرم را از من گرفتی» و از این گونه صحبتها... نقل می کنند که چند دقیقه بعد مردم دوباره به سمت جیکاک دویدند ولی این بار نه برای زدن و انتقام گرفتن بلکه برای دلداری دادن به او و ممانعت از کوبیدن سرش به دکل!2- از دیگر حکایات جیکاک عصای معروف است که با آن معجزه می کرد و وقتی آنرا به بدن کسی می زد به آن شوک عجیبی منتقل می شد! جیکاک مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از کسانی را که به دلیل مختلف می خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد، تخریب می کرد ! بعدها فاش شد که در عصای معجزه آسای مستر جیکاک جز یک پیل خشک الکتریکی و یک مدار ضعیف انتقال برق هیچ چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوک الکتریکی به افراد نگون بختی می شده که مستر جیکاک هنگام تماس عصا با آنها ، دکمه وصل جریان را فشار میداده !! جیکاک برای اثبات حقانیت خود نیز از این عصا استفاده بسیار برد و به مردم می گفت که چون صاحب کرامت است شبها به اذن خدا نوری در پیش پایش روشن می شود تا بتواند راه را از بیراه تشخیص دهد. مردم شگفت زده بارها شب به دنبال وی راه می افتادند تا شاهد درخشش نور در پیش قدمهای وی باشند. وی با این کار نه تنها اعتماد و اعتقاد مردم را به خود جلب می کرد بلکه جایگاه و موقعیت سادات و برخی روحانیون را بسیار تضعیف می ساخت.3- در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می کرد و هنگامی که قرار بر اثبات شد، کبریتی روشن کرد و گفت: هر کس راست بگوید این کبریت ریشش را نمی سوزاند. اول کبریت را به ریش خود گرفت که نسوخت سپس ریش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند. به آنها قبولاند که دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد که ریش او مصنوعی و نسوز بود .4- اقدام بعدی جیکاک پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گزاری وی بود! جیکاک مجلس وعظ و منبر برپا می کرد و آخرش هم روضه امام حسین میخواند و وسط روضه موقعی که همه داغ می شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشی که وسط مجلس بود پرتاب میکرد!  عمامه نمیسوخت و جیکاک آنرا به عنوان معجزه خود بیان میکرد و ادعا می کرد که  سید  واقعی اوست. هیچکس را  به سیدی قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش میسوخت! از اینجا بود که او به «سید جیکاک» معروف شد..وی بارها درحضور جمع کثیری از مردم ، سادات را به مبارزه می طلبید و با نمایش دقیقی که ارائه می داد ، مردمان شگفت زده را به خود متمایل می کرد و سادات را مغبون و منزوی می ساخت. اعتقاد مردم را به سادات دچار شبهه و تردید می نمود



+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 22:56 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


بهداروند یا بختیاروند یکی از شاخه های مهم هفت لنگ بختیاری است.بسیاری از مورخان این طایفه را بازماندگان همان طایفه ای میدانند که حمداله مستوفی از آن با نام «مختاری» یاد می کند که از جبل السماق سوریه به سرزمین لر بزرگ مهاجرت کردند. شاید هم در بختیاری ساکن بودند و مستوفی به اشتباه از آمدن آنها از حبل السماق خبرداده باشد. این طایفه چنان از موقعیت و جایگاه والایی برخوردار گردید که به تدریج نام آن « بختیاری» بر نام طوایف همجوار نیز اطلاق گردید و بسیاری وجه تسمیه بختیاری را همین موضوع می دانند. برخی از روایتهای شفاهی نیز گویای این مطلب است که نیای طایفه بهداروند ، شخصی به نام « بهدار» که در اصل « بختار » یا « بختیار» و یا « بخت دار»  بوده است. چون حرف «خ» در گویش بختیاری به «ح - ه » تبدیل می شود ، بختدار یا بختیار نیز به بهدار تبدیل گردید  و سبب نامگذاری طایفه بهداروند نیز همین موضوع می باشد.
از خوانین گذشته بختیاروند ، اطلاعات زیادی در دست نیست. در تاریخ معاصر چندتن از این خوانین شناخته شده هستند که به معرفی آنها پرداخته می شود. اسدخان بهداروند که در شجاعت ، دلاوری و مردمداری در بین بختیاری ها چهره ای محبوب بود  به واسطه کشتن شیرهای زیادی ، به اسد خان شیرکش شهرت پیدا کرد ،احتمالاً در اواخر دوران زندیه به دنیا آمد. برخی سال تولد وی را در حدود سال 1185 قمری ذکر کرده اند. خاندان وی یکی از کهن ترین خاندان های بختیاری است که از حدود اواخر قرن پنجم هجری سابقه تاریخی سکونت در بختیاری را داشته ودارند. اجداد او از حشم داران بزرگ بختیاری بودند، پدرش حیدر خان وپدر بزرگش شا همراد خان از روسای برجسته طوایف بختیاری بودند، که گله های بزرگی از احشام داشتند و تا زمان اسد خان و فرزندش جعفرقلیخان زندگی عشایری و کوچ نشینی داشتند. وی تابستانها در دامنه های  زردکوه و زمستانها در دژ اسد خان یا دژملکان  در نزدیکی لالی همچنین جلکان ، سهرکان ، اندیکا و لالی زندگی می کرد. دژ اسدخان دژ بسیار مستحکم و کهنی است که تسخیر آن ممکن نیست. بر باور عده ای از مردم ، این دژ متعلق به فرشتگان و ملائکه بود و به همین دلیل آن را دژ «ملکان» خوانند. احتمالاً در دورانی که خوانین استرکی  اداره ایل بختیاری را بر عهده داشتند ، این دژ در تصرف آنها بود. وقتی در اواخر دوران صفویه  امیران استرکی از قدرت برکنار شدند ، با گسترش نفوذ و قدرت خوانین چهارلنگ ، این دژ در اختیار خوانین خواجه موگویی قرار گرفت. پس از شکست چهارلنگها از هفت لنگها و تصرف بخش وسیعی از قلمرو گرمسیری آنان از جمله اندیکا و مناطق اطراف آن ، این دژ بدست خوانین بختیاروند افتاد.
در باره چگونگی آشنایی فتحعلی شاه با اسدخان که در آن زمان نوجوان چهارده ساله ای بوده و هنوز حیدرخان پدرش درقید حیات بود در کتاب « تاریخ قاجار»  یا «حقایق الاخبار ناصری» آمده است : در سال 1199 هجری قمری فتحعلیخان پسر حسینقلیخان قاجارمعروف به باباخان ( شاه بابا بعدی) برادر زاده و ولیعهد آغا محمد خان قاجارکه ملقب به جهانبانی بود ، به حکومت عراق وفارس که بختیاری نیز جزء آن بود ، منصوب گردید.ولیعهد قاجار فتحعلیخان تا شب شنبه بیست ویکم ذیحجه سال 1211هجری که آغامحمد خان کشته میشود،در این سمت بود. در این زمان اسدخان 25 ساله و پس از مرگ پدرش رئیس ایل بود.
 والی یا فتحعلیشاه آینده ، علاوه بر اطلاعاتی که توسط عوامل خود از بزرگان و نخبگان ولایت خود داشت ، به مناسبت های مختلف خود نیز با خانواده اسدخان آشنا می شد، به گفته مرحوم « آقربانعلی » نوه اسد خان : خواهر بزرگ اسدخان « بی بی پری» ( کسی که بعدها از سر دلسوزی اسدخان را با زهر میکشد.) در زمان حیات حیدرخان همسر محمدعلیخان قشقائی بود، در جشنی  فتحعلیخان والی ، خواهر یا خاله اسد خان بنام زینب بیگم مادرآینده محمد تقی میرزا حسام السلطنه را دیده و او را خواستگاری میکند. بدین ترتیب با ای وصلت ، رابطه والی با بختیاری ها بسیار حسنه گردید. بعدها ولیعهد به اعتبار همین وابستگی سببی بخوبی از نیروهای رزمی بختیاری و قشقائی در رسیدن به قدرت استفاده کرد. شواهدی حکایت از آن دارد، که پس از این وصلت ایلخانی بختیاری یا حداقل طایفه هفت لنگ را به حیدر خان و پس از او به اسد خان داده است و خان قشقائی را هم ایلخانی قشقائی کرده است. فتحعلیشاه ، والی فارس و ولیعهد، پس از کشته شدن آغا محمد خان قاجار از شیراز با جنگجویان بختیاری و قشقائی به تهران آمد، به مجرد ورود و تسلط بر دارالسلطنه تهران به کمک سپاهیان همراه خود به کور کردن وقتل عام مدعیان سلطنت خود که بیشتر اقوام و نزدیکان او بودند پرداخت.  بدلیل اینکه سرکوبی مخالفین سالیانی زیادی طول کشید ، سپاهیان بختیاری و قشقائی نیز مدت مدیدی در تهران ماندگار شدند و مورد اعتماد شاه قاجار بودند.ولی بعداز قدرت گرفتن شاه قاجار، نیاز شاه قاجار به این سپاهیان و روسای آنها، تبدیل به وحشت از قدرت گرفتن روسای این سپاهیان یعنی اسدخان بختیاری ومحمدعلیخان قشقائی شد.
به این ترتیب اسد خان بختیاری بطور قطع مدت مدیدی مورد حمایت شاه قاجار وخواهر زاده یا خاله زاده خود ، محمد تقی میرزا حسام السلطنه بوده است و بنظر میرسد، عنوان 25 سال ایلخانی بودن اسدخان بختیار وند در ایل بختیاری در دوره سلطنت فتحعلیشاه قاجارچندان هم دور از واقعیت نیست.
اما به تدریج میانه شاه و خان بختیاری به هم خورد و روابط تیره گشت. اسد خان نیز که در جنگاور و شجاعت زبان زد بود بخش زیادی از عمر خود را به عنوان یاغی و متمرد سپری کرد و کمتر حاضر بود تابع دولت مرکزی باشد. این جنگاور بی باک بود تا پشت دروازه های تهران را ناامن کرده بود و نامش لرزه بر تن افراد می انداخت. اسدخان مخالف سرسخت دولت وقت و پادشاه آن زمان فتحعلی شاه و سالها  یاغی دولت بود و با اقتدار در بختیاری حکمرانی می کرد به گونه ای که به او «شاه اسد» می گفتند.
 
نیروهای قاجار که مدتها در تعقیب و کمین اسد خان بودند ، گویا موفق شدند به هنگام شکار اسدخان را دستگیر کنند و شکار با ارزش خود را به تهران روانه کردند. فتحعلی شاه دستور داد او را زنده به گور کنند و در مقابل چشمانش قبرش را بکنند. ماموران اجرای حکم در مقابل چشمان اسدخان مشغول کندن گور شدند ، گورکن خسته شده بود و به سستی بیل می زد. اسدخان با شهامت و در نهایت خونسردی بیل را گرفت و شروع به کندن قبر کرد و قبر را به سرعت آماده کرد. اینکار اسدخان باعث حیرت و شگفتی همگان گردید. رشادت اسدخان به گوش فتحعلی شاه رسید ، شاه نیز از این کار اسدخان خوشش آمد ، وی را بخش ید اما دستور داد تا زنده است در تهران بماند.
 اسدخان در تهران بسر می برد تا اینکه ژنرال «گاردان» در راس هئیتی فرانسوی برای برقراری روابط با ایران به دربار فتحعلی شاه آمد. با توافق بعمل آمده فرانسویها تعهد کردند قشون ایران را به سلاحهای روز تجهیز کنند. افسران فرانسوی برای عملی ساختن تعهدات خود در ساخت توپخانه و مهمات به ذغال نیاز داشتند. فتحعلی شاه به دوخان بختیاری یعنی حبیب الله خان دورکی و اسدخان بختیاروند که هر دو در تهران بودند ، دستور داد به بختیاری بروند و در ازاء آزادی شان ،ذغال مورد نیاز را تامین کنند. خوانین راهی بختیاری شدند. وقتی به بختیاری رسیدند اسدخان از فرمان شاه تمرد کرد. حبیب الله خان موضوع سرپیچی اسدخان  را به شاه گزارش کرد. از طرف شاه حاکم اصفهان مامور سرکوبی اسدخان شد.قشون ایران با همراهی افسران فرانسوی و با کمک دورکیها به فرماندهی الیاس خان فرزند فرج الله خان به جنگ اسدخان رفتند. این جنگ به نوعی جنگ بین بهداروندها و دورکی ها نیز بود ، زیرا حبیب الله خان دورکی و اسدخان بهداروند هر دو مدعی ریاست بر هفت لنگ بودند و زیر بار ریاست یکدیگر نمی رفتند. پیروزی یکی از این دو خان می توانست ریاست وی را بر هفت لنگ تضمین کند.  اردوی نظامی دولت در سال 1227 قمری در دامنه های زردکوه ، اسدخان و طایفه بهداروند را به محاصره در آوردند آنها را تا دامنه کوه در نزدیگی تنگه ای که معروف به «کلن چین» بود عقب راندند. اسدخان که خود را در میان کوه و دشمن در محاصره دید تصمیم گرفت برای نجات خود و طایفه اش از راهی سخت و بسیار دشوار عبور کند . این راه تنگه کلن چین بود با صخره ای به ارتفاع ده متر که فقط با طناب از آن می شد عبور کرد. اسد خان دستور داد صد راس اسب ، الاغ ، گاو و گوسفند کشتند و در پای صخره انداختند تا راهی برای عبور زنان و کوکان ایجاد گردد. ایل بهداروند در حالیکه به شدت نگران سلامت اسدخان بود ، در میان گلوله باران شدید دشمن با تحمل تلفات سنگین توانست از این مسیر خود را نجات دهد و خود را به گرمسیر رسانده در دژ اسدخان یا دژ ملکان پناه گیرد. در این جنگ که به جنگ « کلن چین» معروف شده است ، دهها نفر کشته و صدها راس دام تلف گردید.

                  الیاس خون چادر کشید به مرغ فارسون           مردیل گورستون جون گشته واسون
                  کلن چین به زر خرم به سنگ فروشم              چرشت ایل و تبار ایا به گوشم
                 کول به کول ، کول خدنگ ، کول کلن چین          صحران سوار گرهد ، دورم تفنگچین
                 کول به کول ، کول خدنگ ، کول کلن چین          فرنگی واتش توپ ، نسل مون ورچید
                 کول به کول ، گول خدنگ ، کول کلنگچی           ریش دراز حیثه سوار   تخمونه ورچی
                 کول به کول ، کول خدنگ پیوست به زرده          ریش دراز حیثه سوار ، کفن بگرده
                 کلنگچی وا بید خراو تر بس نبسته                  صد هزار میش  و بزو و گا  ورسته
                 الیاس خون چادر کشید بسر سنگر                 چی شاهین جنگ ای کنن چار شیر اکبر
                 رحمالی اسب بیار به بال گوراو                        الیاس خون چادر زید ، به مرغ سوراو
                رحمالی اسبی بردی بنه زیر تفنگم                  چار و هفت و دینارون  اوین به جنگم
                رحمالی اسبم بکش به سر گور او                   زره چار آئینه در گرد به سور او
                فرنگی گراز خوره  ، هی توپ ایریزه                  کی گده شاه اسدم ذغال بویزه

با اینکار ، اسدخان به شدت مغضوب دولت واقع گردید. در سال 1231 قمری حکومت بختیاری به شاهزاده محمدتقی میرزا واگذار گردید. وی دو نفر از نزدیکان خود به نامهای  میرزا علی گرایلی و آقا قاسم را نزد اسدخان فرستاد و به وی پیام داد که دست از یاغی گری برداشته و اطاعت خود را از دولت اعلام دارد. اسدخان ضمن رد دستور شاهزاده ، دو فرستاده وی را زندانی کرد.(سردار اسعد ، 1383 : 409)
 مدتی بعد فتحعلی شاه ، فرزند دیگر خود محمدعلی میرزا دولت شاه را مامور دستگیری اسدخان کرد. دولت شاه به تنهایی رهسپار دز اسدخان شد و اطراف دز گشت و گذاری کرد و متوجه شد که امکان یورش و نفوذ به دز وجود ندارد. اسد خان که در خارج از دز مشغول امورات خود بود ، چشمش به شاهزاده افتاد ، وی را شناخت ، نزد او رفت و پرسید کیستی و اینجا چکار داری؟ شاهزاده گفت: یکی از سپاهیان شاهزاده هستم برای تماشای دز آمده ام. اسدخان نیز پاسخ داد من هم یکی از نوکرهای اسدخان هستم ، رسم بختیاری و ایلات  چنین است که وقتی مهمانی وارد خانه ما می شود باید از وی پذیرائی کنیم ، بفرمایید ناهار میل کنید بعد مراجعت نمایید. شاهزاده نیز که اسدخان را می شناخت ، بی پروا دعوت اسد خان را پذیرفت و همراه وی به سوی دز حرکت کردند. وقتی به ورودی دز رسیدند، اسدخان اسبش را گرفت و گفت: بنده اسدخان و شما هم شاهزاده محمدعلی میررای دولت شاه هستید. شاهزاده او را در بغل گرفت و بوسید ، اسدخان نیز مراتب تعظیم و تکریم را بجای آورد. هر دو شیفته و مجذوب هم شدند. شاهزاده به اسدخان گفت: به بالای دز برو و با خانواده ات خداحافظی کن و همراه من به اردوگاه برویم. اسدخان گفت: اگر به دز بروم ، حال و هوای دز مرا پشیمان می کند ، هم اکنون هر کجا که بخواهی بروی ، در رکاب تو خواهم بود. خانواده اسد خان از تصمیم وی به شدت آشفته شدند و اصرار کردند که از کار خود منصرف شود اما بی فایده بود. نزد شاهزاده رفتند و سفارش اسدخان را کردند. شاهزاده خانواده اسدخان را دلداری داد و یک کیسه اشرافی به آنها داد و همراه اسدخان عازم تهران شدند.از این پس خان در رکاب شاهزاده بود.
در کتاب «تاریخ بختیاری » روایت دیگری شده است و آنکه شاهزاده وزیر خود میرزا محمد لواسانی را با پیامهای گرمی نزد اسدخان فرستاد تا وی را تشویق کند که خود را تسلیم نماید. میرزا محمد در پایان دیدار خطاب به اسدخان گفت: مصلحت آن است که از دز فرود آیی و شاهزاده را دیدار نمائی ، اگر مقصود را در کنار دیدی جانب آشتی پیش گیر و الاّ بار دیگر به قلعه خود بازگرد و کسی هم مانع تو نخواهد شد. اسدخان که در شجاعت کم نظیر بود ، قبول کرد و از دژ خارج گردید و به دیدار شاهزاده رفت. شاهزاده به گرمی با وی سخن گفت و مشغول صحبت شدند که سواران شاهزاده  ، اسدخان را محاصره کردند و هدف گرفتند. در نهایت اسدخان قبول کرد که در رکاب شاهزاده به تهران برود. وی پس از خداحافظی با خانواده اش همراه شاهزاده به تهران رفت و به دستور شاهزاده در اصطبل سلطنتی پناهنده شد.شاهزاده نزد پادشاه رفت و خبر داد که هم اکنون اسدخان حاضر است. شاه دستور داد تا میرغضب سر وی را از بدن جدا کند. با وساطت شاهزاده  ، شاه از گناه اسدخان گذشت و پناهنده  را بخشید به شرط آنکه همیشه همراه شاهزاده باشد.(سردار اسعد، 1383: 411 ، 41 ، 409)
اسد خان بختیاری که در معیت شاهزاده محمدعلی میرزا دولت شاه بسر می برد در سال 1237 هجری قمری سرداری سپاهیان بختیاری را در جنگ با دولت عثمانی بر عهده داشت. هنگامیکه دولتشاه در بغداد با سپاهیان عثمانی نبرد میکرد، اشدخان به همراه جنگجویان بختیاری بصره را فتح کرد، هرچند سال بعد شاه قاجار آنرا به عثمانی بازگرداند. اسدخان که انس شدیدی به شاهزاده دولت شاه پیدا کرده بود و بارها وفاداری خود را به وی نشان داده بود ، با مرگ شاهزاده ، شبانه اردوی دولت را ترک و به موطن خود بازگشت. داستان چنین است وقتی شاهزاده که در این زمان حاکم کرمانشاه بود و اسدخان نیز  همیشه همراهش بود ، بیمار گردید و حدس زد که مرگش فرا رسیده است. اسدخان و حسن خان فیلی که تحت حمایت وی بودند و می دانست بعد از مرگش در امان نخواهند بود ، احضار کرد و خطاب به آنان گفت : که به میان ایل خود بازگردند. این دو نفر نیز به نصیحت شاهزاده عمل کرده و به مناطق خود بازگشتند.
اسدخان به دلیل شجاعتش مورد احترام ایلات بود و با طوایف و ایلات مختلف مناسبات گرمی داشت. به همین دلیل دختر خود را به مرتضی قلی خان قشقایی فرزند جانی خان داد. وی صاحب فرزند پسری شد که به احترام پدر بزرگش ، نامش را اسدخان گذاشتند و بعدها فرمانده فوج قشقایی شد.
در پایان عمر  اسدخان گرفتار جنگ و نزاع در درون طایفه خود شد. روزی که از دز خارج شده بود ، پسر عمویش داود خان با خدعه وارد دز شد و آن را تصرف و از ورود اسدخان به دز جلوگیری کرد. اسد خان که نمی خواست در دوران پیری وارد جنگ و خون ریزی شود ، به میان ایل قشقایی رفت و تا هنگام مرگ نزد دخترش بود. اسدخان در سال 1243 قمری فوت کرد(سردار ظفر،1365 :11) همچنین نقل می کنند ، اسدخان سالها تلاش میکند، تا داودخان را حتی با پرداخت مال راضی به ترک دژ کند.

                            آ دوید ز دز درو بیو به هواری                     صد تومن پیل بت دُم وا اسب والی

ولی تلاش دراز مدت اسد خان برای جلب رضایت داود خان و پیش گیری از برادر کشی بی نتیجه بود، و این رفتار لجوجانه داودخان که در پناه دژ، اسد خان را به بازی گرفته ، و اعتبار او را خدشه دارکرده بود، سبب شد، اسد خان شبی به تنهائی بطور مخفیانه وارد دژ شود، در خواب بر بالین داود خان می آید. داود خان از اسدخان وحشت داشت، وشاید بدلیل ترس از مجازات جرات ترک دژ را نداشت. اسد خان قدی رشید داشت و چهار شانه بود، او سبیل های بلندی داشت، که دو سر آنها را از پست سر به هم گره میزد. هنگامیکه بر بالین داود خان رسید، سر را خم کرد، و به آرامی داود خان را به نام صداکرد. در همین حال گره سبیلهای اسدخان باز شد، و سبیلهای بلند اسدخان روی داودخان افتاد، داودخان که بیدار شده بود، از ترس دچار لکنت زبان شد، هرچه اسدخان کوشش کرد، او را آرام کند، بی فایده بود و او سکته کرد، مرد . اسدخان برای پیشگیری از برادر کشی اقوام ساکن دژ را خبر کرد،  به آنها گفت، برای مذاکره با آقا داود به دژ آمده بود ولی آقا داود سکته کرد، او هیچ نقشی در مرگ او ندارد. پس از این ماجرا او با نزدیکان و محافظان و خدمه خود برای اجتناب از برادر کشی بسوی شیرازرفت.(به روایت اشعار محلی این واقعه باید درست باشد,لیکن شواهدی وجود دارد که داوود خان بدست اسدخان کشته نشد)

                      سردز سیل ِ زنم دروازه دز واز                   شا اسد وا تیله شیر رهدن سی شیراز
                     سردز سیل ایزنم دروازه دز واز                   همه تون واسر زنین شیر رهد به شیراز
                     سردز سیل ایزنم نیا دی بنگی                  همه تون واسر زنید سی شیر جنگی
                    سردزنه فرش کنین زگل هف رنگ               چی تو مر پیدا ندا به ایل هف لنگ
                    سر دزنه گل بنین سی سر دراری              چی تو مر پیدا ایبو به بختیاری

حرکت اسد خان با جمع کثیری از همراهان بسوی شیراز، این تصور را در شاه قاجار ایجادکرد، که اسد خان قصد تصرف شیراز را دارد، لذا فتحعلیشاه قاجارسال 1248 هجری قمری با سپاه بسیار برای مقابله با اسدخان از طریق اصفهان عازم شیراز شد، هنگامیکه او به اصفهان میرسد.خبر لشکر کشی شاه  به شیراز میرسید، خواهر اسدخان « بی بی پری» که به گفته « آقربانعلی » از او با نفرین بختیاری « پل بریده» یاد میشود، ازسر دلسوزی که اسد خان در دست شاه سفاک قاجارگرفتار و زجرکش نشود ، برادر خود رادر همین سال با سم کشت. ولی شاه قاجار با وجود شنیدن خبر مرگ اسد خان از میزبان او محمدعلیخان قشقائی هم نگذشت ،  دستور داد، او را سیاست کنند، ولی خان قشقائی پس از شکست در جنگ از فرستادگان شاه ، بسوی کرمان گریخت و تاریخ قاجار دیگر از او سخنی نمی گوید. فتتحعلیشاه قاجار نیز سال 1250هجری قمری دوسال پس از مرگ اسدخان بختیاروند درگذشت.(سردار ظفر سال فوت اسدخان را 1243 قمری ذکر می کند به نظر این تاریخ درست تر باشد. مسموم شدن اسدخان توسط خواهرش نیز به نطر صحیح نباشد.)
  اسکندر خان عکاشه در کتاب « تاریخ بختیاری» به عمارت ، اصطبل و میدان چوگان بازی که متعلق به اسدخان بود اشاره می کند که نشان از قدرت و شکوه اسدخان دارد. وی می نویسد:« هفت لنگ و چارلنگ هریک بفرا خور شئونات خویش عمارت و اصطبل داشته. اکنون معمرین بختیاری موافق قانون آنچه ازقدما شنیده اند، ودیده اند. آن عماران ویورت هرکس را از روسا نشان میدهند. فی الجمله عمارت و اصطبل اسدالله وتابعین نیز مشهود است . در سالی که واقعه جنگ دز شهی واقع شد. این فانی نیز هنگام رجعت از راه بنه وار عبور کردم و یورت وعمارت اسدالله خان را بفانی نشان دادند. اصطبل به همان آبادانی سابق بود. ولی عمارت بکلی مخروبه شده است، و درآن حوالی میدان گو بازی [چوگان بازی] داشته اند. که روسا و همه وقت مشغول سواری و گوبازی بوده اند. و دو عدد میل سنگی حجاری شده در دو طرف میدان نصب کرده اند( عکاشه ، 1362)».

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 22:50 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |





محمد تقی خان بختیاری یکی دیگر از بزرگمردان لر است. وی را شجاع ترین ایلخان بختیاری نام نهاده‌اند.

محمد تقی خان پسر علی خان در بین سال‌های ۱۲۴۹ تا ۱۲۵۷ هجری قمری سلسله حرکت‌ها و مبارزات زیادی درکوههای بختباری انجام داد.

محمد تقی خان که مصمم بود حکومت بختیاری ها  را بدست آورد بتدریج نفوذش را در میان  طوایف بختیاری زیاد کرد و بالاخره توانست ریاست  ایل بختیاری را بدست آورد.

وی توانست طوایف بختیاری را بطور کامل با هم متحد کند. بدینصورت سیاست تفرقه اندازی قاجار نتیجه عکس داد و محمد تقی خان در آخرین سال پادشاهی فتحعلی شاه  بر ضد دولت مرکزی ایران طغیان کرد...

وی بیست هزار تومان مالیات دولتی  که به تهران  می‌رفت را غارت کرد! و ششصد هزار تومان مالیات فارس  را نیز ضبط کرد.

بدین سبب کارش بالا گرفت و در میان مردم  لر که دل خوشی از دولت نداشتند، بسیار محبوب و روز به روز پیروانش افزوده شد.

... تا اینکه با هشت هزار سوار به شوشتر آمد و شهر را محاصره کرد و اسدالله میرزا یکی از شاهزادگان قاجار که بر شوشتر حکمرانی می‌کرد پا به فرار گذاشت و محمد تقی خان، کنترل شوشتر را به دست گرفت.

محمد تقی خان به دزفول  نیز دست یافت و رامهرمزو بهبهان را نیز تصرف کرد.

در این میان، ولی خان ممسنی و جمال خان دشتی نیز با او متحد شدند و به فارس  هم دست یافت.

در این سال‌ها، تا هویزه  هم پیش رفت و رئیس اعراب یعنی شیخ کعب را از فلاحیه  بیرون کرد و شکست سختی به آنها داد.

شورش بختیاری‌ها کماکان ادامه داشت و در بین این سال‌ها جنگ‌های زیادی بین بختیاری و دولت مرکزی بود.

... در این سال‌ها سرزمین بختیاری عملا به یک ناحیه کاملا خودمختار و دارای استقلال تبدیل شده بود.

بالاخره معتمد الدوله ، شاهزاده قاجار که مامور سرکوبی بختیاری‌ها بود از راه حیله در آمد و علی نقی خان برادر محمد تقی خان و پسر خردسال محمد تقی خان را گروگان گرفت.

در این شرایط محمد تقی خان در وضعیت بدی قرار گرفته بود. نه می‌توانست بخاطر علاقه‌ای که به برادر و فرزندش داشت با دولت، جنگ بکند نه می‌توانست تسلیم شود.

سرانجام،  معتمد الدوله قسم یاد کرد که به خان بختیاری آسیب وارد نکند، و خان با اطمینان نزد معتمد الدوله بیاید تا مذاکره کنند.

اما زمانی که محمد تقی خان به نزد شاهزاده قاجار رسید به دست و پایش زنجیر بستند و او را به  زندان انداختند.

        برادران محمد تقی خان، شبانه حمله‌ای را برای نجات محمد تقی خان انجام دادند. اما متاسفانه با شکست روبرو شد و محمد تقی خان بعد از چند سال در گذشت.

        در حقیقت به خاطر شورش‌ها و حرکت‌های جدایی طلبانه و استقلال طلبانه محمدتقی خان بعضی از نویسندگان ایرانی او را مورد بی رحمی قرار داده‌اند و علاوه بر این که او را کم اهمیت جلوه داده‌اند، به او موارد نادرستی را نیز نسبت داده‌اند.

        اما در میان خود لرها محمد تقی خان چهره‌ای محبوب و مقتدر می‌باشد که خدمات زیادی به قوم بختیاری کرده‌است...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 22:33 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

ابوالفتح‌خان بختیاری نام یکی از خوانین بختیاری است که پس از ائتلاف با  کریم خان زند یکی از میراث‌داران حکومت نادر شاه شد. با تشکیل شورای سه نفره حکومتی با کریم‌خان زند و  علیمردان خان بختیاری به حکومت اصفهان رسید و پس از شورش علیمردان خان علیه کریم خان زند   توسط علیمردان خان کشته شد.

ابوالفتح خان پسر قاسم خان آسترکی است که در سال ۱۱۴۵ ه ق پس از کشته شدن برادرش احمد خان به همراه عده‌ای دیگر از خوانین آسترکی از جمله منصورخان و محمدحسین خان و جلال خان به دستور نادرشاه خانه‌هایشان را به اصفهان (پایتخت) برده و در آنجا ساکن شدند و خود نیز بر مناصبی اشتغال یافتند. ابوالفتح خان به بیگلربیگی شهر مروشاهنجان با حکم نادرشاه منصوب شد. ایشان تا زمان ابراهیم شاه افشار حاکم آنجا بود و پس از آن با حکم ابراهیم شاه به حکومت اصفهان منصوب گردید و تا سال ۱۱۶۴ حاکم اصفهان و نایب السلطنه بود. و علی صالح خان فرزند یوسف خان و نوه خلیل خان بهرامسری آسترکی به حکومت بختیاری برگزیده شد.

دکتر عبدالرضا درگاهی (روزنامه خروش آنزان) می‌نویسد:«کسان دیگر، از اعقاب همین خوانین بختیاری دودمان تاچمیر خان و فرزندش میر جهانگیر خانبهرامسری آسترکی بودند که در غایله افغان از آنها نام برده می‌شود. از آن جمله قاسم خان بختیاری در زمان شاه سلطان حسین صفوی  و همچنین ابوالفتح خان پسر قاسم خان که مدتی حکومت اصفهان را داشته و با نقشه علی مردان خان چهار لنگ کشته می‌شود. ولی در بعضی نسخ نوشته شده که ابوالفتح خان و علی مردان خان و کریم خان زند با هم متحد و همداستان بودند ولی کریم خان با حیله ابوالفتح خان را کشته و سپس علیمردان خان را هم به قتل رسانید و خود یکه‌تاز میدان شد.»

هنگام مرگ نادرشاه ابوالفتح خان بختیاری حاکم اصفهان بود. ناخوشنودی یکی دیگر از رهبران ایل بختیاری بنام علیمردانخان چهارلنگ از ابوالفتح خان و تقاضای کمک از کریم خان سبب شهرت کریم خان گشت. کریم خان به همراه افراد قبیله خود و همراهی علیمردان خان به اصفهان حمله بردند و این شهر را تصرف کردند. پس از آن میان این سرداران (ابوالفتح خان، کریم خان، وعلیمردان خان) اتحاد سه‌گانه‌ای ایجاد شد. منظور از این اتحادیه تشکیل یک دولت جدید در ایران بود، مهمترین شرایط اتحاد سه گانه (اتحادسه لر) عبارت بود از:

  1. برگزیدن یکی از افراد خاندان صفوی با عنوان (شاه اسماعیل سوم) به سلطنت ایران
  2. واگذاری امور کشوری به علیمردان خان
  3. واگذاری حکومت اصفهان به ابوالفتح خان
  4. واگذاری امور لشکری به کریم خان

در سال ۱۱۶۳ هجری قمری علیمردان خان که یکی از رؤسای بختیاری بود چون وضع پادشاهی ایران را مختل دید، او هم با دعای سلطنت قیام نمود یعنی از محل خود با عده‌ای بختیاری به طرف اصفهان حرکت نمود.

حاکم اصفهان از طرف شاهرخ میرزا  افشار ابوالفتح خان از بزرگان بختیاری بود و با سپاه زیادی به استقبال علی مردان خان از شهر بیرون رفت و در دروازه شهر دو سپاه به هم رسیده، جنگ سختی نمودند بطوریکه جمعی مقتول و عده‌ای از طرفین مجروح گشته و ابوالفتح خان پیروز میدان شد.

علیمردان خان پس از این شکست با سابقه‌ای که با کریم خان زند داشت بطرف ملایر حرکت نمود و هر طوری بود کریم خان را با خود همراه ساخت و با سه هزار مرد جنگی و برادرانش به اردوی علیمردان خان پیوسته و به جنگ ابوالفتح خان مبادرت ورزیدند و پس از زد و خورد زیادی که از بامداد تا شامگاه طول کشید و کشتار زیادی به عمل آمد، ابوالفتح خان مغلوب و فتح نصیب علیمردان خان گردید و به شهر اصفهان وارد شد.

منبع

  • محمد رجبی نیری، تاریخ زندیه، انتشارات مصباح، ۱۳۷۶
  • مروی، تاریخ عالم آرای نادری،
  • علی بهرامی آسترکی،"بنه وار من ایل من" قم،۱۳۸۲
  • علی بهرامی آسترکی،" شاهکار ایل بختیاری"، قم،۱۳۸۴
  • دکتر عبدالرضا درگاهی، " روزنامه خروش آنزان"

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 22:21 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

در مراجعه  هفته اخیر به  تخت پولاد اصفهان و بازدید از آرامستان  خوانین بختیاری  شاهد صحنه های در این میراث  فرهنگی ایل بختیاری  بودم که قلبم  شکست . در این ارامستان افرادی خفته اند  که در زمان خود جزء رجال برجسته سیاسی ایران و چهره های بین المللی  تاریخ بوده اند  افرادی که با  نثار جان خود  در راه مبارزه با استبداد حکومتی عصر قاجار و پهلوی   رنسانس حدیدی در تاریخ سیاسی ایران بوجود آورده اند  افرادی  همچون : حسینقلی خان ایلخانی  ، نجفقلی خان  صمصام السلطنه ،  اسفندیار خان ، علیقلی خان  سردار اسعد، (فاتح  تهران )جعفرقی خان سردار اسعد سوم، مرتضی قلی خان صمصام السلطنه ، محمد علی خان چهارلنگ  ، سردار مریم ، داراب افسر بختیاری و ... ولی در کمال بی باوری  آرامستان این بزرگان مورد بی مهری  اداره کل میراٍث فرهنگی  استان اصفهان  قرار گرفته و در این میان سکوت بختیاری ها مقیم اصفهان و همچنین ایران در این خصوص  باور نکردنی است .

آیا  این آرامستان  با بن  جهره ها و رجال سیاسی و فرهنگی  که جزء گنجینه هخای   فرهنگی و تاریخی ایران میباشند  میبایست  اینگونه به حال خود رها شوند و هیچ اقدامی حتی در امر نظافت ساده محل  صورت نگیرد .

آقای مدیر کل  در این آرامستان  مردانی آرمیده اند که جزء افتخارات  این ایل همیشه سر افراز بختیاری  میباشند  و زنی همچون سردار مریم آرامیده است که وقتی بعد از کودتا 28 مرداد  دولت مصدق  سقوط کرد  و وی به منزل ایشان  پناه برد  به   دکتر مصدق گفت  :((تا در بختیاری  زنی مینا به سر و برنو  یر روی شانه هایش باشد  تو در امان میباشی ))

لازم است که میراث فرهنگی استان اصفهان نگاه ویژه ای به این  گنجینه داشته باشد و اینگونه مورد  بی تو جهی قرار نگیرد بنده قصد مقایسه رجال  تاریخ  گذشته ایران و اقوام ایرانی را ندارم ولی آنچه در مشهد  و یا گیلان  یا تبریز  مشاهده گردیده   با اینکه در اصفهان  می بینم  تفاوت بسیار است   در ورودی شهر اصفهان  بر روی تابلو منقش شده  که به اصفهان  پایتحت  فرهنگی و هنر ایران حوش آمدی  ولی در درون می بینیم عملا" اینگونه که شعار میدهید نیست

تفاوت علیقلی خان سردار اسعد  فاتح تهران و بنیانگذار نهضت مشروطه  با ستار خان  و باقر خان در چیست    کسی که   پس از سرکوب قیام تبریز توسط  استبداد محمد علی شاه  به پشتیبانی قیام  برادران  تبریزی به پا خاست  و جلوتر از سایر مبارزین  تهران را فتح  و به حکومت استبداد محمد علی شاه پایان داد

البته  این به این معنا نیست که ارزش سایر مبارزین تاریخی را پایین  تر است بلکه بر این عقیده ام که این رجال نیز در یک ظرف زمانی و مقارن با این شخصیت بوده اند و به موازی هم  مبارزه نمودند چگونه نقش سران بختیاری کمرنگ تر جلوه داده شده و این رویه در عملکرد آن  سازمان در مرمت  و بهسازی سرای ابدی آنها اثر گذاشته و آن آرامستان اینگونه مخروبه  باشد .

امید است که به همت شما و نگاه ویژه اداره میراث فرهنگی کشور به گنجینه تاریخی شاهد مرمت و بهشازی این آرامستان باشیم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 22:25 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

نگاره: ‏منازل شرکتی قدیمی مسجدسلیمان‏نگاره: ‏این عکس کار کردن اولین کارکنان شرکت نفت مسجدسلیمان در اولین شاب شرکتی ( دبیرستان ارتش کنونی ) را نشان می دهد‏







+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 22:26 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

طایفه منجزی دارای ۹تیره می‌باشد که عبارتند از:

  • ۱. رَوا
  • ۲. لَو خَرده
  • ۳. ابوالحسنی
  • ۴. نیمُیونیچه
  • ۵. لَم لُمی
  • ۶. تاج الدین عبداللهی
  • ۷. هَلیلی
  • ۸. مَلامِدی

  • از سرنوشت یک تیره از طایفه منجزی اطلاع دقیقی در دست نیست که بنا به نقل قول معمرین و بزرگان بختیاری، عدّه‌ای از آنها در شهرهای آلونی و مال خلیفه در بخش مرکزی شهرستان فلارد و خانمیرزای سه دهستان جانکی در استان چهار محال یختیاری و عدّه‌ای نیز در جنوب استان فارس ساکن بوده و جماعتی از آنها نیز همان کسانی هستند که پس از فتح قندهار و حمله به شهر دهلی در رکاب سردار حاتم خان منجزی به همراه نادر شاه افشار به کشمیر هندوستان رفته و در همانجا ساکن شدند.
  • همچنان که دیتر امان محقق و پژوهشگر آلمانی می‏نویسد:

    بعد از حمله به قندهار و فتح دهلی هندوستان در سال ۱۱۵۲ هجری قمری (۱۷۴۰ میلادی)، حاتمی خان از طایفه منجزی [فرمانده بختیاری‏ها در حمله به قندهار و دهلی] به سمت والی کشمیر هند منصوب شد و حدود ۷۵۰ خانوار از طایفه او در کنار طایفه میان خیل، ۷۰۰ تا ۸۰۰ خانوار در دَرن بند و ۵۰۰ خانوار در مَرخا ساکن شدند. از این جماعت، خانوارهای بسیاری بعد از مرگ نادرشاه افشار به موطن قبلی خویش مراجعت کردند


    مشاهیر طایفه منجزی

    اتحاد (کنفدراسیون) متشکّل از ۶ تیره از طایفه منجزی بختیاروند (رَوا، لَو خَرده، بُولسنی، نیم بُنیچه، لَم لُمی و تاجنالایی) را اصطلاحاً "رموری" می‌نامند. "سواران ورزیده و تفنگچیان چیره دست رَمُـوری" در طول تاریخ به شجاعت و جنگاوری شهره خاص و عام بوده‌اند.

    ملا اسدلله خان منجزی به اتفاق پسران دلیرش (عزیزخان منجزی و تَمبُرخان منجزی) و به همراه سواران چابک و تفنگچیان زُبده رَمُـوری در جنگ کُلُنچی به رهبری اسدخان بهداروند (معروف به اسدخان شیرکُش یا شاه اسد) در سال ۱۲۲۷ هجری قمری (۱۸۱۲ میلادی) بر علیه فتحعلی شاه قاجار و قوای فرانسوی، رشادت‌های بی نظیری از خود بر جای گذاشتند.

    نامدار خان منجزی در سال ۱۲۵۷ هجری قمری (۱۸۴۰ میلادی) به همراه یک تیپ از بزرگان ایل بهداروند (از دو طایفه علاءالدّین وند و منجزی) معروف به "تیپ سوار بهداروند" در یک توطئه از پیش طراحی شده در واقعه سر آستون وزیر آستون به قتل رسید. نامدارخان در شجاعت، شهامت و جوانمردی بی نظیر بود.

    لیارد انگلیسی در کتاب خود چنین گفته‌است:

    یلی چون نامدارخان ندیدم، دلاوری بود با هیبتی سهمگین. وقتی که با او سلام و احوالپرسی کردم و برای احترام دستم را در دستش گذاشتم، انگار انگشتانم داشتند از جا درمی آمدند... !

    خسرو خان سردار ظفرمی‌نویسد:

    نامدارخان منجزی از جمله آن بزرگانی بود که مردم به دلیل قدرت و شهامتش او را "خـان" می‌گفتند و نفوذ وی در میان ایل از نفوذ و قدرت خوانینی که از طرف دولت و حکومت مرکزی بر ایل ریاست می‌کرده‌اند، بیشتر بوده‌است.

    سردار ضفر همچنین می‌گوید:

    چهار نفر در بختیاری بودند که نام آور و یگانه زمان خویش بودند. اوّل نامدارخان منجزی بختیاروند، دوّم آعلیداد خدر سُرخ، سوّم آنادعلی پسر طهماسب خان راکی و چهارم مُلّا عالی احمدخسروی.

    بنابراین، نامدارخان منجزی یک خان محبوب مردمی و برخاسته از متن و نهاد ایل بوده‌است، نه یک خان ساختگی دولتی و درباری وابسته به حکومت وقت! بعد از نامدارخان، پسرش محمّدحسین خان ایلخان منجزی شد.

    مهمترین شخصیت‌های طایفه منجزی عبارتند از:

    حاتم خان منجزی (سردار بزرگ سپاه نادرشاه افشار در حمله به قندهار و فتح دهلی)، آشیخ منجزی و آمَندنی منجزی (دو تن از دلاورمردان بزرگ سپاه بختیاری در حمله به قندهار و فتح دهلی)، مُلااسدالله خان منجزی (ایلخان بزرگ منجزی)، عزیزخان منجزی و تَمبُرخان منجزی (دو تن از جنگجویان شجاع نبرد کُلُنچی)، نامدارخان منجزی (ایلخان دلیر منجزی)، محمّدحسین خان منجزی، محمّدحسن خان منجزی، آشنبه منجزی (پرچمدار سپاه مشروطه)، آنجفقلی خان منجزی و آمرادخان منجزی و عارف خان منجزی (شهدای جنگ مشروطیت که در حرم شاه عبدالعظیم شهر ری به خاک سپرده شده‌اند).

    محل سکونت

    تا سال ۱۳۰۰ هجری قمری (۱۸۸۳ میلادی)، محل اسکان ییلاقی تیره‌های ۹ گانه طایفه منجزی مناطق بیرگان شهریاری و کُلُنچی از توابع شهرستان کوهرنگ و روستاهای فیل آباد و عیسی آباد، از توابع شهرستان فارسان دراستان چهار محال بختیاری بوده‌است. امّا در این سال، بخشی از طایفه منجزی که اغلب از تیره رَوا بودند به همراه سهراب خان بهداروند به منطقه سرد آب و بز آب از توابع فریدون شهر در استان اصفهان کوچ نموده و در آنجا ساکن شدند.

    محل اسکان ییلاقی تیره‌های ۹ گانه طایفه منجزی در استان‌های چهار محال بختیاری (بیرگان، شهریاری، بید امین و کُلُنچی) و اصفهان (سردآب و بُزآب فریدونشهر) و محل اسکان گرمسیری آن‌ها در استان خوزستان (هفت شهیدان، توگاه، جهانگیری، علمداری، گلزاری، رگ هلیل، آب ماهیک، عقیلی، شُعیبیه، ماهور) می‌باشد.

    درحال حاضر، بخش عمده‌ای از افراد طایفه منجزی در شهرهای تهران، کرج، اهواز، مسجدسلیمان، شوشتر، لالی، اصفهان، شاهین شهر، نجف آباد، فارسان، یـزدانشهر، ویلاشهر، زرین شهر، فولادشهر ساکن می‌باشند.

    منابع

    • تاریخ بختیاری، سردار اسعد بختیاری.
    • یادداشت‌ها و خاطرات، سردار ظفر بختیاری.
    • بختیاری، اوژن. تاریخ بختیاری.
    • امان، دیتر. بختیاری‌ها: عشایر کوه نشین ایرانی در پویه تاریخ.

    + نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 10:32 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     نواب نصیر شلال

     

    نواب نصیرشلال (زاده ۱ آوریل ۱۹۸۹، در مسجد سلیمان) وزنه بردار ایرانی است، که در سن ۱۵ سالگی ورزش وزنه برداری را آغاز نمود و ابتدا فعالیت خود را با باشگاه شرکت ملی نفت مسجدسلیمان آغاز کرد و هم اکنون یکی از ملی پوشان تیم ملی وزنه برداری در دسته ۱۰۵ کیلوگرم است

    المپیک تابستانی لندن ۲۰۱۲

    او در المپیک تابستانی ۲۰۱۲ لندن موفق شد با بالا بردن وزنه ۱۸۴ کیلوگرم در ضربه اول و ۲۲۷ در دو ضرب و در مجموع ۴۱۱ کیلوگرم به مدال نقره این مسابقات دست پیدا کرد. با این مدال، ایران در این وزن، پس از ۱۲ سال (پس از مدال طلای حسین توکلی) صاحب مدال شد.

    این جوان خوش آتیه و بختیاری الاصل  به عنوان اولین مدال آور المپیک در تاریخ خوزستان  خود را معرفی کرد تا ثابت شود بختیاری ها در ایران و خوزستان اولین و حماسه آفرین ترین اشخاص هستند

    این وبلاگ نیز  این افتخار آفرینی و قهرمانی را به  این شیر بیشه شیران  جوان رعنای مسجد سلیمانی  و خانواده ایشان تبریک عرض  مینماید


    + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 0:52 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

    آسترکی شعبه‌ای از طایفهٔ دورکی بختیاری و آن شعبه بر 12 تیره‌(کاوشه ، بهرامسری، کاهد، مهمدوند، خراج، سرلک، اسوند، دهدار ، گایی‌وند ، گیلانی ، بلفایی ، مختاری(چاربری هفت لنگ) ) است[۱]طوایف لر در ایران به دو دسته لر کوچک و لر بزرگ تقسیم می‌شوند. که آسترکی از طوایف لر بزرگ است.

    در نخستین اشاره، حمدلله مستوفی نام این طایفه را در ابتدای فهرست طوایف لر بزرگ آورده‌است :

    استرکی، مما کویه، مختاری، جوانکی بیدانیان، زاهدیان، علائی، کوتوند..


    آسترکی‌ها امروزه در سراسر کشور بویژه استانهای [لرستان]]، اصفهان و شهر یزدانشهر از طوابع شهرستان نجف آباد، چهارمحال و بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد و خوزستان و بویژه در الیگودرز و دورود و مسجدسلیمان و لالی زندگی می‌کنند.

    + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 0:1 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


    مسعود بختیاری

    مسعود بختیاری تولد ۲۰ مهر ۱۳۱۹ خورشیدی مسجدسلیمان

    درگذشت ۱۲ آبان ۱۳۸۵ ، (۶۶ سالگی) کرج

    محل زندگی لالی, مسجد سلیمان, اهواز, کرج

    پیشه معلم, شاعر, خواننده

    سال‌های فعالیت ۱۳۸۵-۱۳۱۹ لقب بهمن علاالدین

    والدین میرزا محمد کریم حاجیه لیمو خانم

    وبگاه bahmanalaeddin.com

    بهمن علاءالدین (متخلص به مسعود بختیاری) خواننده ، ترانه سرا و آهنگسازمشهور بختیاری روز"بیستم مهرماه سال 1319 " در شهرستان" مسجدسلیمان" و در خانواده ای پرجمعیت، سنتی و با فرهنگ از تیره " زیلایی" درطایفه"بهداروند" از ایل" هفت لنگ " بختیاری متولد شد. پدر وی "میرزا محمد کریم" ،مردی صاحب سواد وفرهنگ، مومن و متدین، روشن ضمیر و نیکو سرشت بود که به ادامه تحصیل و آموزش فرزندان خود بسیار علاقمند بود و مادرش "حاجیه لیمو خانم" زنی پاکدامن و مادری مهربان بود که از صدایی خوب و سیرتی نیکو برخوردار و در تادیب و تربیت فرزندان خود بسیار کوشا و مراقب بود. بهمن علاءالدین در سال 1324بعلت تغییر محل خدمت پدرخود که در آنزمان در شرکت نفت مسجد سلیمان مشغول خدمت بود، به همراه خانواده به" لالی" نقل مکان نمود و در سال1328 که اولین مدرسه ابتدایی بنام" دبستان فردوسی" در این شهر راه اندازی شد؛شروع به تحصیل نمود و سپس سالهای اول و دوم دبیر ستان را در "اَمبَل" و در "دبیرستان هنر" به پایان رساند و در سال 1336 و به دنبال باز نشسته شدن پدر از خدمت شرکت نفت ؛مجددا به مسجد سلیمان بازگشت و تا سال 1340در "دبیرستان امیر کبیر" این شهر دوره تحصیلات دبیرستانی خود را به پایان رساند. علاءالدین در مهر ماه سال1341 در" سپاه دانش" به خدمت نظام وظیفه درآمد ودر دیماه همین سال پس از پایان دوره آموزش اولیه خدمت، به "دهستان قیدار" از بخش سلطانیه شهرستان زنجان اعزام و اقدام به تاسیس اولین مدرسه ابتدایی در آنجا نمود. وی در تابستان 1342و در ادامه خدمت سپاه دانش به" دهستان تِمبی" از بخش " قلعه تُل" منتقل و تا پایان خدمت سربازی و بعد از آن که بلافاصله به استخدام آموزش و پرورش در آمده بود، تا سال 1348 در آموزش و پرورش شهرستان های " ایذه" و "باغملک" به خدمت خود ادامه داد.در سال 1348 به آموزش و پرورش " اهواز" ودانشسرای مقدماتی این شهر منتقل و ضمن انجام ادامه خدمت،موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم ادبیات گردیده و سپس در مدرسه "ماندانا" ( شهید شجرات) بعنوان دبیر و ناظم به ادامه خدمت مشغول گشت و سرانجام در سال 1373 نیز به افتخار بازنشستگی نایل گردید.(1) بهمن  علاءالدین در سال 1379 به شهرستان" کرج" نقل مکان نمود و پس از طی یک دوره بیماری کلیوی وعمل جراحی مثانه  در "صبحگاه روز جمعه،دوازدهم آبانماه 1385 "،در سن 66 سالگی،به علت نارسایی قلبی در بیمارستان" کسری" جهانشهر این شهر دار فانی را وداع گفت. پیکر بهمن علا الدین علیرغم میل درونی خانواده ، بستگان و طایفه اش و با وجود درخواست های گسترده و اصرارهای فراوان همتباران و علاقمندانش، بنا به برخی دلایل و از جمله ضرورت انجام مشورت و بررسی های لازم به منظور انتخاب یک مکان مناسب در دیار پهناور ایل و تبار خود ، طی یک مراسم با شکوه،با حضور جمع کثیری از دوستان ،هوادارن،هنرمندان ملی و محلی و همتبارانش که سراسیمه از سراسر کشور خود را به کرج رسانده بودند و با اجرای برنامه های مختلف توسط فرهیختگان و هنرمندان کشور و بختیاری تبار و با بدرقه نوای ساز چپی محلی بختیاری به رسم بزرگان قوم خود،تشییع و درجوار تربت برخی از هنرمندان و فرهیختگان برجسته کشور نظیر استاد غلامحسین بنان ، حبیب اله بدیعی،مرتضی حنانه ،هوشنگ گلشیری ، احمد شاملو ، دلکش ،احمد عبادی،تقی ظهوری، پوران ،آغاسی ، قوامی ،احمد محمود(اعطاء)، وزیری،محمود مشرف(م .آزاد) و.... "بطور امانت" در "بقعه متبرکه امامزاده طاهر(ع) کرج" به خاک سپرده شد. بهمن علاءالدین خواندن آواز و سرودن ترانه  را از همان سالهای دوران تحصیلات ابتدایی در "لالی" و به صورت غیرحرفه ای آغاز کرد و از سال 1350 با ارایه نخستین و جاودانه ترین اثر خود" دختر لچک ریالی"،  دوره اول فعالیت حرفه ای خود را بطور رسمی با همکاری رادیو و تلویزیون اهواز ونفت ملی آبادان  و اجرای کنسرت هایی در هفت تپه ،کرمان و ماهشهرآغاز کرد و با ورود خود به عرصه موسیقی، موسیقی بختیاری را وارد فاز جدیدی از تجربه خود نمود.(2) وی در این دوره با همراهی استاد"منصور قناد پور"، نوازنده برجسته سنتور و رهبر وقت ارکستر اهواز و تنظیم کننده توانمند اکثر آثار خود و همچنین استاد "محمد موسوی" نوازنده ممتاز و مشهور نی کشور و برخی دیگر از هنرمندان و شاعرانی مانند "سیروس احمدی فر" ،"جمشید احمدی"،"حبیب اله ریخته گر"،"بهمن فردوسی"،"رسول ایزد یار"و"عبد العلی خسروی" علاوه بر ارایه چند اثردیگر به گویش بختیاری نظیر" گل ناز"،"تنگ بلور"،"بهار"،"گل باوینه" و .... چند ترانه دیگر به زبان فارسی نظیر" گلهای کاغذی"،" باغ آباد"،"دلتنگی"،" قاصد خوش خبر"،"باغ ستاره ها"،"باید فراموشت کنم" و....را از طریق رادیو وتلویزیون سراسری و محلی اهواز و آبادان نیز به علاقمندان ارایه کرد که تمام این آثار نه تنها در دوره خود بلکه هنوز هم به عنوان آثاری ماندگار و ممتاز مطرح  هستند.(3) علاءالدین پس از انقلاب اسلامی سال 1357 ،اگرچه متاثر از  شرایط سیاسی و اجتماعی و تعطیلی نسبی فعالیت های هنری در سطح کشور و با وجود فراهم بودن شرایط و امکان ادامه فعالیت در خارج از کشور، از ادامه  رسمی فعا لیت های هنری اش  باز ماند،لیکن درکنار ادامه شغل معلمی،با اختیار کردن گوشه گیری ، خلوت و خاموشی، به سرودن شعر،ترانه و ساختن آهنگ وتحقیق و مطالعه در زمینه شعروموسیقی بختیاری و فارسی ادامه داد، تا اینکه پس از سپری شدن سالها، در سال 1365 نخستین کاست خود را به نام "مال کنون "  با آهنگسازی و تنظیم ماهرانه استاد " عطاء جنگوک" ، آهنگساز برجسته کشور و با الهام و استفاده از برخی ترانه ها و اشعار فولکلور و بعضی سرود ه های " عبد العلی خسروی" و نوازندگی جمعی از هنرمندان و نوازندگان  مشهور و حرفه ای کشور نظیر"مسعود شناسا"، "مهدی آذرسینا"،"علینقی افشارنیا"،"حسین بهروزی نیا"،"مرتضی اعیان"و...ارایه کرد و بدین ترتیب دوره دوم فعالیت رسمی هنری خود را آغاز نمود . مال کنون با معرفی قطعات بی کلام وبی نظیری مانند" سحرگاه کوچ" به شکل استادانه ای بامدادان" مال کنون" ونوای دلنشین نی چوپانان و طنین زنگ "زنگُل"صبحگاهان گله را  مجسم میکند و یا با اجرای بی نظیرآواز "شُلیل" به زیبایی و هنرمندی هرچه تمامتر غم "دیری" و "سُحده دلی" ایلیاتی و به میان افتادن "کوه" بین عاشق و معشوق  را تصویر و عاشق دردمند را به "کُنار سر رهی" که "پکَدِس نَمَنده" تشبیه و یا تجسم آرزوی دیدن و وصال یار را که به "مُرغ مِنِه حَوش" ودر حال" چیدن دانه از زیر کوش" یار و یا همچون" کوگی بر چشمه سارون"  و یا به" گلی زیر اَور بهارون" مجسم میکند و یا با آواز "نامدار خان" یکی از وقایع مهم حماسی _تاریخی ایل را به تصویر می کشد ؛ به عنوان اثری بی نظیر ،فاخر و غنی از موسیقی و شعر بختیاری از یک سو و ممتاز در موسیقی نواحی ایران از سوی دیگر مطرح و نه تنها باعث تحولی شگرف در موسیقی بختیاری گردید ،بلکه بهمن علاالدین را در نقطه اوج و دست نیافتنی این عرصه قرار داد. بهمن علاءالدین  که هیچ علاقه ای به کسب شهرت برای خود نداشت وآشکارا می کوشید ناشناس باقی بماند، در دوره جدید فعالیت رسمی خود، هرگزعلاقه ای به حضور در رسانه ها ومجامع عمومی نشان نداد و برای آنکه ناشناخته باقی بماند، آثار خود را با نام مستعار و هنری" مسعود بختیاری" منتشر نمود.وی با وجود اینکه تا این زمان اولین و تنها خواننده محبوب و مشهور بختیاری به شمار میرفت،لیکن بدلیل شان والا و وارستگی و فرهیختگی خاص خود و همچنین طبع شهرت گریز و خلوت گزین خود، تا سالهای طولانی ،بسیاری از طرفداران و همتباران وی نام واقعی و چهره ایشان را نمی شناختند.حتی شاگردان وی در مدارس ایذه و اهواز نمی دانستند که مسعود بختیاری همان معلم آنها یعنی بهمن علاءالدین است.(4) علاء الدین با ایمان به غنا و اصالت و خصوصیت هویت بخشی موسیقی بختیاری،از نوازندگان محلی آن ،یعنی" میشکال ها" یا " توشمال ها " به عنوان مهمترین منبع و سرچشمه های موسیقی ایل خود یاد میکرد و از آنجا که همواره برای آنها ارزش و احترام خاصی قایل بود، نه تنها اولین و شاخص ترین کاست وی یعنی" مال کنون" به آنها هدیه شد ، بلکه همیشه از اینکه موسیقی محلی ایل خود و توشمال ها بعنوان میراث داران آن،همواره و بویژه در سالهای اخیرو از جمله در مراسم هاو آیین های ایلی مورد بی مهری  قرار میگرفتند ،اظهار تاسف میکرد. بهمن علاءالدین با اعتقاد راسخ به تولید و ارایه آثار اصیل و مبتنی بر فرهنگ،گویش و هویت ایلی و عشایری خود و به علت علاقه شدیدی که به موسیقی اصیل و خالص عشایری داشت ،اغلب در فصول پاییز و زمستان که عشایر بختیاری  در کوچ گرمسیری خود به مناطق اطراف لالی و مسجد سلیمان و شوشتر نقل مکان می کردند،به میان آنها میرفت و به صورت ناشناس ، برای آنها آوازهای محلی میخواند،به آوازهای آنها گوش میداد و یا نواهای آنان را ضبط می کرد و از آنها برای ساختن آهنگهای خود ایده می گرفت. (۵) علاءالدین سرانجام پس از سالها ممارست،در سال 1371،یعنی 6 سال پس از ارایه اولین اثرخود و با تحمل بسیاری از مشکلات ، اثر شاخص دیگری را به نام" هی جار" با تنظیم و آهنگ سازی "عطاء جنگوک" و با استفاده از اشعار و ملودی های ساخته شده توسط خود و برخی اشعار و ترانه های  فولکلوریک،با همراهی  استادانه نی" علی حافظی"  نوازنده برجسته نی بختیاری و جمع دیگری از بهترین نوازندگان کشور مانند" رضا شفعیان" ،"منصور سینکی"،"افشار نیا"،"اردشیر و بیژن کامکار"،"بهروزی نیا"،"محمود فرهمند"در قالب گروه "شهرآشوب" به دوستدارا ن موسیقی بختیاری ارایه کرد. دکتر" اردشیر صالحپور"،شرح نویس همیشگی آثار بهمن علاالدین و دیگر آثار بختیاری، در شرحی که بر روی جلد این اثر نوشت ، آورده است علا الدین در"هی جار" با اجرای ماهرانه تصنیف "می نا بنوش" که از اصیل ترین و قدیمی ترین آواهای بختیاری است و بعنوان اثری با ابعاد عاشقانه و تغزلی که از یک سو از عشق های پاک و بی آلایش عشایری سخن میگوید و از سوی دیگر انعکاسی از جغرافیای منطقه ای سرزمین بختیاری نظیر "کوهرنگ" ، "دیمه"،"لَلَر" ، "کُتُک"،و....و موقعیت های مکانی این سرزمین مانند "پاچشمه" ،  "دِر"،"برافتو" و...یا تصویر کوچ بهاره ایل در "کوگ خوانی" و با بکارگیری استادانه عبارات و اصطلاحات فراموش شده گویش بختیاری نظیر" همدرنگ" ،  "تش و تنگ" ، "دنگل" و...در سروده های خود که درترکیبی تازه و درعین وفاداری به اصالت های موسیقی بختیاری ساخته شده اند(6) ، موج دیگری را در موسیقی بختیاری ایجاد کرد. بهمن  علاءالدین دو سال بعد ،یعنی در سال 1373 سومین کاست خود را مزین به نام" تاراز"که خود نام کوهی پر رمز و راز و خاطره انگیز در مسیر کوچ ایل خود ومعروف به داشتن  کبک های خوش آواز بود را با استفاده از اشعار وملودی های ساخته شده توسط خود و تک نوازی ماهرانه نی "حافظی"و همراهی ضرب" محمود فرهمند "و تنظیم استادانه استاد "قنادپور" به دوستداران خود هدیه کرد. وی در این اثر نیز براساس ملودی ها ،مقام ها و اشعار و ترانه ها وقطعاتی نظیر" چوب بازی" ، "شباش" ،  "گله داری" بخش دیگری از فرهنگ، آداب و رسوم ایلی بختیاری را ترسیم کرده است.در مجموع این اثر که در آن با تصنیف ها و آوازهایی مانند "کوگ تاراز "که در آن ضمن معرفی" کوگ "بعنوان پرنده مورد علاقه در ایل ،شادی حزن انگیزی را که مخصوص همتباران خود است و "بی قرار" که به لحاظ ادبی از طنزهای ظریف روستایی برخوردار است و یا "آخی وای" که تجسم حسرت ها و دلتنگیهای" وارگه نشینان" گرمسیری است و یا" ستین دل" و" هیاری" که وقایع مهمی نظیر همبستگی و سلحشوری مردان و زنان ایل را با رمزی و اعجازی که باب تازه ای به لحاظ مضمون و گام جدیدی در ادبیات آهنگین و حماسی ایل است و... بعنوان اثری ممتاز که جدای ازتازگی و تنوع شعر و موسیقی و اجرا ،به لحاظ کاربرد مفاهیم فرهنگی و غنای فولکلوریک و بدلیل استفاده از اصطلاحات بکر و اصیل و نیز صراحت و صحت و سلامت دقیق گویش بعنوان منبع ومرجعی برای زبانشناسان معرفی شده است(7). بهمن علاءالدین در سال 1375 چهارمین کاست خود را با نام "بر افتو " این بار هم با تنظیم "استاد منصور قناد پور" و نوازندگی" شهریار فریوسفی"،"جمال جهانشاد"،"حسن ناهید" ،"اردشیر ،اردوان وارژنگ کامکار" و تک نوازی نی "استاد حافظی" و به اهتمام استاد"فریدون شهبازیان" منتشر کرد. بنا به اظهار دکتر صالح پور وی در این اثر نیز بخش دیگری از زندگی و فرهنگ ایل بختیاری بویژه توقف و ماندن جوانان و مردان را در گرمسیر برای "دِرو" ، بهنگام کوچ ایل به "سردسیر" و حدیث حسرت، دلتنگی،هجران ودوری از دیار ویار و گرما وکار طاقت فرسا و نفس گیر "دِ رو" در "آواهای برزیگری" یا" گرمسیری" را روایت کرد. علاوه براین "براَفتو" در مجموعه خود تنوع و گوناگونی موسیقی ایل بختیاری را در بر داشته ،همچنانکه در تصنیف زیبای "بهار" با مضمونی اجتماعی و پویا و با بدعتی تازه انسان را چون چشمه ای جوشان   نه چون مردابی ایستا به جنبش و حرکتی زلال و برای همبستگی بیشتر و تاراندن دشمن نوید داده و جانفشانیها و از خود گذشتگی ها را یادآوری میکند و یا تصنیف "بهار" که حکایت قول و قرار و بهار به عاشقان ساده دل ایل است و یا" گُلِ ناز" که دلخونیهای پر رنج و بیوفایی هاست که گویی شبهای بی مهتاب کوچ را تصویر می سازد و یا در تصنیف" برافتو" ناپایداریهای بهار زود گذر عشق و جوانی را اشارت می کند.همچنین در قطعه بی کلام "چهار دستمالی "چوپی رقص بختیاری به شکلی زیبا احساس می شود و یا آواز" شَووخی" که دیگر بار حکایت شرف و خون و حماسه های ایل را به قالبی بیاد ماندنی روایت میکند و در نهایت "دی بلال" که شناخته شده ترین ملودی تغزلی بختیاری چونان حدیث عشق گویی،کز هر زبان که می شنوی نا مکرر است.(8) علاءالدین در تداوم و استمرار تلاشهای خود و با وجود گلایه های بسیا ر از وضعیت حاکم بر شعر وموسیقی اصیل وسنتی و فولکلوریک ، بخش دیگری از سروده ها و ساخته های خود را در سال 1377  در کاست دیگری با نام"آستاره" با تنظیم ماهرانه و قطعات بدون کلام "استاد قنادپور "و همراهی برخی دیگر از نوازندگان برجسته کشوراز جمله" حسن ناهید" ، "شهریار فریوسفی"،" جمال جهانشاد"، "مجید اخشابی" ، "محمود فرهمند"،"رسول بهبهانی" ،"سهیل ایوانی" و...طراحی جلد "بهروز غریب پور" منتشر کرد . صالح پور در شرح  خود بر روی جلد این کاست نیز  از " آستاره"،بعنوان مجالی ویژه برای بازپردازی به اصالتها و ارزشهای ایل یاد کرد که در آشفته بازار چند ساله موسیقی بختیاری ، فارغ از دغدغه های سوداگرانه روزگار تنها و تنها به حفظ اصالتها می اندیشید و همچنان پاسدار ارزشهای غنی و ادبی موسیقی بختیاری به شمار میرفت.به اعتقاد وی کاست "آستاره"  در نقش "بهار دلتنگی ها" و "صدای راستین ایل" است که از حنجره صمیمی و بی آلایش بهمن علاء الدین در دغدغه غربت دلتنگیها مترنم گردید.آوایی برگرفته از چشمه سارهای زلال کهسار بختیاری همراه با بغض های جاری کارون و عطش حسرتنا ک کوچی خاموش به" وارگه های فراموشی"...در ادامه نوشته وی آمده است: در آوانگاره های قومی،"آستاره" و ماندگاری تصاویرش از حداکثر ظرفیت ها و قابلیت های گویشی و موسیقایی بختیاری مدد بسیار گرفته و علاءالدین بعنوان خواننده آن با توان والای نغمه سرایی اش و اشراف به چم وخم های زندگی کوچ زیستی، مضامینی بکر و مبانی فرهنگ اصیل عشایری را به حنجره تغزل کشانده،بی آنکه از مردم فاصله گرفته باشد، با استعانت از واژگان از یاد و "ویر" رفته و زبان محاوره برگرفته از زندگی عشایر،آینه دار تمام نمای مظاهر مختلف زندگی آنان گردیده است. ترانه "کاشکی" نیز سروده ای آرمانی است که از اعماق حسرتها و دلتنگی های همیشگی ایل برخاسته است که تغزلی سرشار از تصاویر شفاف و زلال که هر بختیاری روح و جان اصیل خود را در انعکاس چشمه های جوشان پر مهر و محبت و لبریز همیشگی اش باز می یابد و همنوا میگردد...بی گمان در کاشکی" طنین صدای ایل "خلاصه می شود.همچنانکه در ترانه  "کَوگِ نازنین" به سبب برخورداری و دیرینگی اسطوره ها و همزیستی انسان وطبیعت ،خواننده در توالی و تناوب تنهایی و دلتنگی هایش  با کبکی خوشخوان به همدلی و همنوایی  نشسته است و از بخت و رنج روزگار و"رشته شدن دل" و "لیشی تنهایی"خویش به صورت حزین شکواییه سر می دهد که :مرا دیگر تاب و توانی نمانده است... و..." بیو برس به دادم" . در تصنیف"گِردِواری " نیز سوزو بریزهای انسانی را در می یابیم که چشم انتظار ره می پاید و شب هنگام که سیاه چادرها به سیاهی شب پیوند می خورند در آستانه " بُهون"آستاره ای با تیغِشت تابناکش "تَش به کار به شوگار" می نهد . (9) اما، دوره سوم فعالیت هنری بهمن علاءالدین با کوچ وی از اهواز به "کرج"درسال 1379 شروع و تا پایان حیات پربارش ادامه پیدا میکند.در واقع وی علیرغم درخواستهای مکرر هواداران و دوستان و دوستداران خود جهت سکونت یا سفر به خارج از کشور،نه تنها به دیدار از مناطق روستایی و عشایری علاقه بیشتری نشان می داد بلکه با وجود دوری از دیار خود ، همچنان ارتباط خود را با عشایر و مناطق عشایری و روستایی حفظ کرده و این بار که علاوه بر " سرگرونی روزگار" و  " تهینایی و سنگینی دل " مجبور به تحمل غم" دِیری" و فاصله از دیار و سرزمین نیاکان خود نیز شده بود ، با احساسی حسرت برانگیزتر و علاقه ای تازه تر و جدیتی بیشتر به سرودن شعر و ترانه و ساختن و خواندن آهنگ پرداخت و در حالیکه در "تنهایی غریبانه" و" خلوت محجوبانه" خود ترانه ها و ملودیها و اشعار بی نظیری مانند"چَو" ، "بِندار"  ،"کُنار"،"مالِ زیر"و...را ساخته و در تدارک انتشار رسمی برخی از آنها در قالب دو کاست جدید خود بنامهای" بهیگ "و "گرفگار" بود و در حالیکه هنوز نغمه ها و نواهای دل انگیز و ناگفته های بسیار در دل آیینه ای و حنجره بلورین خود داشت،"خسته"  از"رسم زمونه " و" دَنگ و فَنگ روزگار"و با "دل چی آسمون پاک" و همواره "تهینا" و "عاشق" خود،"گرفگار نیرنگ زمونه شده "و با دل ِ"همیشه بیقرار" و" ِ دردمند " خویش با ایل و دیار و تبار و همتباران و دوستداران خود بدرود گفت و همچون  "کوگ تاراز" ، با "دو بال اِسبید ی" که همیشه از خدا طلب میکرد ،"بال اَوشنون" به "آسمون"،همانجایی که به گفته خود هیچ" غم نیِد" پرکشید وبرای ابد خاموش شد وغم عمیقی را بر پیکر ایل و دیار خود نهاد.بهمن علاالدین،اگرچه خیلی زود و از همان ایَام کودکی به رسم و جبر زمانه مجبور شده بود به خاطر ادامه تحصیل و کار از شیوه زندگی ایلیاتی وعشایری نیاکان خود دوری گزیند،اما وی که همانند سایر همتباران اصیل خود از روحیه ای "آزاد منش "و "ایلیاتی" و از بسیاری دیگر صفات و خصلت های انسانی و نیکوی" عشایری "برخوردار بود ، همواره به تحولات و رویداد های سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و فرهنگی جامعه که منجر به ایجاد فقر اقتصادی وفرهنگی در جامعه و فراق و دوری هموطنان و همتباران خود از یکدیگر و از بسیاری از اصالت های فرهنگی ملی و محلی و قومی خود شده بود،"حساس" ،"ناراضی"و"بسیار نگران" بود.وی اگرچه خود همیشه از این وضعیت احساس ناراحتی کرده و "خسته" بنظر میرسید،ولی متاثر از تحولات فوق، همواره سعی داشت در آثار خویش همتباران خود را به وحدت ،همدلی،همیاری،عشق،امید،پیکار با درماندگی وسیاهی،نیکی ،تلاش و کوشش و صفا وصمیمیت و بازگشت به هویت و اصالت های فراموش شده فراخوانده و مرحمی بر رنجها و آلام آنها باشد.این احساس خستگی را که در اواخر عمرش افزونتر نیز شده بود، میتوان در آخرین اشعار و ترانه های سروده شده وی به خوبی درک کرد. بهمن علاءالدین با وجود درخواستهای مکرر و بیشمار، از داخل و خارج از کشور،بجز حلقه ای محدود ازنزدیکان و دوستان قدیمی و عمدتا همکاران فرهنگی خود، بندرت کسی را به حضور می پذیرفت ،و نه تنها علاقه ای به حضور در مجالس و محافل رسمی و غیر رسمی نداشت، بلکه علیرغم درخواست ها و دعوت های مکرر از طرف  رسانه های صوتی –تصویری،بویژه برنامه ها وکانال های سراسری و مراکز مختلف استانی صدا و سیما و ماهواره ای و همچنین مطبوعات سراسری و محلی برای  اجرای برنامه  یا انجام مصاحبه ویا تقاضا های متعدد از جانب افراد ، مقامات، نهادها و گروههای مختلف  داخل و خارج از کشور برای برگزاری کنسرت و یا حضور در مراسم های مختلف و ... بنا به برخی  دلایل و از جمله ویژگیهای شخصیتی خود اعتنایی نشان نداد و به مدت حدود 25 سال حاضر به پذیرفتن این دعوت ها و درخواستها و حضور در رسانه ها و یا ظاهر شدن در انظار عمومی نشد. وی حتی حاضر به درج هیچ توضیح ، عکس یا تصویری از خود بر روی جلد هیچ یک از کاست های خود نشد و بجای آن سعی داشت بر روی جلد هرکاست تصویر یکی از نماد های ایل خود را که با محتوای آن کاست  بیشتر تناسب و همخوانی داشت به جامعه معرفی کند.در واقع وی درحالیکه در طول سالهای طولانی حتی چهره اش برای بخش زیادی از همتباران و هوادارانش ناشناخته مانده بود، اما طی این مدت  طولانی در کنج و خلوت تنهایی خود بزرگترین خدمات را به ایل خود کرد تا اینکه سرانجام وی درسالهای  1379،1380،1381و با مساعد تر شدن اوضاع عمومی کشور برای فعالیت های فرهنگی و هنری،  بنا به اصرار دوستان نزدیک خود و به منظور ترویج ارزشهای فرهنگی ایلی خود حاضر به اجرای کنسرت در شهر اهواز شد که بدنبال استقبال چشمگیر و سپس تقاضاهای مکرر دیگر هم تباران خود، در برخی دیگر از شهرها نظیر مسجد سلیمان ، باغملک ، ایذه ، شهرکرد و.....با برگزاری مجدد کنسرت و اجرای مستقیم برخی آهنگ های قدیمی و جدید خود برای علاقمندان  وهمتباران خود در این شهرها موافقت کرد. علاءالدین، نه تنها به عنوان یک خواننده ،برخوردار از لحن و صوتی آریایی و اسطوره ای بود ،بلکه بدلیل برخورداری از پشتوانه، پیشه و پیشینه فرهنگی در سرودن شعر و ترانه و همچنین خلق ملودی تبحر خاصی پیدا کرده بود و به بنا به گفته یکی از صاحب نظران شاید از محدود خوانندگان ویا تنها خواننده ای بود در ایران_ واحتمالا در جهان_ که بیشتر آثارش از نظر شعر ،ترانه وملودی ساخته شده توسط خود وی باشد.(10) وی که بدون بهره گیری مستقیم از محضر هیچ استاد و معلمی و تنها به مدد ذوق و استعداد ذاتی و الهی و همچنین پشتکار و سلامت نفس خویش توانسته بود،بنا به گفته یکی از صاحب نظران ،به چنان شناخت و تسلطی در اجرای آواز بختیاری برسد که همطراز اساتیدی مانند" قمر" ، "اقبال آذر"،"صیف"و"شجریان" از اندک خوانندگان "آواز خوان" ایران قرار گرفته" (11) و" نقش مهمی در بازسازی ،گردآوری،خوانش جدید و مدرن و برکشاندن موسیقی بختیاری ایفا کند واین موسیقی را با ردیف آوازی موسیقی ایرانی هماهنگ نموده و به نمایش بگذارد"(12)و علیرغم اینکه حتی یکی دیگر از صاحب نظران از ایجاد سبک مستقل و متمایزی از موسیقی بختیاری توسط آن هنر مند فقید که از آن به "موسیقی علاء الدین" نام می برد، یاد میکند،(13) لیکن وی در مقابل درخواستهای مکرر افراد مختلف برای پذیرفتن مقام استادی ایشان و پذیرش آنان بعنوان شاگرد ، با متانت و فروتنی خاص خود ،با رد این درخواست ها، همواره منکر چنین مقامی برای خود شده واگرچه گاهی برخی ازخوانندگان جوان را به حضور می پذیرفت و راهنماییهایی را نیز به ایشان ارایه و یا مورد تشویق قرارمی داد ،ولی هیچگاه حاضر به پذیرفتن عنوان و کسوت استادی وپذیرش  کسی بعنوان شاگرد رسمی خود نشد. وی که خود پر آوازه ترین راوی عشق های  پاک و ساده ایلیاتی بود و همواره عاشقانه ترین ترانه های ایلی خود را می سرود ،هیچگاه دل به عشق های زمینی نسپرد و پس از فوت پدر خود ، متعهد انه و دلسوزانه سرپرستی خانواده وبویژه مادرخود، که او را عاشقانه دوست می داشت و همچنین خواهران خود و فرزندان آنها را بعهده گرفته وهرگز تن به ازدواج نداد و روح همیشه عاشق  ، ساده و نجیب ایلیاتی  خود را به عشقی آسمانی، ابدی و جاودانه پیوند زد. بهمن علاء الدین که عمر خود را عاشقانه و بی هیچ خواهش و آلایشی وقف احیا و پاسداشت فرهنگ ،ادبیات،گویش وتاریخ وشعر و موسیقی ایل خود کرده بود و شهرت و محبوبیتش نه به مدد حضور در رسانه ها و یا تبلیغات ،بلکه تنها بواسطه  ارائه آثاری،هرچند بسیار محدود ،اما فاخر و اصیل بود؛ نزد صاحب نظران و هوادارن جایگاه شاخص و ممتازی یافت و علاوه بر اینکه از دیدگاه آنان در کنار بزرگانی همچون "سردار اسعد بختیاری" و "داراب افسر بختیاری"، بعنوان یکی از بزرگان قوم بختیاری به شمار رفت که هر کدام نقش مهمی در حفظ هویت و اصالت های این قوم و شناساندن و سربلندی آن در میان سایر اقوام گردیدند، بلکه به عناوین مختلفی نظیر:"پدر شعر و موسیقی و آواز بختیاری"،"صدای ماندگار ایل "،" اسطوره موسیقی بختیاری"،"خسرو آوازبختیاری" ،"خواننده ی بی همتا"،" سلطان آواز بختیاری"، "آخرین راوی زندگی کوچ نشینی"،"یک اتفاق تکرار ناشدنی در موسیقی بختیاری" ،"صدای راستین ایل بختیاری"،"پدر موسیقی بختیاری"،"ققنوس آواز بختیاری"، "خنیاگر بزرگ جنوب" ،"کبک خوشخوان بختیاری"،"کبک تاراز"،"فردوسی بختیاری"،"خنیاگر خوش قریحه"،"تک ستاره موسیقی بختیاری"،"نغمه سرای ایل"،"حنجره قبیله"،"پرچمدار شعر و موسیقی بختیاری"،"بلبل زاگرس"،"بزرگمرد ایل بختیاری"،"هنرمند و فیلسوف پر آوازه کشور"،"سردار سخن و سالار آواز بختیاری"،"صدای آریایی"،"صدای زردکوه"،"صدای ملکوتی"،"آستاره بی بدیل آسمان ایل"و....ملقب گشت و همچنین بعنوان صاحب نقش هایی مانند :"مسلط به فرهنگ ،تاریخ ،ادبیات و لهجه بختیاری"،"وفور و چیرگی در استفاده و بیان الفاظ واژگان اصیل و کهن"،"احاطه به  تصنیف ها و آواز های محلی"، " بی نظیر" در "پاسداشت گویش" ،"احیای کلام ولغات و اصطلاحات محجور" ،"معرفی اسطوره ها و مشاهیر بختیاری" ، "واقعه خوانی و خوانش تاریخ بختیاری" ، "پردازش سمبل ها و نمادهای ایلی" ،"سرشناس ترین خواننده موسیقی فولکلوریک ایران"، "معرفی موسیقی و آواز بختیاری در گستره ملی و سایر اقوام ایرانی" ، "پویا نمودن و هماهنگی میان موسیقی و ترانه های بختیاری با سایر سازها"،"اشراف به زندگی وجغرافیای بختیاری"،"باز آفرینی هویت ایلی و.."شناخته شده است .(14) درگذشت ناگهانی بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)که عمر خود را دلسوزانه در راه اعتلای فرهنگ و هنر قوم خود صرف نمود و با وجود محبوبیت و معروفیت خاص و ممتازش نزد هواداران و همتباران ،همواره مظلومانه ومحجوبانه و به دور از هر گونه میل مادی و دنیوی در خدمت فرهنگ مرز و بوم خود و ساختن وسرودن دل انگیز ترین نوا ها و نغمه های تبار و دیار خود بود ،آنچنان تاسف و تاثری عمیق بر همتباران وی در تمام طوایف و تیره های بختیاری اعم از چهارلنگ و هفت لنگ ، هواداران، دوستان وآشنایان وی در داخل و خارج از کشورگذاشت که علاوه بر انعکاس گسترده آن در استانهای مختلف لر و بختیاری نشین  مانند تهران ،خوزستان،چهار محال و بختیاری ،اصفهان،لرستان،کهگیلویه و بویر احمد،ایلام و...رسانه های مختلف،بویژه مطبوعات محلی و سراسری ، به نحوی ستایش برانگیز وکم نظیر و بطور خودجوش در شهرها ،روستا ها ومناطق بسیاری در داخل و خارج از کشور از جمله: تهران ، کرج ،  اهواز ، شوشتر ، مسجد سلیمان ، آبادان ، ماهشهر ، دزفول ، اندیمشک ، اصفهان ، فولاد شهر،  شهرکرد ، لردگان ، باغملک ، ایذه ، هفتگل  ، لالی ، قلعه تل(ایذه)،یزدان شهر،دورود،ازنا،الیگودرز،گُتوند(شوشتر)، اندیکا(مسجدسلیمان)،جنّت مکان(شوشتر) ،عقیلی(شوشتر)،دیناران،رامهرمز،دهدز(ایذه)،بنادر خارک و قشم،منطقه عسلویه و....در کشورهای آلمان ، هلند  ، انگلیس  ، کانادا ، کویت و ... مراسم ها و آیین های سنتی و ایلیاتی و با شکوه مختلفی در سوگ از دست رفتن و بمناسبت های سو مین، هفتمین و چهلمین روز درگذشت وگرامیداشت یاد و خاطره وی برگزار گردید. در این مراسم ها و آیین ها که به همت غیرتمندانه برخی دوستان و هواداران و حضور با شکوه و گسترده همتباران از تیره ها و طوایف و مناطق مختلف سراسر کشور ،بویژه همتباران زاگرس نشین،آشنایان، علاقمندان و هواداران وی و باشرکت بزرگان و دیگر همشهریان خود ازسایر اقوام نظیر: "فارس"،"لر" ، "کرد" ، " عرب" و همچنین باشرکت هنرمندان ، فرهنگیان ،دانشجویان ،اساتید،اعضا و مدیران موسسات،باشگاهها،انجمنهاوکانونهای فرهنگی و هنری،ورزشی ،مدیران و کارکنان برخی نهادها،ارگان ها و ادارات دولتی و غیر دولتی،موسسات مطبوعاتی،کسبه و اصناف،اعضای شورای شهر و روستا،نمایندگان مجلس،مقامات استانی و محلی و...برپا شد، برنامه های مختلفی نظیر: چپ نوازی توشمال ها، نی نوازی، مدیحه سرایی ،مرثیه خوانی ،شاهنامه خوانی ،قرآن خوانی ، شعرخوانی ، نوازندگی ، ترانه سرایی،آواز خوانی و سخنرانی و... توسط فرهنگیان،فرهیختگان ، وهنر دوستان و بویژه توسط هنرمندان ملی و محلی مانند :علی حافظی،علی تاجمیری،کورش اسدپور،سینا سرلک ،دیدار محمودی، غلامشاه قنبری، ملک محمد مسعودی ،شهرام براتپوری ، رحیم عدنانی،رضا صالحی ، نریمان فاضلی و برخی دیگر هنرمندان جوان...اجرا و با برپایی "سیاه چادر" و "بُهون"  و " کُتل" و "مافه گه" وتزیین اسب و مادیان به سبک سنتیِ بزرگداشت بزرگان و ایلمردان ایل خود،یاد وخاطره و خدمات ارزنده آن هنرمند فقید گرامی داشته شد. همچنین در بسیاری از این شهر ها و مناطق و روستا ها، همتباران وی از اقشار مختلف مردم و نخبگان فرهنگی ،هنری و سیاسی واجتماعی و مدیران و مسئولان و مقامات وکارکنان نهادهای  دولتی و غیر دولتی با نصب پرچم سیاه و پلا کارد وپوستر ویا با ارسال پیام و تاج گل و پارچه نوشته و یا درج آگهی تسلیت و مطلب در مطبوعات سراسری و محلی و سایت های اینترنتی یاد وی را گرامی وبا خانواده و بستگان و سایر همتباران خود ابراز همدردی نمودند. در واقع درگذشت بهمن علاءالدین که در طول حیات و آثارش دعوت به همدلی و اتحاد و زندگی و عشق و صفا وصمیمیت و پاسداشت ارزشها و نمادهای ایلی را ترویج میکرد  و حیات و هنر خود را وقف پاسداشت اصالت ها و هویت و ارزشها و نمادهای قوم خود کرده بود، و" عشق ها ،شور ها،ناکامی هایا کامیابیهای  جوانان بختیاری با آثار وی پیوند یافته و بخشی از هویت زندگی امروز آنها مدیون آواز ها و ترانه های اوست" نه تنها بازگشت به هویت ایلی را میان همتباران و بویژه جوانان و نوجوانان قوم خود موجب گردید و جوششی بی سابقه را میان نخبگان و فرهیختگان و هنرمندان بختیاری و لر تبار و بویژه نسل جدید آنها بوجود آورد و انتشار حجم گسترده ای از آثار مختلفی از مقالات ، متون ادبی ، شعر ،ترانه ، سرود و...در مطبوعات سراسری و محلی و بویژه در قالب انتشار ویژه نامه های  متعدد و چاپ عکس ،پوستر ،سر رسید،تقویم و....مزین به تصاویر وی و زندگی قوم بختیاری و با مضمون توصیف و تحلیل و تمجید از نقش و جایگاه ارزنده وی در شعر ،موسیقی،ادبیات،تاریخ ،فرهنگ و....بختیاری را موجب شد  ، بلکه همتباران خود از طوایف و تیره های مختلف و نقاط گوناگون را –پس از گذشت سالهای متمادی-یکبار دیگر آنهم به شیوه گذشتگان از جمله با پوشش و آیین های محلی گرد هم آورد و صمیمیت و "گوگری"(برادری) را بار دیگر میان بختیاریها به نمایش گذاشت.شدت حزن و اندوه وتاثر حاکم بر مراسمات و محتوای برنامه ها و مطالب منتشر شده به قدری بود که از یک سو حکایت از نقش بستن زخمی عمیق بر عواطف واحساسات یک قوم و شدت محبوبیت و منزلت آن هنرمند فقید نزد نخبگان و مردم داشت. کثرت ، شکوه و مشارکت اقشار مختلف در مراسمات و آیین های گرامیداشت آن هنرمند یگانه آنچنان فراگیر بود که بنا به گفته یکی از اساتید دانشگاه و تاریخ نگاران بختیاری، در تاریخ ایران و قوم بختیاری بی سابقه بوده و کمتر میتوان برگزاری چنین بزرگداشت هایی را حتی برای هیچ سلطان و پادشاه وصاحب منصبی، که به نحوی کاملا خودجوش توسط مردم و بدون دخالت هیچ نهاد دولتی و در نقاط مختلف کشور برگزار شده باشد ،یافت.(15)در واقع هیچکس تصور نمی کرد که خبر مرگ این هنرمند گوشه گیر تا این حد بتواند بختیاری ها را تحت تاثیر قرار دهد،بطوری که اغلب در سوگ  او بگریند و با تحسین و ستایش عمیق قلبی بدرقه اش نمایند.بدون تردید تنها او بود که از چنین جایگاهی در بین همتبارانش برخوردار بود. (16) از سوی دیگر تعدد مراسمات و درخواست ها جهت برگزاری و ایفای نقش در برگزاری و اجرای برنامه در این مراسم ها از سوی همتباران و علاقمندان آنچنان گسترده بود که بمنظور هر چه بهتر برگزار کردن و ایجاد هماهنگی میان برگزار کنندگان مراسمات در شهرها و نواحی مختلف و خانواده وبستگان آن هنرمند فقید،جمعی از فرهیختگان ایل بختیاری وبرخی ازعلاقمندان،دوستان و بستگان وی بنام ستاد گرامیداشت آن هنرمند فقید تشکیل وتحت نظارت خانواده وی، هماهنگی و مدیریت مرکزی این مراسم ها وآیین ها را به عهده گرفت تا علاوه بر نظارت بر برنامه ریزی و اجرای این مراسمات، در آینده نیز به طور دایمی به مدیریت برگزاری مراسم ها و آیین های گرامیداشت این هنرمند فقید ایل بپردازد. این ستاد در مدتی کوتاه پس از برگزاری مراسمات و آیین های گرامیداشت فوق،با پیشنهاد و همکاری خانواده آن هنرمند فقید،علاوه بر چاپ آگهی های وزینِ تشکر از کلیه برگزار کنندگان و شرکت کنندگان در مطبوعات سراسری و محلی (17)،در یک اقدام بی سابقه و تحسین بر انگیز نسبت به تهیه و ارسال تقدیر نامه هایی برای حدود 500 نفر از برگزار کنندگان و زحمتکشان اصلی این آیین ها و همچنین جمع آوری تصاویر و فیلم های این مراسمات و تلاش جهت تهیه آرشیو وآماده کردن فیلمی کامل در این زمینه اهتمام نمود ه است. همچنین بمنظور جمع آوری ،حفظ و انتشار آثار بجا مانده و منتشر نشده از آن هنرمند فقید،کمیته ای متشکل از برخی صاحب نظران ،فرهیختگان و هنرمندان ودست اندرکاران انتشار نزدیک به وی نظیر استاد منصور قناد پور،حسین سیفی زاده، علی حافظی ،دکتر اردشیر صالح پور، بهرام علاء الدین ،محمدرضا پیلتن،علی بداغی،امیر مولوی ،ارژنگ  سیفی زاده،منوچهر آزادی و.... با نظارت خانواده ایشان تشکیل، که این کمیته  طی جلسات متعدد وانجام مشورت ها و بررسی های مختلف، ضمن مهیا کردن مقدمات و انتشار کاست " بَهیگ "، برنامه ریزی جهت جمع آوری ، ثبت و انتشار سایر آثار شامل اشعار ،ترانه ها ،ملودیها و آهنگ های باقی مانده وی و همچنین تاسیس یک موسسه یا مرکز فرهنگی –هنری به نام آن هنرمند فقید را آغاز نمود ه است. کاست بهیگ که بر مبنای نسخه ای از ضبط خانگی آن منتشر شده است، اثری است که قبلا براساس برخی ملودی ها و سروده های جدید و به یاد ماندنی آن استاد فقید نظیر "وارِ نو(گرمسیر)" ،"دل اشکنده"،"آواز کوگ خوشخون"،"شّوِ چارده"،"مُژده گونی"،"دَنگ و فَنگ" و" بَهیگ"  و با نی استاد حافظی و تنبک سعید حسین پور بصورت آزمایشی و با ضبط خانگی اجرا شده و اگرچه پیش از این نیز بطور غیر مجاز و براثر سهل انگاری یکی از دست اندرکاران سابق انتشار آن در سطحی محدود به دست عده ای افتاده بود،اما با پالایش ،قطعه بندی مجدد، و در بخش هایی اجرای نوای جدید نی(حافظی) ودهل و دایره(حسین قربانی)و اضافه کردن برخی قطعات بی کلام با ضبط استودیویی ، با همکاری استاد منصور قناد پور،حسین سیفی زاده،مجتبی صادقی و دکتر اردشیر صالح پوروکیانوش غریب پور(طراحی جلد)آرش میر لوحی(عکس) ، در تیرماه سال جاری(1386) آماده و به دست علاقمندان رسید. بهیگ،اگرچه دست تقدیر مهلت و مجال وصالش را به خالق آن یعنی بهمن علاالدین نداد، اما اثری است که به لحاظ قرار گرفتن علاءالدین در اوج بلوغ و پختگی از نظر سرودن شعر و ترانه های غنی و استفاده فراوان از ترکیبات و استعاره ها ی بدیع و واژگان اصیل بختیاری و خلق آهنگ ها و ملودی های جدید ،متنوع و بی نظیر ،اجرای استادانه و ماهرانه آوازها و تصنیف ها و برخورداری از صوت و لحنی اسا طیری، می تواند نمونه ای دیگر از جایگاه رفیع وی در موسیقی نواحی و فولکلورایران و منشاء تحولی دیگر در موسیقی و شعر بختیاری قرارگیرد. دکتر صالح پور بار دیگر در شرحی که بپیوست بهیگ نوشته است،در ابتدا با اشاره به باور ناپذیر بودن مرگ آن هنرمند فرهیخته ، از نوا و حنجره بهمن علا الدین بعنوان یک اتفاق در موسیقی بختیاری یاد میکند که دیگر تکرار نخواهد شد،صدایی که عصاره فرهنگ چند هزار ساله نژادگان زاگرس بود،آوایی برآمده از زخمها،درد ها،ورنجهای همیشگی که عشق و صمیمیت ایل در تار و پود حریرگون صدایش موج می زد.صدایی که هویت ما بود....و سپس می نویسد:... دریغ از صدای راستین ایل بختیاری که به خاموشی نشست.دریغ از آن آفتاب روشن فرهنگ و هنر ایل که با حنجره تغزل و حماسه، عمری برای ما خواند و مواریث کهن و نغمه های اجدادی را در گوش گنبد گیتی طنین انداز کرد....حنجره ای که سبزی بهار را تداعی میکرد و...غرور گمشده ایل را در ما زنده میکرد....آوایی که نشانگر هویت ماست...و ادامه می دهد:... دریغا که ما سزاوار چنین شیونی نبودیم و...سرتاسر زاگرس غرق ماتم است و بخت انگار سالهاست که از بختیاری ورگشته...همه جا نوای سرنا و دهل بلند است و دختران گیسوان را در باد پریشان کرده اند..از آن همه شکوه و هیبت ایل تنها یک صدا مانده بود که آنهم از ما دریغ شد....وحالا ما در جستجوی صدای تو میگردیم،صدایینظر کرده" و "خداخو کرده" که از چشمه جانت می جوشید و گویی از موهبت فره ایزدی برخوردار بود....صدایی ژرف و لطیف که به بُهونی و سیاه چادری می مانست که به مهر خود همه فرزندان ایل را به رسم و آیین ایلی کنار یکدیگر می نشاند....وی در ادامه می نویسد: ....خواندی از عشق وهجر وتنهایی و جوانان بختیاری با صدای تو عاشق می شدند...واز عشق و وفا و آزادگی سخن ساز کردی...خواندی در انزوا وتنهایی دور از ایل،در غربت...با یاد ایل ، ،بی هیچ توقع وچشمداشتی...ترانه هایی که نماد همبستگی و صلابت ایل بود... ایلی غمگین که تنها دلخوشی اش صدای تو بود....وی در ادامه با اشاره به تلاش همراه با دلتنگی و خستگی خود و دست اندرکاران انتشار بهیگ ، بعنوان اولین اثری که قرار است بی حضور آن هنرمند فقید تولید و به علاقمندان وی عرضه شود، مینویسد: اشکهای ما در غم تو بر کاست میچکد.یاد تو و لحن اساطیری ات فضا را پر کرده است،تو هستی ،همه جا هستی و اینجا جهان بی حضور تو خالی ست... وی همچنین در مورد برخی ویژگیهای این کاست می نویسد: بهیگ نامی که خود برای این کاست انتخاب کرده بودی آینه تمام نمای عروسی ایل،با همه زیباییها که نشان مهر و پیوند هاست...آداب و مناسک کامل با اشعار زیبا و دراماتیک که شنونده به لطف صدای تو خود را در حال و هوای عروسی احساس میکند و همه را به شادی و اشتراکات فرهنگی ایلی سهیم می نماید...و در پایان می نویسد: ...واکنون تقابل و تعارض نام بهیگ پس از مرگ تو و عزای تو که همیشه مردم را شاد می خواستی...و با مردم بودی و برای مردم میخواندی...و حالا کمی آنسوتر در دشت و دمن زاگرس ...بابونه ها وشقایق های اقلیمی به یاد تو می رویند و...صدای تو با بوی بابونه ها در هم آمیخته است...و کبک های زاگرس ترانه های تو را عاشقانه می خوانند....تو با صدایت فرهنگ بختیاری را منزلتی رفیع بخشیدی و تا قله های اوج وافتخار بالا کشاندی...صدایت هر موجودی را محسوس می کرد و محسوسی را موجود....بخوان ،باز هم بخوان،ایل تشنه صدای توست و...بدان که آیین صدا خاموشی نیست.(18) در تحلیل دیگری ، یکی از دیگرنویسندگان همتبار معتقد است با خوانش شعر قطعه بهیگ ،آن چه بیش از همه به چشم می آید استعاره های فراوان و ستاره های درخشانی است که علاءالدین درواپسین روزهای زندگانی این جهانی اش به دوستداران ایل بزرگش تقدیم کرده است. استعاره به مجاز برای بسیاری از صور خیال نهفته در متن، وتصویر سازی های شاعرانه وکنایات وتلمیحات ، وستاره به معنای اشارات دقیق استاد به آیین عروسی دربختیاری است؛ و اصراری که ایشان در نکو داشت و نگه داشت این آیین دارد. در این قطعه، هر دو مورد یاد شده با ظرافت و هنرمندی تمام گنجانده شده است. ابیاتی که به این تصویرسازی‌های بی‌بدیل ، چیده شدند بسیار جاندار و جذابند و شکوه خاصی به فرم و محتوا داده‌اند...و بی‌تردید تک‌تک ابیات این غزلواره‌ی محلی به انواع صورخیال و آرایه‌های برجسته و تفکر برانگیز ادبی آذین بسته شده است. از نظر وی مشخصه‌ی دیگر این قطعه ،سرشاری‌اش از ستاره‌های آیینی بختیاری آن هم از نوع شادیانه‌ی جشن ازدواج است... که مسعود بختیاری در این قطعه و نیز با شناخت و تسلطی که بر سطور مستور موسیقی و پرده‌ها و مقام‌هایش دارد، این آیین نیکو را همچون نسخه‌ایی مانا و قاب گرفته به یادگارگذاشته است. وی در ادامه می نویسد: مسعود در آخرین اثر خود برای چندمین بار علاقه‌اش را،بل آرزویش را به دور هم جمع شدن تمام مال و ایل ،در یک شب پرستاره در دشت‌های فراخ بختیاری نمی‌تواند کتمان کند! و... معتقد است آن هنرمند فقید بااستفاده از واژه ها‌ی کهن و با اصالت مانند «اَنگِشت» به جای «ذغال».... یادآور دغدغه‌های فردوسی بزرگ در واژه گزینی فارسی بوده است.درادامه این نوشته آمده است :مسعود،نوازنده‌ی ساز سرنا،این ساز سازگار با صفا و صلابت ایل را فرا می‌خواند تا در مقام‌های«چوپی» و«ترکه بازی» و «سحرناز» آهنگ‌های خویش را ساز کند و در پی‌نواختن مقام «ترکی»،جوانان را به رقص«سه پا» دعوت می‌کند و به دهل زن هلهله آفرین ایل می‌گوید آن چنان بر دهل بکوب تا گوش شیطان کَر شود و فرار کند و نتواند در مراسم پاک عروسی جوانان ایل رخنه کند. وی در پایان می نویسد: بازخوانی آیینی شعر بهیگ ، گویی آخرین پلان فیلم ضبط شده‌ای از یک مراسم عروسی است که هیچ کدام از دقائق و رسوم ایل از چشم تیزبین شاعر پوشیده نمی‌ماند.همه را به حضور در جشن فرا می‌خواند و چشمان نگرانش، میهمان تازه‌ی ایل را می‌پاید که نکند بهیگ ِ سپید جامه در برابر چشم زخم اهریمن قرار گیرد .بنابراین در میان اشعارکهن ومعاصر بختیاری، بدون شک شعر«بهیگ» جایگاه بس والایی خواهد داشت. زیرا بسیاری از وجوه شعری را با خود دارد و از هرگوشه که به برون و درون متن نگاه کنید جز ستاره و استعاره نمی بینید.(19) در تحلیلی دیگر از بهیگ،یکی دیگر از همتباران جوان نیز با اشاره به اینکه ...نام او اکنون و در غیابش چه شباهتی با غمآهنگی ترانه های بختیاری دارد!....آورده است: بهمن علاءالدین با بهره گیری از پشتوانه ای غنی از ترانه های کهن این قوم و البته با نگاهی معاصرتر و تغزلی جوان تر ، اثری به یادگار باقی گذارده است که..... در هر کرشمه رنگی از تجلی با هم بودن و برای هم بودن را می توانی درک کنی.... موسیقی بهیگ همچون دیگر آثار علاءالدین به همین علائق ساده دست دراز کرده است و خوشبختی خویش را در غنیمت شب نشینی ایل و تبسم روز می داند ... "بهیگ" می توانست "بهیگ" آثار بهمن علاءالدین باشد،اگر نسیم وصل او را به همنوایی با خود کمی دیرتر فرا می خواند.(20)و....سر انجام به گفته یکی از صاحب نظران، مرگ علاءالدین میتواند نقطه پایان عصرکوچ نشینی در ایران تلقی شود؛چرا که او آخرین راوی و نماد این عصر بود.عصری که از چهار هزار سال پیش در ایران آغاز شده و اکنون با یک جا نشینی اجباری کوچ نشینان واپسین روز ها را می گذراند... مرگ وی غافلگیر کننده بود وانگار زود بود که مخاطبان زاگرسی اش را در سوز بادها رها کند و برود و انگار هنوز بودند ترانه هایی که آرزو داشتیم با صدای سحرآمیز مسعود بشنویم اشان... و برای زاگرسیان او همان بود که" لورکا" برای "اندلس"...و انگار این آواز مشترک همه راویان دوران های از دست رفته است که : ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز،خفته است روی لبانم،... ترانه ساعات گم شده در سایه های تار...ترانه ستاره های  زنده در روز جاودان...(21)و... با این وجود،واگرچه او غریبانه رفت ،چندان که میلیونها شیفتگان وی نتوانستند وداعی درخور با وی داشته باشند و خاک بختیاری از در بر گرفتن تن وی محروم ماند، که دوست داشت در کفنی از برگ بلوط خاکش کنند(22)،اما.... نام ویاد او برای همیشه در دل و بر زبان همتباران بختیاری و زاگرسی اش زنده وجاری خواهد ماند، چون،صدا ونوای ملکوتی او برای همیشه بر فراز سرزمین بختیاری و زاگرس می ماند،و...چون: تنها صداست که می ماند! « روانش شاد و راهش پاینده»   نویسنده و گردآورنده ؛

    فرزاد پیلتن محقق،نویسنده و مدرس دانشگاه

    برگرفته از سایت رسمی  زنده یاد استاد مسعود بختیاری

    + نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 21:43 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

    Amir Mojahed Bakhtiari

     یوسف خان امیر مجاهد

      "یوسف خان امیرمجاهد" پسر ششم "حسین­قلی خان ایلخانی" بود. یوسف خان در سال 1287 متولد شد. "یوسف­خان" در نهضت مشروطیت به سهم خود فعالیت­هایی را به عهده گرفت. هنگام بازگشت "محمدعلی میرزا" به ایران امیرمجاهد به فرماندهی عده­ای سوار بختیاری در کرج با قشون "محمدعلی" درگیر شد و رشادت­های زیادی نشان داد. امیرمجاهد در «قیام سعادت» به رهبری "شیخ خزعل" نقش مهمی داشت و به مبارزه با حکومت رضاخان پرداخت. وقتی شنید که "شیخ خزعل" تسلیم شده است او نیز عقب نشینی کرد و مدتی در کوهستان­های بختیاری متواری بود و مدتی هم در زندان رضاخان به سر برد.

     

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 19:24 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


    مرتضی قلی­ خان

      "مرتضی­ قلی خان" پسر بزرگ "نجفقلی خان صمصام السلطنه" و مادرش "بی­بی صاحب جان" دختر "رضاقلی خان ایلبیگی" بود. او در تشکیلات «قیام سعادت» که بین بختیاری­ها و اعراب خوزستان تحت رهبری "شیخ خزعل" بر علیه دولت شکل گرفت بود، شرکت داشت؛ اما پس از سرکوب این قیام توانست خود را از گزند مجازات نجات دهد. او پس از اشغال کشور به دست متفقین (روسیه، انگلیس و آمریکا) و عزل "رضاشاه" از سلطنت و روی کار آمدن "محمدرضاشاه" در (شهریور 1320ه.ش) از سوی وزارت کشور به سمت فرماندار چهارمحال و بختیاری منصوب شد. در سال­های 1332 تا 1324 هنگام جنگ جهانی دوم "ابوالقاسم بختیاری" با همکاری آلمان­ها در مناطق بختیاری دست به شورش علیه دولت مرکزی زد و مسئول خواباندن شورش مرتضی­قلی خان شد.در سال 1325ش به دلیل سوءظن "قوام­السلطنه" (نخست وزیر) که فکر می­کرد که او در نقشه شورش بختیاری و قشقایی­ها در جنوب کشور که در مقابل قرقه دموکرات "جعفر پیشه وری" تحت حمایت شوروی در آذربایجان کشیده شده بود، دست دارد دستگیر کرد. و به همراه فرزندش به تهران منتقل شد و پس از ختم غائله آذربایجان آزاد شد و به روستای «شلمزار» در بختیاری که ملک شخصی بود، بازگشت و تا آخر عمر در آنجا ماند. فرزند او "جهانشاه­خان صمصام" هم در زمان "محمدرضاشاه" در سال 1335-1336 استاندار خوزستان بود و نهایتا از تمام کارهای اجرایی برکنار شد و تازمان فوت در تهران خانه نشین شد.

     


    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 19:21 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

     

    داراب افسر بختیاری     

                                                             

     از شاعران بختیاری است که به گویش بختیاری شعر سروده‌است. از جمله معروفترینی  سروده‌های و«خدائیه»، «عمرویه» و «همیلا: مناظره پسر روستایی با دختر شهری» می‌باشد. داراب افسر بختیاری در تاریخ ۱۲۷۹ در چغاخور بختیاری متولد شد. پدر وی آ اصلان احمد خسروی از بزرگان طایفه احمد خسروی (هفت لنگ بختیاری) و مادرش بی بی گوهر دختر حسینقلی خان ایلخانی می‌باشد. داراب افسر از سن سی سالگی شروع به سرودن شعر نمود. و آنچنان در سرودن اشعار بختیاری به شیوائی و استواری اهتمام نمود که اینک فرهیختگان دیار بختیاری او را پدر شعر بختیاری می‌نامند چنانکه در مورد وی ملک شعرای بهار نیز گفته بود: کاری که فردوسی در زبان فارسی افسر در زبان بختیاری انجام داده‌است. داراب افسر در سال ۱۳۲۰مقیم اصفهان گردید. ودر سال ۱۳۵۰ در همین شهر وفات نمودو در تخت فولاد، تکیه میر بخاک سپرده شد.

    اشعار دارب افسر در زمینه‌های عرفانی، عاشقانه، سیاسی و در قالب‌های قصیده، غزل، قطعه، و... سروده شده‌است.کتاب دیوان دارب افسر تاکنون دهها بار به چاپ رسیده و مورد استقبال فراوان قرار گرفته‌است. از اشعار معروف او به گویش بختیاری می‌توان یه اشعار خدائیه، همیلا، عمرویه و رستاخیز مسجد سلیمان اشاره کرد.

    اي كه روزيَ همه خلق ز انبار ِ تونِه

    آسمونها و زمين كِرده كردار ِ تو نه ِ

    ئي همه نقش و نگاري كه مِنِه دنيا هِد

    همه از پرتو يك جلوه ديدار ِ تو نه ِ

    اَفتو و ئي همه نوري كه اِتاو ِه به زَمين

    مختصر ذره اي از تابش رخسار ِ تو نه ِ

    ئي همه آو كه به دريا چو’نو هيِِ موج اِزَنه

    چكه اي از كَرَم آور گهربار ِ تو نه ِ


    عاقلون هر چه ’كنِن فكر و اِبالِن به ’خوسون

    اشتباه كِردنِه ’پاي ، جمله ز افكار تو نه ِ

    هر كه رَهد از پي ِ مقصور و به مقصود رسيد

    ’او َنَرهد و َنَرسيده ’يوز ِ رفتار ِ تو نه ِ

    هر حكيمي كه دوا داد و مريضِس خو، اِبيد

    ’او دواها همه از قيطي عطار ِ تو نه ِ

    هر چه فردوسي و سعدي و نظامي ’گودِنه

    همه سون اِز اثر ِ طبع ِ ’درَربار ِ تو نه ِ

    پيراِبون خلق و همه سال تفاوت اِ’كنِن

    غير ذات تو كه امسال ِ تو چي پار ِ تونه ِ


    عرش ِ فرش كِردي و قِيلون ِ نِهاري ’گرَِلو

    هر چه ’ورمون اِ’كنِن ’پاي همه آزار تو نه ِ

    ’گدييِه كِردمِه مختار، تو نه ِ ’ور’خو و بد

    نيكنم’ زِت ’مو قبول ’يوسرو’يودار ِ تونه ِ

    هر چه مو فكراِ’كنم ’پاك همه بر عكس اِبوون

    كي به يَكسون اِزنِه ؟ ’پاي ’يو ز دربار تو نه ِ

    هر شَر و شور به دنيا مِنِه مخلوقت اِبو

    اِزَنيم يا اِ’كشيم پاك همه سون كارتونه

    خان ِ چنگيز كه دنيانه ِ سر اِز ته ’رفتَي

    هر چه بد كِرد بِه مردم همه وادار ِ‌تونه ِ

    شاه تيمور كه مشهور به خين ريزي بيد

    كمترين بنده اي اِز مردم ِ تاتار تونه ِ

    يه نفر كِي اِتَرِس ئي همه آ’دم بِكشِه ؟

    او نَكشت ، دست ِ‌توبيد ، قدرت ِ قهار ِ تونه ِ

    وَنديه جنگ اروپا و تَپِستي تَه ِ عرش

    هر چه ’مردِن مِنِه جنگ خين ِ‌ همه بار ِ تو نه ِ

    وَنديه چنگ اروپا و تَپِستي تَه ِ عرش

    هر چه ’مردِن مِنِه جنگ خين ِ همه بار ِ تو نه ِ



    نيگو’هم كه ، زِ عربها به عجم ها چه رسي

    همه دونِن كه چه بيد چونكه ’هوشاهكار تونه ِ

    هر رسولي اِفِرِستي و كتابي داره

    يا ’كرِت يا’كرِ گَو’ت يا كه جلودار ِ تو نه ِ

    آ’دمِه گول اِزَني و اِ’كونيس ’ور مِنِه باغ

    اِنِهي تِرد بريشِس كه يو دي، وار ِ تو نه ِ

    آبِر’وسِه اِبَري سي دو سه كَپ گَندم و جو

    سي چه گندم نخورِه پَس ’يوچه سركار ِ تو نه ِ

    هو كه شيطونِه و ئي گولِ به آ’دم زِيدِه

    گوش و ’نفتِس بكَنَي خوس ’دزَ بازار تو نه ِ

    باغِتِه ’رفت به َيه شَو و ’گر’هد از چنگِت

    ميل ِ ’خت بيد كه بَرِه َارنه گرفتار تو نه ِ


    ’گديه ِ روز قيامت زِ ’لر اِ’خوم ’مو حِساو

    تو چه داديس؟ ’هو چه داره؟ چه بدهكار ِ تو نه ِ

    ’كر َ يارونه ِ اتومبيل ’سواري دادي

    منكر بيدِنِته ، ’لر كه طرفدار ِ تو نه ِ

    حق تو داري بكني هر چه به دنيا بِخويي

    چون همه بيد و نَبيد زِنده زِ پِندار ِ‌ تو نه ِ

    هر بنايي كه بسازِن همه ويرون اِبوهه

    غير پاينده فقط گنبد دوار ِ تو نه ِ

    افسر ئي فخر بَسِه سي تو كه بعد اِز مرگت

    اسم ’لر تا به ابد زنده ز اشعار تو نه ِ


    غزل به زبان بختياري از داراب افسر



    با خيال تو چه سازم كه به ’مو جنگ اِ’كنه

    هِي فشا’رم اِدِه و هِي دِلمِه تنگ اِ’كنه

    ئي قَدر اشك بريزم كه دلت نرم آبو

    با بفهمي كه اَوم رخنه مِنِه سنگ اِ’كنه

    دل ِ چي آينه ’خمِه دادمِت اما بِت اِ’گم

    بيوفائي فقط ئي آيننه زنگ اِ’كنِه

    ’چكنم نِهله دلم از تو دي يَه دير آبوم

    عز’ممِه سست اِ’كنِه ،‌ پاي ’منِه لنگ اِگنِه

    بِنَيرين چند ’يو خين كِرِده مِنِه قلب ’مو كه

    چكه خين ِ دلم ’پاي ’جومِنِه رنگ اِ’كنِه

    سر عشقه كه به ’مو حرف نَزِيده يارم

    ’مو اِفَهمم كه دِلس هِي دِلمِه بَنگ اِ’كنِه

    افسر اِز وضع ’خو’سو و خلق خدا دلتنگه

    كه ’چو’نو وا ’خوسو وابخت خودس جنگ اِ’كنِه

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:7 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

     نجف‌قلی خان صمصام السلطنه      

    نَجَف‌قُلی خان بَختیاری مشهور به صَمصام‌السَلطَنه از سران ایل بختیاری و دو دوره رئیس‌الوزرای ایران در دورهٔ قاجار بود.

    او فرزند حسینقلی خان ایلخان بختیاری و حاجی بی‌بی مهرافروز بود و در سال ۱۲۲۹ زاده شد. پس از مرگ پدر در ۱۲۸۱ از مظفرالدین شاه لقب صمصام‌السلطنه و مقام ایلخانی گرفت. صمصام‌السلطنه در جنبش مشروطه به مخالفان محمدعلی‌شاه پیوست و با برادر خود علیقلی خان سردار اسعد همراه شد. او به همراه سواران مسلح بختیاری اصفهان را تصرف کرد و حکومت اصفهان را در ۱۳۲۶ ق. به‌دست گرفت. در ۱۲۸۹ رئیس‌الوزرا شد و تا ۱۲۹۱ در این منصب باقی ماند.

    مسئله اولتیماتوم روسیه برای اخراج مورگان شوستر مستشار آمریکایی مالیه در زمان تصدی او پیش آمد. او بر خلاف مجلس از موافقان پذیرش تقاضای روس‌ها بود. او بار دیگر در سال ۱۲۹۷ به مدت چهار ماه به نخست‌وزیری رسید و زمانی که احمدشاه فرمان عزل او را صادر کرد، مدتی حاضر به پذیرفتن نبود و خود را نخست‌وزیر می‌دانست.

    پس از اینکه انقلاب کمونیستی در شوروی به پیروزی رسید، لنین برای اثبات حسن نیت خود نسبت به ملل ضعیف جهان الغای تمام امتیازات استعماری دولت تزاری پیشین را اعلام کرد. دولت صمصام‌السلطنه نیز از این فرصت استفاده کرد و در ۱۸ شوال ۱۳۳۶ در مصوبه‌ای الغای قرارداد ترکمانچای و دیگر امتیازات واگذار شده به دولت روسیه تزاری را اعلام نمود

    در انتخابات دوره چهارم مجلس شورای ملی به نمایندگی تهران انتخاب شد. در سال ۱۳۰۰ هنگامی که کلنل پسیان در خراسان قیام کرده بود حکومت خراسان به وی پیشنهاد شد ولی او به خراسان نرفت. در ۱۳۰۸ نیز به فرمانداری چهارمحال بختیاری منصوب و به حل اختلافات در این منطقه مأمور شد. او در سال ۱۳۰۹ در اصفهان درگذشت و در تکیه بختیاریها در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد.

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:5 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

     Haj Ali Gholi Khan Bakhtiari (Sardar Asad the 2nd) leader of the Bakhtiari forces

    سردار اسعد بختیاری

    عـليقـلي خان سردار اسعـد چـهارمين فـرزند حـسيـنـقـلي خان ايلخاني است. او پس از کـشته شدن پـدرش، يکـسال در زندان ظل السلطان بسر برد و خانوادهً آنها تا زمان بـقـدرت رسيدن اتابک در انزوا بسر بردند. اما با بـقدرت رسيدن اتابک، باز ستاره ًاقـبال آنها درخـشيد و برادرش اسفـنديارخان سردار اسعـد اول، ايلخاني بخـتياري و خودش فـرماندهً سواران بـخـتياري در تـهـران شد. در قـتـل ناصرالدين شاه ماًمور نظم تـهـران گـرديد و در زمان مظفرالدين شاه نيز فرماندهً سواران بـختياري با لـقب سرتيـپـي باقي بود. در سال 1314 هـجري قـمري هـزار تومان مـقرري به پاس وفاداريش به دولت براي او تعـيـين گـرديد. مدتي نيز به عـنوان ايلخاني بخـتياري از جانب مظفرالدين شاه انـتخاب شد. اما در اين سمت با رقابت شديد برادرش نجـفـقـلي خان صمصام السلطنه که از او بزرگـتر و طبق پـيمان نامه هاي سران ايل، حق ايلخانيگـري از آن او بود، مواجه شد و کنار گـرفت. او بعـد از عـزل اتابک ديگـر به گارد سلطنـتي مراجعـه نکرد و بـيشتر اوقات خود را در بـختياري گـذرانيد. در سال 1318 هـجري قـمري به هـندوستان و مصر سفر کرد و به زيارت مکه نائـل گـرديد و سپس عازم پاريس شد. دوسال تمام در پايتخت ها و شهـرهاي مهـم اروپا زندگـي کرد و به عـضويت فرماسونري درآمد. 

    او در سال 1320 هـجري قـمري به تهـران آمد. در سال 1321 هـجري قـمري که اسفـنديار خان، برادر بزرگـش فوت کرد، راهـي بخـتياري شد و بـين برادران و عـموزاده هايش ( فرزندان حاج امامقـلي خان ) صلح و آشتي برقـرار کرد. در سال 1322 هـجري قـمري به پـيشنهاد عين الدوله از طرف مظفرالدين شاه لقب سردار اسعـد و نشان حمايل بوي داده شد و ماًمور نظم لرستان گـرديد.

    پس از افـتـتاح مجـلس اول، در 18 شعـبان 1324 هـجري قـمري براي معـالجهً چـشم خود بارديگـر به اروپا رفت و در پاريس اقامت گـزيد و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجي پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه 24 جمادي الاول سال 1326 هـجري قـمري که تعـدادي از رجال و آزاديخواهان راهي زندان شدند او در پاريس بود. 

    سردار اسعـد در بـين خوانين بختياري، امتيازات ويژه اي داشت. در تاريخهاي بختياري که شرح اختلافات و درگيري هاي داخلي را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بنديهاي خانوادگي ياد شده است. سردار اسعـد را مي توان محـور اتحاد در ايل دانست. سردار ظفر مي نويسد: " حاج عـليقلي خان هـيچوقت مايل به جنگ نبود، خاصه جنگ مابـين بني اعمام و برادران".

     سردار اسعـد در امور سياسي نيز فردي توانا بود. او اين امتياز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتي از زمان ناصرالدين شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر داراي سيماي مثـبت و روشني است. قـزويني او را داراي اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلي و خارجي، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاريخ، از ويژگـي هاي ديگر اوست؛ قزويني مي نويسد:

    "من آن مرحوم را خوب مي شناسم و در تمام مدت اقامت او در پاريس هـفته اي دوسه مرتبه او را مي ديدم و غالبا صحبت ما از تاريخ بود؛ زيرا که او به تاريخ بسيار عـلاقه داشت ".

    وي دراين باره اشاره به تاليف تاريخ بختياري بدستور او و ترجمه کتابهاي زيادي از زبانهاي خارجه به زبان فارسي دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلي تاورنيه و مجلات و کـتب آبي انگـليسي را مي توان نام برد. ملک زاده در اين باره مي نويسد:

    "حاج عـليقلي خان سردار اسعـد که از خوانين روشنـفکر بختياري بود، دبستاني براي فرزندان ايل تاًسيس کرد و معـلميني از تهـران براي تدريس اجير نمود؛ و نظافت آن مدرسه را به شيخ علي ناظم که از مردان روشنفکر بود سپـرد ". 

    وي مي آفزايد، بدستور او تـعدادي از دانش آموزان اين مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروي نيز او را مردي دانش دوست و آگاه دل ناميده است؛ و يحيي دولت آبادي نام او را جزء اولين مجلسي که از افراد علم دوست در رجب 1315 هـجري قـمري تـشکيل شده است، مي آورد. و احمد پـژوه وي را يکي از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صميمي مي داند. 

    بنا به تصريح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاري خود با مجامع آزاديخواهي را از سال 1322 هـجري قمري آغاز کرده است. در دوازدهـم ربيع الاول هـمين سال، جلسه اي از رجال آزاديخواه در باغ شخصي سليمان خان ميکـده و به رهـبري او برگـزار شد. ملک زاده اين مجمع را هـستهً اصلي انـقلاب مشروطيت ايران مي داند.

    گرچه نام سردار اسعـد در ليست اصلي نيامده است، اما او مي نويسد:

    "بطوري که نگارنده اين تاريخ از کساني که هـنوز زنده اند و در آن جـمع حضور داشته اند تحقـيق کرده ام، بحرالعـلوم کرماني، برادر شهـيد سعـيد مرحوم روحي و حاجي عـليقـلي خان سردار اسعـد بخـتياري و سليمان ميرزا هـم در آن جـلسه حضور داشتـند".

     اما با اين وجود در طي سالهاي بعـد تا سال 1326 هـجري قـمري از او براي حـمايت از مشروطه حرکتي مشاهـده نگـرديده است، و يا نگـارنده به موردي دسترسي نيافـتم. قـبل از سال 1324 هـجري قمري که مبارزه ضد استکـباري مردم شکـل مي گرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ايل بخـتياري بوده و افزون طلبي هايي از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده مي گردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال 1324 هـجري قـمري عـازم اروپا مي شود.

    سردار اسعـد هـمکاري خود با آزاديخواهان را پس از بمباران مجـلس شوراي ملي و در سال 1326 هـجري قـمري بطور آشکار، آغاز کرده است. در اين سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلي شاه در اروپا، سردار اسعـد نيز به جرگـه آنان پـيوست. اين افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند.

    يک دسته که از حـيث تعـداد زيادتر بودند و از حيث نام و آوازهً حـکومتي مشهـورتر، افرادي بودند که در پاريس جمع شده بودند. علاءالدوله ، سردار اسعـد، ظهـيرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امير اعـظم از آن جـمله بودند. اينها از گـروه اعـيان، وزراء، شاهـزادگـان و نمايندگان مجلس بودند، و افرادي از اين قبـيـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزويني، دکتر اسماعيل خان مرزبان(امين الملک)، دکتر جليل خان  ثـقـفي، دکتر عـبداللطيف گـيلاني و چـند تن ديگـر.

    دسته دوم لندن را پايگـاه خود قرار داده بودند و کـميتهً ايران را به کمک عـده اي از انگـليس ها تاًسيس کرده بودند. تـقي زاده، ميرزا آقا تبريز(حسين زاده تبريزي) و سيد محـمد صادق طباطبايي از اين گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـير نيا نيز ابـتـدا در جمع آنها بود.

    دسته سوم کـساني بودند که در سويس مستـقر شدند. علي اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافيل و معـاضد السلطنه پـيرنيا چـهـرهاي معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرري در شهـر ايوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. اين گروه نظام نامهً ترکهـاي جوان را در اخـتيار داشتـند و بر اساس آن فعـاليت مي کردند.

    اين سه گروه هـماهـنگي کاملي نداشتـند و ترکـيت سياسي آنها با هـم فرق مي کرد. اما در موقعـيت حساس سال 1326 هـجري قـمري با هـم متـحد شدند.

    سردار اسعـد، در اين برهـه حساس از تاريخ ايران، در بـين اين مجامع، مهـره اي است که به لحاظ موقعـيت حساس و قـدرت جـنگي ايل بخـتياري، براي نجات کشور از استـبداد مـحـمد عليشاهي برگـزيده مي شود.

     زيرا به لحاظ عدم وجود نيروي نظامي سازماندهي شده، قدرت نيروئي ايلات تعـيـين کننده بود. پـاولويـچ مي نويسد:

    "ايلها، يگـانه نيروي مسلح کشور محسوب مي شدند. به عـلت ضعـف شاه، نيروي مسلح ايلها براي نگـهـداري تاج سلطنتي بهـر قـيمتي مي بايست حـفظ شود ".

    قـدرت ايل بـختياري در بين ايلات در اين زمان، تعـيـين کننده بود. بطوريکه شاه نيز براي نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـين الدوله براي غـلبه بر تـبريز، هـزار سوار بـختياري درخواست کرده، و خود خوانين نيز براين قـدرت واقـف بودند و حـتي آنـهايي که در رکـاب شاه بودند نيز گـاهـي وسوسه مي شدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نيکي از خود بر جاي بگـذارند. شاه نيز از پـيوستن آنها به انـقـلابـيون وحـشت داشت.

    اما در حاليکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتياريها خود راه چاره اي بود که مي بايست تجربه شود. بنابراين با اصرار افرادي چـون معـاضدالسلطنه پـيرنيا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلي را به عـهـده گـرفت. در اين باره قـزويني مي نويسد که معاضدالسلطنه پـيرنيا، از وکـلاي دوره اول مجـلس شوراي ملي به پاريس آمده بود تا سردار اسعـد را بسيج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعي از خود نشان نمي داد. در هـمين هـنگـام دکتر لطيف گـيلاني با حالت عصبانيت به سردار اسعـد مي گويد:

    "تو چـطور راضي مي شوي که در اينجا در پاريس مشغـول گـردش و تـفريح باشي و محـمد علي ميرزا ...ايرانيان را در تهـران شکم پاره کـند و طناب بـيندازد و مردم را توي چاه زنده دفن کند. هـيچ خـجالت نمي کشي... ".

    ملک زاده مي نويسد:

    "ايرانيان مهـاجر مقـيم اروپا سردار اسعـد را تـشويق به رفـتن ايران و قيام بر عليه محمدعليشاه نمودند. وقتي چـند نفر از آنها منجمله شکرالله خان معـتمد خاقان که بعـداً لقـب قوام الدوله يافت، به اتـفاق سردار اسعـد به ايران مراجعـت و به اصفهان رفت و در سفر جـنگي از اصفهان به تهـران با او هـمراه بود ".

    مخـبرالسلطنه هـدايت که در اين موقع در اروپا بوده است، مي نويسد:

     "شاخص ميان ايرانيان، عـليقـلي خان سردار اسعـد است. گاهي به منزل او مي روم....غالباً اشخاص سر سفره او حاضر ميشوند. عـصر به کافه دولاپه، جـنب اپـرا مي رود، باز جـمعي دور او را گـرفته اند ". 

    مخـبرالسلطنه سپس مي نويسد که از او خواسته است تا به ايران رفته، رهـبري نهضت را به عـهده بگـيرد. امان او گـله مي کند که تـنها است، مخـبرالسلطنه مي گويد، کار را يکـنفر مي کند.

    اين تـشويق هاي ايرانيان باعـث حرکت سردار اسعـد مي شود. البته اقدام موفـقيت آميز بخـتياريها در فـتح اصفهان نيز به او اميدواري بيشتري داده است. اما سخن سايکس که مي نويسد:"عـمليات صمصام وي را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمي توان تماماً صحيح دانست. زيرا چـنانچه تشريح شد، او قـبلا به بخـتياري سفر کرده و هـماهـنگي هايي با حاج آقا نورالله نجـفي انجام داد.

    بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمي محـکمتر، راهـي ايران شد و تا قـبل از رسيدن به ايران نيز با ارسال پـيامها و نماينده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در 15 ربـيع الثاني 1327 هـجري قـمري ( 6 مه 1909 ميلادي ) وارد ايران شد. ابـتدا با شيخ خزعـل، شيخ قـدرتمند اعـراب " بني کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتياري شد. متعاقب آن با خوانين قـشقايي سوگـند نامه اي را امضا کرد. هـم پـيمان شدن با خوانين و شيوخ، بسيار حياتي بود. زيرا او براي حـرکت به سمت تـهـران، مي بايستي از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اينکه خوانين قـشقايي و بخـتياري با هـم رقابت ديرينه داشتـند، و شيخ خـزعـل نيز ضمن رقابت با خوانين بختياري، با محـمد عليشاه راه مسالمت آميزي را در پـيش گـرفته بود.

    لازم به گـفتن است، زمينهً اتحاد بـين خوانين بختياري و شيخ خزعـل از يک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال 1326 هجـري قـمري بين شيخ خزعـل و خوانين بختياري پـيمان نامه اي برقرار شده بود. از طرف تمام خوانين بخـتياري، غـلامحسين خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمايندگي از طرف تمام خوانين بخـتياري ،آنرا امضا کرده بودند.

    سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤساي ايلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـباي خانوادگي خود برآمد. خانوادهً حاج ايلخاني، مشکـل اصلي او محسوب مي شد. لطفعـلي خان امير مفـخـم، براي مقابله با تـهاجم بـختياريها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصيرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبريز دست

     برداشته، براي پـيوستن به امير مفـخم، راهـي قـم بود، و برادر ديگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر ( برادر سردار اسعـد ) براي جـمع آوري نيرو، بسمت بخـتياري در حرکت بود. تـنها غـلامحسين خان سردار محتـشم بعـنوان ايل بـيگي ايل بخـتياري در خوزستان بسر مي برد. بر خلاف برادرانش که در ضديت کامل با سردار اسعـد بسر مي بردند، زمينه هاي اتحاد بـين سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهاي فاميلي خيلي اهـميت مي داد در 19 رمضان 1326 هـجري قمري با سردار محتـشم پـيماني بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند ياد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند.

    بنابراين زمـينه اتحـاد براي سردار اسعـد کاملا فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـيمان شد. سردار ظفـر نيز از قـم بسوي بخـتياري آمده، عـليرغـم سوگـندي که به اميرمفـخم، مبني بر عـدم خيانت به محـمد عـليشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـيوست. او در اين باره مي نويسد:

    " با اينکه من بر سر سوگـند و پـيمان خود ايستاده بودم، کم کم فـهـميدم اميرمفـخم و سلطانـقـلي خان مي خواهـند بـنياد فرزندان مرحوم ايلخاني را براندازند و به مشورت و هـمدستي يکديگـر نوشته، تمام ايلات ايلخاني را از شاه گـرفته بودند که امير مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خيال باشد، تـقـسيم کـنند ".

    سردار اشجع وقـتي که به بخـتـياري رسيد، حاجي بي بي، يکي از زنان حاج ايلخاني را با خود هـمراه کرد و به تـشويق او، زنـهـا و بچـه هاي منطقهً اردل به داد و فرياد پـرداخته و فرزندان حاج ايلخاني را به اتـحاد دعـوت مي کردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذي چـون سردار اسعـد در ايل، باعـث اتحاد بخـتياريها شد. در عـين حال تعـدادي از بستگـان حاج ايلخاني و بعـضي از فرزندان حاج ايلخاني هـمچـنان به پـيمان خود با محـمد عـليشاه وفادار ماندند و حتي سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـيوسته بود، نيز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـي نيرو تـدارک ديده، به فرماندهـي شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد.

    از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهي خوانين بخـتياري و انقـلابـيون ديگـر، سپاهـي قريب به هـفتصد نفر جمع آوري و راهي تهـران شد. و قبل از حرکت طي نامه اي به شيخ السفرا، وزير مخـتار اتريش، هـدف از حرکت خود را تـشريح کرد و از دولتهـاي قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامي در ايران خودداري کـنند.

    در اين سفر، جـمعي از روًساي بخـتياري او را هـمراهي مي کردند؛ از جـمله الياس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نيروهاي بخـتياري مستـقر در تـبريز بود. آنها بطور فراري خود را به بخـتياري رسانده بودند.

    پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسين خان سردار محتـشم با سپاهي براي پـيوستن به سردار اسعـد راهي تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ايلي هـم پـيمان شدند.

    سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلي خود را برخورد با نيروهاي بخـتياري به فرماندهـي امير مفـخم مي دانست و تلاش زيادي نمود تا با آنها درگـير نشود.  براي اين مقـصود نامه هايي به او نوشت، تا اگـر مي خواهـد به شاه وفادار بماند با نيرهاي ديگر درگـير شود. زيرا درگـيري با نيروهاي بخـتياري، ايل را به خاک و خون مي کشاند. سالار فاتح که جزء نيروهاي مجاهـدين شمال بوده است، از عـدم تمايل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـي سخن مي گويد.

    دانشور عـلوي نوشته است که امير مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکري داشتـند. اما اين سخن بنا به مقاومت هايي که امير مفـخم از خود نشان داده است، صحيح بنظر نمي رسد. و چـنانکه که کسروي نيز نوشته است، او تا آخر ايستادگي کرد. اسنادي نيز اين سخن را تائيد ميکند.  چنانکه سردار اسعـد طي تـلگـرافي از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است:

    "از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادري و حـفظ خانوادگي پهـلو خالي تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگي در خانواده فراهـم نيايد. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امير مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و يورش سرما آورده .... ".

    وي سپس کشته هاي دو جـناح از بختياري ها را صد نفر نوشته است. امير مفـخم نيز طي نامه اي به سردار محتـشم ضمن شرح درگيري و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله اميدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالي فردا يا پس فردا کارشان خـتم شود".

    بهـرحال بخـتياريها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصميم جـديد شاه مبني بر اعادهً مشروطيت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـي بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، يوسف خان امير مجاهـد، مرتضي قلي خان صمصام و جمع ديگـري از سران بخـتياري و دکتر دانشوري علوي حضور داشتـند.

     از شمال نيز نيروهاي مجاهـدين راهي تهـران گرديدند و با هـماهـنگي هايي که با هـم داشتـند، در 24 جمادي الثانيه 1327 هجري قمري وارد تهـران شدند. آنها براي رسيدن به تهـران درگيريهاي پراکـنده اي با بخـتياريهاي طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدين که با طي نزديک به 1111 کيلومتر ( 690 مايل ) توانسته بودند بهـم برسند، طي جلساتي در بادامک، طرح حمله به تهـران را ريختـند. خبرنگار تايمز مي نويسد: " حرکت ناگـهاني آنان بسي زيرکانه و بنحو درخشاني انجاميد، بدون انداخـتن تيري توانستـند رخنه به شهر نمايند". آنان که براي ورود به تهـران با مجاهـدين تهـران هـماهـنگي هايي نموده بودند، از سوي مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـيريهاي پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدين درآمد؛ و در روز جـمعه 27 جمادي الثاني سال 1327 هـجري قمري( 21 تـير 1288 خورشيدي - 16 جولاي 1909 ميلادي ) داستان جـنگ پايان يافت. و در ساعت 8.5 صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـين بنام اميربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد.

    کـتـيـبه سردار اسعـد

    اين کتيـبه به دستور حاج عليقلي خان سردار اسعـد در سال 1323 هـجري قـمري نوشته شده است. اين کتيـبه شجرنامه او و رياست اجـدادش بر ايل بخـتياري را بيان مي کند. محل اين کـتيـبه در منطقهً با صفايي در پـنج کيلومتري جـنوب فارسان معروف به پـيرغار مي باشد. 

    شنـيـدم که جـمشيد فرخ سرشت             بر چـشـمه و بر سنگـي نوشت

    بر اين چـشـمه چـون ما بسي دم زدند           برفـتـند تا چـشم بر هـم زدند

    چـنين گويد حاج عـليقـلي خان سردار اسعـد ابن حسيـنقـلي خان ايلخاني ابن جـعفر قلي خان ابن حـبـيب الله خان ابن عـبدال خان بن علي صالح خان ابن عبدالخليل آقا ابن خسروآقا ابن غالب آقا ابن حيدر که اجداد من هـمه وقت به رياست طائـفهً هـفت لنگ بخـتياري برقرار بودند تا زمان پـدرم حسينقـلي خان ايلخاني، طوائف

     چـهارلنگ و جوانکي گـرمسير و سردسير و فلارد، ضميمهً حکومت او شدند. در سنه 1299 هـجري قـمري

    مرحوم برادر ارشدم، اسفنديارخان سردار اسعـد، در اصفهان شش سال محـبوس ماند؛ حکومت بختياري و مضافات با اعـمام کرامم بود. بعـد از شش سال برادرم مرخص و به منصب سردار اسعـد منصوب شد. چـند سال با اعمام و بني اعـمام دشمن و جـنگهـاي خونريز کرديم. عاقـبت صلح کرده متحـد شديم تاکنون که سنه 1323 هـجري قـمري و سال دهـم جلوس اعـليحضرت مظفرالدين شاه قاجار خلدالله ملکه مي باشد؛ با وجود وفات چـهار نفر از بزرگان با کمال اتحاد مشغـول رياست هـستـيم از ثـمرهً اتحاد براملاک موروثي افزوديم. الآن که ربع چـهارمحال و تمام رامهـرمز، زيدون، و حومهً بهـبهان املاک زيادي از عـربستان چـندين قريه از بربرود، چـندين قريه از لنجان و سميرم ملک زر خريد اين خانواده است. از چهارمحال ناحيهً ميزدج و چـند قريهً ديگر ملکي من و گرامي برادرم حاج خسروخان سالار ارفع است. اميد که اولاد و احفاد ما اتحاد را از دست ندهـند. 

    در پائين اين کـتيـبه اين جـمله افزوده شده است: " در تاريخ هـفـتم محـرم 1336 هـجري قـمري مطابق اول ميزان مرحوم سردار اسعـد در طهـران به رحـمت ايزدي پـيوست .

                   

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:1 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

    جعفر قلی خان سردار اسعد سوم

     جعفر خان سردار اسعد معروف به سردار بهادر از رؤسای ایل بختیاری و از فاتحان تهران در جریان انقلاب مشروطه در ایران و پسر ارشد علیقلی خان سردار اسعد بود.

    پس از درگذشت پدرش به او نیز لقب سردار اسعد (سردار اسعد سوم) دادند. او وزیر جنگ ایران و همچنین وزیر پست و تلگراف و تلفن در زمان سلطنت رضا شاه بود وی به دستور رضا شاه زندانی شد و در ۵ فروردین ۱۳۱۳ در زندان قصر درگذشت. به گفته برخی منابع او را در زندان خفه کردند. از جعفر قلی خان کتابی با عنوان خاطرات سردار اسعد که به شرح احوال سیاسی ان دوران و همچنین مسافرت های داخلی و خارجی بر جای مانده است که به صورت روزنامه نویسی تهیه گردیده  و اطلاعات مفیدی در اختیار خوانندگان قرار میدهد بر اساس شواهد وقرائن موجود فرزند ارشد ایشان سهراب خان نام داشت که همسر ایشان در به چاپ رسیدن خاطرات سردار اسعد همت فراوانی به خرج نهاد .

    امیدوارم در صورتی که از فرزندان و نوادگان این مرد و سایر خوانین بزرگ بختیاری  از این وبلاگ دیدن فرمایند با ارسال پیام این حقیر را دردر جمع آوری مطالب و نگارش کتاب یاری فرمایند

    منبع

    مسعود بهنود، کشته شدگان بر سر قدرت، ISBN 964-405-055-X

    تاریخ انقلاب مشروطیت. رحیم نامور. انتشارات پاچار ۱۹۵۸

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:56 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

    Zargham-Saltaneh Bakhtiari

    ابراهیم خان ضرغام السلطنه

     

    ابراهیم خان ضرغام السلطنه ، فاتح اصفهان
    تولد، خاندان و نسب
    ابراهيم خان در سال 1272 ه.ق. در جوار امامزاده سلطان ابراهیم متولد شد. ابراهيم خان فرزند رضاقلي فرزند جعفرقلي فرزند حبيب الله خان پسر  ابدال خان پسرعلي صالح خان پسر عبدالخليل پسر خسرو پسر غالب پسر حيدر پاپي است. مادرش نورجهان خانم دختر كلبعلي خان عموي رضاقلي خان بود وی همسر آعليداد خدر سرخ بود. بعد از قتل ناجوانمردانه آعليداد در سال 1266ه.ق بدست حسين قلي خان ایلخانی به عقد رضاقلي خان در آمد. رضاقلي خان جمعاً 15 پسر و 6 دختر داشت كه ابراهيم خان از همه معروف تر و شناخته شده تر است.حسينقلي خان، امامقلي خان (مادرشان بي بي شاه پسند از طايفه ي بهداروند) و رضاقلي خان (مادرش بي بي مهربانو دختر ملا آقا علي عالي محمودي از شاخه ی ديناروني) پسران جعفر قلي خان دوركي بودند.

    حسينقلي خان شش پسر داشت:

    اسفنديارخان سردار اسعد اول، نجفقلي خان صمصام السلطنه (نخست وزیر دوران قاجاریه )، علي قلي خان سردار اسعددوم و فاتح تهران، خسرو خان سردار ظفر، ، يوسف خان امير مجاهد و امير قلي خان.
    امامقلي خان حاج ايلخاني نه پسر داشت: محمد حسين خان سپهدار، لطفعلي خان امير مفخم، نصير خان سردار جنگ، غلامحسين خان شهاب السلطنه (سردارمحتشم)، حاج عباسقلي خان، سلطان محمد خان سردار اشجع، علي اكبر خان سهام السلطنه، محمد رضا خان سردار فاتح و محمود خان.
    رضاقلي خان نيز 15 پسر داشت ابراهيم خان ضرغام السلطنه، عزيز الله خان ايل بيگي، امان الله خان سردار حشمت، هادي خان، عبدالله خان، بهرام خان، باقر خان، اسدالله خان، محمد مراد خان، داراب خان، الله كرم خان، ميرزا آقا خان، سهراب خان، علي محمد خان سالار احتشام، محمد كريم خان وارسته نعمت اللهي.
    ضرغام السلطنه با دومين برادر خود سي سال اختلاف سني داشت و آن به دليل شوكي بود كه در شكارگاه براي رضاقلي خان پيش آمد و تا سي سال صاحب فرزند نشد. يكي از دلايل عقب ماندن ضرغام از عموزاده ها همين دليل يعني نداشتن برادر و پشتيبان بود. ( اوژن بختیاری ،    : 182)
    ضرغام السلطنه بيش از چهار همسر اختيار كرد كه بعضي از آنها عبارتند از:
    1-بي بي آغا جان خانم دختر ايلخاني
    2-بي بي ملك خاتون دختر حاجي ايلخاني
    3-دختر آخوند چهرازي مادر ابوالقاسم خان
    4-دختر آمهديقلي اسيوند مادر عليرضا خان
    از ضرغام السلطنه 15 پسر بر جاي ماند که عبارتند از:

    ابوالقاسم خان، خليل خان، محمد خان، عليرضا خان،كريم خان، منصور خان، حسن خان، عليمردان خان، مسيح خان، غدير خان، نورمحمد خان، عبدالصمد خان، نورالله خان، يدالله خان و نصرالله خان.
    وي بعد از قتل ايلخاني، از سوي ظل السلطان و با هدف بهبود روابط با خوانين به «ضرغام السلطنه» ملقب گرديد.

    ويژگيهاي اخلاقي
    ضرغام السلطنه مردي درويش مسلك و داراي مشرب صوفي گري بود. نام طريقتي او نيز «حب عليشاه» بود. توأم شدن زندگي ايلي و عشيره اي با فرهنگ درويش مسلكي سبب گرديد تا به فضايل نيك و خصلتهاي پسنديده اي وارسته گردد. وي در بين اولاد جعفرقلي خان گرايش بيشتري به دين و دينداري داشت و علاقه ي شديدي به اهل بيت عليهم السلام داشت. در حمله به اصفهان جمله «علي ولي الله» بر بيرق قشونش نقش بسته بود و در آغاز جنگ و تصرف اصفهان، 12نفر از برادران و خوانين بختياري را به تعداد امامان شيعه انتخاب مي كند و به آنان دستور حمله مي دهد. نقل مي كنند با اينكه با سردار اسعد اختلاف عميق و ديرينه ای داشت اظهار نمود اگر سردار اسعد در حمله به تهران شكست مي خورد با تمام قوا به ياريش مي شتافتم. «مكبن روز» درباره وي مي گويد:
    «با اين كه از رضا قلي خان ايلبيگي دوازده پسر به جاي مانده است، هيچ كدام غير از ابراهيم خان ضرغام السلطنه كه فعلاً در فرادمبه اقامت دارد، افراد لايقي نيستند. شخصيت ضرغام به راستي مرا تحت تأثير قرار داد و در حقيقت او يكي از زيرك ترين و باهوش ترين خوانين به شمار مي آيد. شايعاتي كه درباره عدم اقتدار او بر سر زبانها است. صحت دارد چرا كه وي را متهم مي كردند كه با قشقايي ها و ديگر طوايف مشغول دسيسه عليه ساير خوانين است. او هميشه سعي مي كند كه افراد مسلح تحت فرمان خود را به طور ذخيره نگاه دارد تا در موقع بحراني موازنه قدرت را به نفع خود تغيير دهد. ضرغام السلطنه قبلاً سرتيپ فوج سوار بختياري بود. مي گويند ژنرال و فرمانده برجسته ايست. همان طوري كه اصفهان را به اتكاء كارداني و شايستگي خود به تصرف در آورد.» (مکبن روز ، 1373 :53)
    وي براي پدرش احترام زيادي قايل بود. نقل مي كنند رضاقلي خان در سالهاي آخر عمر با ضرغام اختلاف پيدا مي كند، ايلبيگي به عنوان قهر به نزد برادرزاده ها مي رود و از آنها درخواست كمك مي كند. آنان در ظاهر به خاطر كمك به عمو و در باطن براي تضعيف و تحقير ضرغام السلطنه با عده اي سوار روانه قلعه فرادنبه شدند ولي به مجردي كه به حوالي قلعه رسيدند، ايلبيگي از ميان اردو جدا شده و به تاخت روانه قلعه گرديد (گويا ايلبيگي از نيت برادرزاده ها مطلع گشت) ديده بان قلعه كه با دوربين او
    را از دور شناختند، جريان را به اطلاع ضرغام السلطنه رسانيدند. او به احترام پدر و هم براي اين كه جوابي به عموزادگان داده باشد كفن به گردن انداخته و در يك دست قرآن و در دست ديگر شمشير گرفته به پيشواز پدر شتافته بود. (اوژن بختیاری ، 1345 :148 )

     اختلاف ضرغام السلطنه با عموزاده ها
    از زمان به قدرت رسيدن حسينقلي خان به سمت ايلخاني كل بختياري، همواره برادرش امامقلي خان كه از يك مادر بودند، ايلبيگي و برادر ديگرش رضاقلي حاكم چهارمحال بود. اين سه برادر با اتحاد و همدلي و تقسيم قدرت توانستند بر بسياري از دشمنان خود پيروز شوند و رقيبان را از صحنه خارج سازند. به ويژه شجاعت و جنگاوري رضاقلي خان در به قدرت رسيدن حسينقلي خان و تثبيت قدرت او زبانزد است. بعد از قتل حسينقلي به دست ظل السلطان شرايط تغيير كرد.امام قلی خان به سمت ايلخانی و برادرش رضاقلی خان  به سمت ايل بيگی منصوب شدند و به مدت 6 سال در اين سمت باقی ماندند. در سال 1305 ه.ق. که ظل السلطان از حکومت جنوب معزول گرديد، امام قلی خان نيز از ايلخانی بختياری عزل گرديد و رضاقلی خان به سمت ايلخانی و اسفنديارخان پسر بزرگ حسين قلی خان که از بند ظل السلطان رهايی پيدا کرده بود ،  به سمت ايل بيگی منصوب گرديدند.اين دو به دستور امين السلطان به تعقيب امام قلی خان پرداختند و در چغاخور و گلوگرد با وی به جنگ پرداختند. با فرار امامقلی خان به گرمسير ، خانه وی در اردل غارت و افراد او مورد آزار و اذيت قرار گرفتند. بتدريج بين رضاقلی خان و اسفنديارخان کدورتی پيش آمد. در نتيجه به اتفاق امام قلی خان به تهران فراخوانده شدند و پس از مذاکرات متعدد امام قلی خان به ايلخانی ، اسفنديارخان به ايل بيگی و رضاقلی خان به حکومت چهارمحال رسيدند.  در اوايل سال 1309  امام قلی خان و رضا قلی خان توسط حکمران خوزستان توقيف شدند و اسفنديار خان برای مدت کوتاهی به سمت ايلخانی منصوب گرديد لذا موقعيت را مغتنم شمرده و تا توانست اموال و داراييهای عموهای خود را مصادره کرد. خوانين معزول توسط آقا نجفی مجتهد با نفوذ اصفهان از امين السلطان تقاضای بخشش و کمک کردند. در اواخر سال 1309 ه.ق. مجدداً حکومت بختياری به ظل السلطان واگذار شد در نتيجه عليرغم اصرار امين السلطان ، اسفنديار خان معزول و به تهران فراخوانده شد. و بسياری از اموال و املاک فرزندان حسين قلی خان به تلافی ، توسط عموها ضبط گرديد.
    در سال 1892 ميلادی رضاقلی خان حاکم چهار محال ، حدود بيست حجره و مغازه را به خاطر عدم پرداخت ماليات مصادره کرد و از صاحبان آنها خلع يد به عمل آورد. شاکيان به ظل السلطان و آقا نجفی متوسل شدند و آقا نجفی نيز تلگرامی به امين السلطان مخابره و درخواست رسيدگی نمود.(گارثویت ، 1373 :158) با تضعيف رضاقلی خان بتدريج فرزندان حسين قلی خان و امام قلی خان که از يک مادر بودند ، فرصت را مغتنم شمرده و به هم نزديک شدند و تصميم گرفتند با اتحاد ، دست رضاقلی خان و پسرش ضرغام السلطنه را از ادره ی امور ايلی ، املاک چهارمحال و شرکت نفت کوتاه کنند. يکی از موارد اختلاف روستای ميزدج بود که رضاقلی خان سعی در تصرف آن داشت . با دخالت ظل السلطان به عنوان داور مقرر گرديدآنچه خوانين از سهام ميزدج خريداری کردند متعلق به خودشان باشد و بقيه هم بين ايلخانی و حاکم چهارمحال تقسيم گردد. کمی بعد با حمايت امين السلطان ، محمدحسين خان سپهدار پسر بزرگ امام قلی خان پيشنهاد کرد که خانواده ايلخانی و حاج ايلخانی بدون ايل بيگی بطور مشترک حکومت بختياری و چهارمحال را بعهده بگيرند . مشروط بر اينکه ارشدتر ين فرد خانواده ايلخانی و نفر دوم در مقام ايل بيگی انجام وظيفه نمايد و سهام ميزدج به جز سهم شخصی ، متعلق به همه خوانين باشد. (گارثویت ،1375 : 158)
    با اين شرايط بين رضاقلي خان محروم از قدرت و املاك و برادرش امامقلي خان و پسران حسينقلي خان اختلاف پيش آمد كه تبديل به كدورت و دشمني دامنه داري گرديد. رضاقلي به همراه پسرش ابراهيم خان ضرغام السلطنه به تهران رفتند شايد بتوانند بطريقي سهمي از قدرت و املاك بدست آورند ولي از آنجاييكه اين اتفاق با نظر و صواب ديد امين السلطان (صدر اعظم) صورت گرفته بود كاري از پيش نبردند. اختلاف بين رضاقلي خان و دو خانواده ي ايلخاني و حاج ايلخاني به اندازه اي شدت گرفت كه يك بار اسفنديار خان و نجف قلي خان صمصام السلطنه به قصد كشتن، رضاقلي خان را مسموم كردند كه سم موثر واقع نگرديد و ايلبيگي جان سالم به در برد. (سردار ظفر ، 1361 )
     در آستانه فتح تهران در تاريخ 11 ربيع الاول 1327 قمری نيز قرار دادی بين اولاد ايلخانی ( صمصام السلطنه و سردار ظفر )،  سردار حشمت ( پسر رضاقلی خان که طرفدار اولاد ايلخانی بود) و حاج ايلخانی ( سردار محتشم و سالار اشرف ) در مالمير ( ايذه )  در ده ماده و به خط سردار اسعد تنظيم و نوشته شد. و بر اساس آن ابراهيم خان ضرغام السلطنه هيچ نقش يا فعاليتی در رابطه  با دو خانواده ايلخانی و حاج ايلخانی به عهده ندارد و هر نوع امتياز و منافعی از طرف دولت يا ملت نصيب خوانين شود به طور مساوی بين آنها تقسيم گردد. همچنين  درآمد و ماليات اصفهان و تفنگ ها ، انبار مهمات ، قورخانه و هرآنچه از سربازان و اقبال الدوله حاکم اصفهان گرفته شود،  بطور مساوی بين خود تقسيم نمايند. همچنين از اين زمان به بعد اداره ی امور بختياری بين فرزندان حسين قلی خان و امام قلی خان تا زمان خلع آنان از قدرت و ملغی کردن عناوين ايلی آنان توسط رضاشاه ، تقسيم گرديد. این چنین شد که اولاد رضاقلي خان از قدرت، املاك و شركت نفت محروم شدند. همين سبب و آغازگر اختلاف، كدورت و دشمني بين اولاد جعفرقلی خان گردید.
    با استقرار مجدد مشروطیت ، ضرغام السلطنه و سردار اسعد در مقابل هم قرار گرفتند که در مبحثی مستقل به آن پرداخته می شود.


    مبارزات ضرغام السلطنه


    چنان که در مبحث « فتح اصفهان» گفته شد ، ضرغام السلطنه به همراه 112 نفر از نیروهای بختیاری و چهارمحالی موفق گردید ، شهر اصفهان را تصرف و از سلطه حاکم و عمال قاجار آزاد سازد. در تهران نیز وی به همراه ستارخان سردار ملی و باقر

    خان سالار ملی جبهه واحدی در مقابل لاییکها ، سکولارها، غربزده ها و طرفدران دولتین روسیه و انگلیس تشکیل دادند.( در مبحثی مستقل به آن پرداخته شده است) در جنگ جهانی اول نیز ضرغام السلطنه میزبان صدها وطن دوست و آزادیخواه بود که پس از اشغال تهران و اصفهان توسط نیروهای روسیه و انگلیس به خاک بختیاری پناه آوردند و ماهها میهمان بختیاری ها بودند.( شرح کامل این موضوع در مبحث بختیاری ها و جنگ جهانی اول آورده شده است) در سرزمین بختیاری هیچکس به اندازه ابراهیم خان ضرغام السلطنه از مشروطیت جانبداری نکرد .وی در راه برقراری مشروطه مجاهدت و جانفشانی زیادی کرد. برادرش در  راه استقرار مشروطه و فرزندش در نبرد با روسها به شهادت رسیدند. به جرات می توان گفت وی خالصانه و صادقانه در راه آزادی و مشروطیت تلاش کرد. پایمردی ،جدیت و عزم راسخ و جدی وی در برپایی مشروطه تا بدان حد بود که نقل می کنند، وقتي محمدعلي شاه شنيد كه ضرغام با گروهي از سواران بختياري وارد تهران مي شود ، در همان روز در سفارت روسيه در زرگنده متحصن مي شود(باستانی پاريزی، 1383 : 176 )

    نامه وی به روزنامه مجلس در خصوص هدف و انگیزه خود ازفتح اصفهان و دلایل مخالفت خود با بعضی سران مشروطه ( به ویژه علی قلی خان سردار اسعد ) و پناه بردن به امامزاده شاه عبدالعظیم ، به خوبی نشان می دهد که وی ازبینش والایی برخوردار بوده و بدون هیچگونه چشمداشتی صرفاً هدفش نجات مردم ایران از یوغ استبداد بود. متن نامه به شرح زیر است.

     خدمت مدير محترم جريدة مجلس ـ دام بقائة خواهش درج لايحة ذيل را مي‌نمايم

    اگر چه با امتحاناتي كه داده گمان دارم تمام برادران وطني به خوبي از حالم آگاه باشند مع‌ذالك لازم دانستم در اين وقت كه پس از شانزده ماه تحمل زحمات و تقبل خطرات مي‌خواهم به ميل خويش مراجعت كنم عرض عقيده كرده سبب آمدن و علت رفتن خود را به سمع افراد ملت رسانيده باشم: 
    اوقاتي كه قشون استبداد كار محاصره را بر اهالي غيور و مظلوم تبريز سخت كرده بودند و همه روزه عرصه را بر آنان تنگ تر مي‌كردند، اتصالاً خيال مي‌كردم كه به هر وسيله باشد خود را به آنان برسانم و شايد ـ بعون الله ـ از چنگ دشمنان برهانم. عاقبت فكرم به اينجا رسيد كه بهتر اين است قواي شاه را تجزيه كنم و در جمع مستبدين كه آن وقت از تمام ايران فارغ بودند و فقط به اهالي تبريز كار داشتند،  تفرقه اندازم. اين بود كه با عدة قليلي از سواران خودم به اصفهان رو آورده و به خواست خداوند با اينكه ما بالغ بر يكصد نفر نمي‌شديم، بر سه هزار نفر قشون مستبدين غلبه جسته، اصفهان را قبضه نموديم.
    اين بود كه شاه مخلوع لابد شد تا قسمت بزرگي از قوة خود را به طرف ما فرستد و از كار تبريز سست شود. و حمدالله كه از آن روز به بعد دوباره قالب مشروطيت را روحي تازه پيدا شد و من آن چه شد تا فتح طهران، خلع شاه و رفع موانع بزرگ و تشكيل دارالشورا و وزارت خانه‌ها و داير شدن تمام ادارات رسمي‌ دولتي، كه منتهاي آروزي هر دوست مشروطه‌طلب بود (همراه بودم) ولاكن چيزي كه از اين همه تبديلات و تغييرات منظور بوده همانا بر احدي پوشيده نيست كه جز اين نبود كه ما به‌ترتيب مشروطه و اسلوب دولتي شور و روي دين و دولت خويش را رونق دهيم و دست ظلمه را با زنجير قانون ببنديم تا به زيردستان ستم نتوانند كرد و به قانون اخذ ماليات كنم و به قانون خرج. احدي خودسر كار نكنند و هيچ كس بدون لياقت و شرط بر مسندي ننشيند و اميدوارم عنقريب به اين نتايج نيز برسيم. وليكن چون پاره‌اي مشهودات و بعضي مسموعات از دور و نزديك، از سلوك حكام و رفتار اقويا بر خلاف معمول است، اين بود كه خواستم به محل ایل خود باز گردم. چون به حضرت عبدالعظيم رفتم جمعي از خيرخواهان وطن و وكلاي دارالشورا و علماي اعلام مرا مانع شده و گفتند مطالب خود را بنويس و به مجلس شورا فرست تا جواب كافي دهند و به وعدة اقدامات عاجلانه اميدوارت سازند.                                            
    مقاصد خود را كه نگاشته شده پيشنهاد كردم و خودم به تنهايي به شهر برگشتم متأسفانه مي‌بينم كه بعد از ده روز هنوز جوابي داده نمي‌شود. لهذا مجدد براي رفتن تصميم عزم نموده به تمام ملت عرض مي‌كنم كه من با خداي خود عهد كرده ام و در پيمان خويش ثابتم كه تا آخرين قطرة خون خود را در راه خلاص و آزادي اين ملت و استقلال اين مملكت و حفظ دين مبين بريزم حال هم براي وفاي به اين عهد و پيمان حاضر و منتظر فرمانم» ( حاجي ابراهيم بختياري، ضرغام‌السلطنه) (روزنامه مجلس، سال سوم، ش 97، 25 ربيع الاول 1328.)

    با استناد به نوشته ی «اوژن بختیاری»  « سردار اسعد تلاش نمود تا ضرغام السلطنه را براي هميشه از محيط سياست خارج و بركنار نمايد و خود زمام امور را در دست گيرد.»(اوژن بختیاری ، 1345: 214) اختلاف بين سردار اسعد و ضرغام السلطنه و ساير مجاهدين و سرداران روز به روز بيشتر مي شد. این اختلافها هر دو گروه  را به فكر جمع آوری همفکران و برقرای پیمان با یکدیگر انداخت. اين اختلافات بر اساس آنچه كه  « اوژن بختياري » مي نويسد: « بر سر عقيده و روش سياسي ظاهر گشت ضرغام السلطنه از طهران بعنوان اعتراض به حضرت عبدالعظيم حركت نمود و عده اي از سواران بختياري و سران و طوايف نيز با ضرغام السلطنه اولا" به پيمان شكني صمصام السلطنه توجه پيدا كرد ثانيا" موضوع بند و بست سياسي عموزادگان خود را به صراحت دريافت و چون ديد در اينجا هم مثل سابق مي خواهند با او رفتار كنند و همانطور كه از امتيازات ايلي و حكومت بختياري و حتي سهام نفت جنوب او را بي بهره كرده بودند. حال هم با تحمل اينهمه زحمات مي خواهند با همان چشم به او نگاه كنند. خود را كناركشيد و عليه عموزادگان با مجاهدين و سران انقلاب و ساير آزاديخواهان اتحاد  نمود.»(همان :226)

     ضرغام  که به جد پایبند به اصول مشروطیت بود  تلاش زیادی کرد تا از انحراف مشروطیت جلوگیری نماید. در راستای این

    هدف روزی به پارك اتابك محل اقامت ستارخان مي رود و با وي و تعدادي از مجاهدين در باره اوضاع پيش آمده گفتگو  مي كند و مي گويد:  « مقصود از مشروطيت اين است كه عدل و انصاف جاي ظلم و اعتاب بگيرد و كلمه  من به ما مبدل شود متاسفانه امروزقضيه بر عكس شده و سردار اسعد خود را رييس مطلقه مي داند.... بايد سردار و سالار و ساير اشخاص كه در اين راه رنجها برده و زحمتهاكشيده اند دست به دست هم داده نگذارند كه اصول استبداد و خود سري دوباره در مملكت رواج يابد.»(امیرخیزی ،   1339 :536)
    اين جملات از يك سو بيانگر عمق بينش ، آگاهي و نوع نگرش ضرغام به مشروطيت و از سوي ديگر آسيب شناسي دقيق و موشكافانه ايي است كه وي ارائه مي دهد كه چه تهديدات و خطراتي  اركان مشروطيت را تهديد مي كند. وي بهتر و بيشتر از هركس ديگري عموزاده اش ، سردار اسعد ، وابستگي ، نيات و اهدافش را بخوبي مي شناسد. برهمين  اساس هشدار باش     مي گويد. سرانجام سرداران و مجاهدين كه در راه آرمان خود رنجها و سختيهاي زيادي را پشت سر گذاشتند. زمام امور را در دست كساني مي بينند كه يا زحمتي در اين راه نكشيده بودند يا اساسا جزو آزاديخواهان نبودند. وی به همراه ستارخان سردار ملی ، باقرخان سالار ملی و... تشکیل انجمنی با نام « هیات اتحادیه احرار » می دهند تا بتوانند برای استقرار اصول مشروطیت هماهنگ تلاش کنند.با اینکه ضرغام السلطنه در راه پیروزی مشروطیت مجاهدت فراوانی کرد ، اما خیلی زود توسط دموکراتها ، سکولارها و وابستگان به اجانب مانند دیگر مجاهدان و مشروطه خواهان واقعی کنار گذاشته شد.دکتر ملک زاده در این باره می نويسد: « از نظر انصاف و حقيقت گويی بايد تصديق کرد که اين مردان ( معزالسلطان ،سردار محيی ،ميرزا علی خان ديو سالار ، شيخ الاسلام قزوينی و ضرغام السلطنه بختياری ) ذی حق بودند  و مشروطيت و ملت مخصوصا" سپهدار و سردار اسعد که مظهر مشروطيت و قدرت ملت بودند نسبت به اين اشخاص فداکار حق ناشناسی کردند و زحمات و جانبازی آنها را در نظر نگرفتند و در نتيجه شکاف عميقی در صف مشروطه خواهان بوجود آمد.»( ملک زاده ، 1383،جلد 6 ، 1325 )
    تقریباً در همه منابع تاریخی مربوط به مشروطه ، از خشم و بدرفتاری سردار اسعد نسبت به ضرغام السلطنه ذکری به میان آمده است.با تشدید فشارها به ضرغام السلطنه و وقوع واقعه پارک اتابک ، ضرغام السلطنه با گرو گذاشتن ظروف نقره خود ، مخارج سفر مهیا کرده و به اتفاق بسیاری از نیروها ،بستگان ، کلانتران و معتمدان بختیاری و جمعی از مجاهدان چهارمحالی و اصفهانی تهران را ترک و روانه مناطق خود می شوند.


    سختگيري به ضرغام
    در جريان جنگ جهاني اول دولت انگليس قراردادي با خوانين بختياري منعقد ساخت كه طي آن نصير خان سردار جنگ به مدت 5 سال به سمت ايلخاني بختياري منصوب گرديد. انگليسها همچنين متعهد شدند تا از خوانين بختياري حمايت كنند و حكومت شهرهاي جنوبي به خوانين واگذار شود. خوانين بختياري نيز موظف شدند تا امنيت منطقه بختياري و چاههاي نفت را تأمين كنند و از فعاليت آنها و طرفداران آنها جلوگيري كنند. اين قرارداد باعث گرديد تا عرصه بر ضرغام السلطنه بسيار تنگ و سخت گردد.
    با عزيمت ابوالقاسم خان پسر ارشد ضرغام و فرمانده قشون وي و پیوستن به حکومت ملی در غرب کشور، سختگيري به ضرغام بيشتر شد و در صدد تبعيد وي بر آمدند. «وحيد دستگردي» كه در آن اوقات در فرادنبه اقامت داشت مي گويد: «شب هجدهم ذي الحجه با ضرغام السلطنه در خانقاه به سر برديم با اداي تمام مراسم درويشي، سردار محتشم و امير مجاهد و سردار ظفر و امير جنگ به حكم كاپيتان نويل انگليس مصصم شده بودند كه فرادنبه را محاصره و ضرغام را اسير يا تبعيد كنند. ولي از خبر پيشرفت مجاهدين طفره مي رفتند. به علاوه از مرتضي قلي خان هم كه سخت مانع بود ترس داشتند. ضرغام السلطنه كفن درويشي دوخته و زير لباسها پوشيده بود و با عده معدود خود مهياي هرگونه پيشامد وجنگ بود. شب 25 ذي حجه 1334 قمري گروهي از سربازان هندي به دستور كنسول انگليس از دهكرد به فرادنبه آمده ضرغام السلطنه درصدد مقاومت بر آمد. اما فرزندش عليرضا خان مانع شد و سرانجام او را ناچار به ترك فرادنبه كردند و در روستاي «امام قيس» مجبور به اقامت شد. شايع گرديد كه عليرضاخان فرزند ضرغام با كنسول انگليس براي تبعيد پدر همراهي كرده است. ولي عليرضاخان شايد از روي واقع بيني و مصلحت انديشي اين كار را كرده بود» ( اوژن بختیاری ، 1345 : 257 تا 261)

    پايان عمر


    در دوران پاياني عمر چند مسئله ضرغام را بسيار رنج مي داد:
    1- دشمني عموزاده ها و همكاري آنها با انگليس ها سبب شده بود تا دولت انگليس و عمالش وي را مورد آزار و اذيت قرار دهند و بيش از اندازه در مورد وي سختگيري كنند.
    2- فرزندش محمد رحيم خان و بسياري از مردم در تجاوز نيروهاي روسي به شهادت رسيدند و روستاها و آبادي هاي زيادي خراب و ويران گرديد.
    3- از فرزندش عليرضا خان كه متهم بود با انگليسي ها همكاري و سر و سري دارد، دلگير بود.
    4- فرزند رشيدش ابوالقاسم خان كه همواره قوت قلب او بود و تا او بود كسي جرأت تعرض به وي را نداشت، در خاك عثماني مشغول نبرد با نيروهاي روس و انگليس بود. به همين خاطر بسيار دلگير و آزرده بود و غالباً در خانقاه قلعه فرادنبه، كه در آنجا دراويش تمام دوره سال را اجتماع مي كردند، گنج عزلت اختيار كرده بود. بالاخره در روزهاي پاياني جنگ جهاني اول در سال 1337 ه .ق. در فرادنبه جان به جان آفرين تسليم كرد. در حاليكه حسرت ديدار فرزندش ابوالقاسم خان به دلش ماند. پيكرش در
    ميان سوگ سواران بختياري و جمعيت كثيري از مردم كه هيچگاه خاطره رشادتهاي وي و فرزندانش را از ياد نخواهند برد، تشيع و در قبرستان فرادنبه به خاك سپرده شد. روانش شاد.

    برگرفته از کتاب سرداران گمنام   

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:53 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

     جهانشاه خان صمصام

    فرزند مرتضى‏قلى‏ خان و نوه‏ نجفقلی خان صمصام‏ السلطنه بختیارى است. در تهران و اروپا تحصیل نمود، اولین شغلى كه به او ارجاع شد، فرماندارى چهارمحال و بختیارى بود ولى به علت جریاناتى كه در خوزستان و چهارمحال اتفاق افتاد و مظفر فیروز مامور رسیدگى به آن بود، جهانشاه از كار معزول و بازداشت شد. بعد از ازدواج محمدرضا شاه با ثریا بختیارى، ستاره بخت آنان درخشیدن گرفت و با دلیل و بدون دلیل، هر یك به كارى گمارده شدند. جهانشاه به استاندارى كرمان رفت، چندى در آنجا بود، ارتقاء مقام یافت، به استاندارى خوزستان منصوب گردید. قدرت زیادى به هرم زد ولى با فرمانده لشكر آنجا (سرلشكر روحانى) سرشاخ شد، مصرا از شاه تعویض او را خواست، شاه به او تغیر كرد و از كار بركنارش نمود. چندى بیكار ماند تا سناتور انتصابى شد. دو دوره در مجلس سنا فعال مایشاء گردید. زیاد حرف مى‏زد، به دولتها تشر مى‏زد. بالاخره نزد شاه شكایت كردند و از آنجا هم عذرش را خواستند. خانه‏نشین شد و از لحاظ مالى سخت دچار مضیقه گردید. آنچه داشت فروخت. سرانجام شهریه‏اى براى او تعیین گردید كه به سختى زندگى مى‏نمود. در سال 1355 در سن 65 سالگى درگذشت. فوق‏العاده رشید، سخنور، كریم‏النفس و دیكتاتور بود. به افراد بختیارى مساعدتى بیش از حد مى‏كرد. مقام آجودانى شاه را هم داشت.

    برگرفته از کتاب: شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران (جلد دوم)

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:47 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

    سیاوش خان امیر بختیار

    سیاوش بختیار پسر ارشد ابوالقاسم خان (فرزند لطفعلی خان امیرمفخم) و بی بی عظیمه (فرزند نصیر خان سردار جنگ) ، در سال 1314 در تهران متولد شد. ابوالقاسم خان اندكی پیش از آغاز جنگ های بختیاری با دولت مركزی در دهه سی شمسی، سیاوش را به همراه خواهرش حوری وش و برادر دیگرش كورش برای تحصیل به اروپا اعزام نمود.
     
    سیاوش بختیار پس از پایان درگیری ها و اندكی بعد از قتل بی سروصدای پدرش ابوالقاسم خان، به ایران باز گشت و در قلعه ی پدری اش در اردل ساكن شد. سکونت وی در این قلعه ادامه داشت تا اینكه بخش هایی از این بنای با ارزش در اثر زلزله ویران شد. از آن پس او ساكن شهر اردل شد. وی که از معتمدین شهرستان اردل به شمار می رفت تا پنجاه سالگی در این شهرستان به زراعت اشتغال داشت. و پس از آن بیشتر به سرپرستی املاک خانوادگی خود در این شهر مشغول بود.
     
    پدر او ابوالقاسم خان بختیار، از جمله محبوب ترین رهبران قومی بختیاری ها در قرن بیستم بود که در سال 1322 و پس از خروج رضاشاه از کشور ، یک قیام مردمی علیه اقتدارگرایی سلطنت پهلوی را در منطقه چهارمحال بختیاری سازماندهی کرد . هنوز اشعار و ترانه های فولکلوریک لری که درباره قیام ابوالقاسم خان سروده شده اند ، بر زبان مردم بختیاری جاری است.

    خبر دادن غروبی گرم وغمگین
    خبر دادن ز مرگ سخت وسنگین
    خبر دادن به ایل بختیاری
    گل ناز و پیای سر دیاری
    بهونانه همه کندن ز داغس
    نهادن سر به زونی ز فراقس
    کتل بستن وساز چپ نهادن
    اقه دردن سران اشکنادن
    (بیاد مرحوم سیاوش خان)
    روح اله میرزائی

    برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی ایبنا نیوز

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:46 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

    [[عکس هایی زیبا از خوانین بختیاری با خانواده آنها(بختیاری به روایت تصویر)]]
     

    بختیاری  با  دو  تا   آ   آشناست *****  گرچه یک شکلند لیک معناشان دو  تاست

    آ شدن در بختیاری ساده نیست  *****  هر     گرفتار      خودی     آزاده     نیست

    چون بزرگان مدتی   پنهان  شدند  ***** عده ای  از   روی   تعارف    خان   شدند

    خان اصلی بی هیاهو مانده است ***** جای   شیر   در   بیشه   روبه مانده است

    آ شدن در اصل انسان بودن است ***** افتخاری    نو    به    ایل    افزودن   است

    عده ای   با   پول   غوغا   کرده اند ***** نوکران     دوش      را   آ      کرده  اند

    این شعر توسط دوست عزیز بهزاد مرادی تهیه گردیده است که تقدیم میکنم به تمامی آنها ئی که خارج از هر گونه رنگ تملق ودورویی  خون بزرگی و مردانگی و غیرت در رگ هایشان جاری است .

    به راستی که در دنیای امروز که اصالت و خون به فراموشی رفته و جای خود را به پول و دارایی داده است استفاده چنین القابی که روز گارانی برازنده خانواده های خاص بود و امروزه در هر محفلی برای هر شخص نالایقی به کار میرود دور از انتظارنیست.

    چگونه اجازه داد میشود که شخصی در طول زندگی خود نتوانسته کانون خانواده خود را حفظ و مدیریت نماید و با به دست اوردن لقمه های حرام تمامی زندگی خود را به حرامی آغشته نمودند به یکباره پس از مرگشان بر سر هر کوی و برزن عنوان ( آ ) را بر روی عکس و سنگ قبر خود یدک میکشند

    افرادی که در گذشته به این عنوان مشرف گردیده اند اشخاصی بودند که از نظر اصالت خانوادگی و سواد و همچنین اعتماد به نفس بالا در کنترل و مدیریت ایل و طایفه از همه متشخص تر بوده اند.

    اما هستند اشخاصی در حال حاضر که بزرگ منش هستند و این عنوان ها برازنده آنان است سر سخن من با آندسته افرادی هست که به مقتضیات زمانی از این عنوان بهره برداری شخصی نموده اند

    لذا شما بازدید کنندگان عزیز را به دیدن تصاویر زیر جلب مینمایم تا متوجه تفاوت و شکوه عظمت خان های دیروز و افراد به اصطلاح (آ) امروزی شوید.

    درود بر مردانی که همواره تاکنون اصالت خود را حفظ کرده اند

    حسینقلی خان ایلخانی

    حسینقلی خان ایلخانی و روئسای ایلات

    حسینقلی خان ایلخانی

    اسفندیارخان سردار اسعذ اول

    جعفر قلی خان سردار اسعد سوم

    امامقلی خان حاج ایلخانی

    رضاقلی خان ایلبگی (برادر حسینقلی خان و اماقلی خان )

    سپهدار فرزند امامقلی خان حاج ایلخانی

    حاج علیقلی خان سردار اسعد

    لطفعلی خان امیر مفخم

    ضرغام السلطنه

    نشسته از چپ :

    یوسف خان امیر مجاهد - نصیر خان سردار جنگ - حاج خسرو خان سردار ظفر - نجفقلی خان صمصام السلطنه - حاج علیقلی خان سردار اسعد - نفر اول سمت راست : حعفر قلی خان سردار اسعد سوم

    خسرو خان سردار ظفر و سمت راست ایستاده تیمو ر بختیار

    خسرو خان سردار ظفر

    خسروخان سردار ظفر به همراه فرزندش قباد خان

    چپ به راست : نصیر خان سردار جنگ - نجفقلی خان صمصام السلطنه

    خسرو خان سردار ظفر در میان پسران ظلل السلطان حاکم اصفهان فرزند ناصرالدین شاه

    از راست به چپ :

    ۱- جعفر قلی خان سردار اسعد سوم ۲- سلطان محمد خان سردار اشجع ۳- یکی از اعیان قاجاریه

    ۴- غلامحسین خان ۵- نجفقلی خان صمصام السلطنه ۶- نصیر خان سردار جتگ ۷- ناظم العلوم فرزند سپهدار (اولین بختیاری که به ارو پا سفر کرد و با تحصیلات عالیه به ایران بازگشت و معلم دارالفنون تهران گردید در تصویر دست بر سینه گذاشته است ) ۸-سردار حشمت پسر رضاقلی خان ایلبگی

    از راست به چپ :

    سلطان محمدخان سردار اشجع - نصیر خان سردار جنگ - ُلطفعلی خان امیر مفخم -

    نجفلی خان صمصام السلطنه - حاج علیقلی خان سردار اسعد - خسرو خان سردار ظفر

    سردار حشمت - یوسف خان امیر مجاهد - جعفرقلی خان سردار اسعد سوم

    ۱- ناشناس ۲-سردار بهادر ۳ -سردار اشجع ۴- تیمور بختیار ۵-فتحعلی خان سردار معظم پدر تیمور

    ۶-سردار محتشم ۷- سردار جنگ ۸- یوسف خان امیر مجاهد ۹ - جعفر قلی خان ۱۰ جهانگیر خان پسر

    سردار اقبال ۱۱-سردار اقبال ۱۲- علیرضاخان امیر اکرام فرزند سردار محتشم ۱۳ - پرویز خان اسفندیاری ۱۴-عزت اله خان ۱۵ -سردار حشمت ۱۶-محمد رضا خان سردار فاتح ۱۷ - علیرضا خان ضرغام ۱۸ سردار بختیار ۱۹ -سردار ضفر ۲۰- امیر منصور خان فرزند سردار محتشم

    ابراهیم خان ضرغام السلطنه

    حاج خسرو خان سردار طفر

    حاج خسرو خان سردار ظفر

    حاج خسرو خان سردار ظفر

    خسرو خان سردار ظفر

    علیمردان خان (شیر علیمردان) فرزند سردار مریم

    از چپ : جعفر قلی خان سردار اسعد و محمد میرزا شمس الملک

    نجفقلی خان صمصام السلطنه

    نجفقلی خان صمصام السلطنه

    حاج علیقلی خان سردار اسعد

    حاج خسرو خان سردار ظفر

    امیر جنگ اسد بختیاری

    سردار اقبال

    سردار محتشم با سایر خوانین

    ردیف عقب از راست : سپهدار اعظم فرزند امام قلی خان حاج ایلخانی( با عموی خود حسینقلی خان بسیار دشمن بود گفته میشود در قتل آن به دست ضلل السلطان دست داشت ) - اسفندیار خان سردار اسعد اول فرزند حسینقلی خان ایلخانی - نجفقلی خان صمصام السلطنه و حاج علیقلی خان سردار اسعد دوم

    نشسته فرزندان علیقلی خان سردار اسعد

    ردیف جلو : نفر اول دوم سوم از رجال قاجاری - نفر چهارم مسعود میرزا ضلل السلطان حاکم اصفهان و خوزستان و پسر ناصر الدین شاه نفر پنجم و ششم از رجال قاجاریه و نفر هفتم حاج علیقلی خان سردار اسعد هشتم و نهم قاجاری نفر دهم اسفندیار خان سردار اسعد اول پدر بزر گ ملکه ثریا و یازدهم قاجاری

    ردیف عقب :اول مرتضی قلی خان صمصام ژدر مهندس جهاشاه خان صمصام اولین استاندار خوزستان دوم و سوم قاجاری و نفر چهارم حاجی خسرو خان سردار ظفر

    نشسته از راست : اسفندیار خان سردار اسعد اول - قاجاری - فرزند ضلل السلطان حاکم اصفهان و بقیه شاهزادگان قاجاری

    ایستاده از راست :

    مرتضی قلی خان پسر بزرگ صمصام السلطنه - دوم سوم چهارم از رجال قاجاری - علیقلی خان سردار اسعد - حاح خسرو خان سردار ظفر و بقیه رجال قاجاری

    سردار محتشم

    خسرو خان سردار ظفر

    اسفندیار خان سردار اسعد اول

    حاج علیقلی خان سردار اسعد و سپه سالار تنکابنی

    خسرو خان سردار ظفر

    ایستاده از راست : امیر بهادر - امیر حسین خان ظفر - خانبابا خان - سالار ظفر

    نشسته خسرو خان سردار ظفر - سمت راست منتظم الدوله - چپ : علی خان صمصام

    (این عکس در لندن گرفته شده است )

    سردار ظفر و امیر حسین خان در لندن

    حعفر قلی خان سردار اسعد در اروپا

    سناتور امیر حسین خان ظفر بختیار

    محتشم الدوله سرداریان

    مرتضی قلی خلن صمام فرزند نجفقلی خان صمصام السلطنه

    حاجی علیقلی ذخان سردار اسعد

    قبادظفر

    خلیل خان اسفندیاری پدر ملکه ثریا

    امیر بهمن خان صمصام

    جعفر قلی خان به هنگام فتح تهران

    Haj Ali Gholi Khan (Sardar Asad the 2nd)

    حاج علیقلی خان سردار اسعد

    Najaf Gholi Khan (Samsam Saltaneh)

    نجفقلی خان صمصام السلطنه

    Zargham-Saltaneh Bakhtiari

    ضرغام السلطنه بختیار

    Amir Mojahed Bakhtiari

    یوسف حان امیر مجاهد

    Amir Mofakham (Bakhtiari)

    لطفعلی خان امیر مفخم

    Sardar Jang (Bakhtiari)

    نصیر خان سردار جنگ

    Jafar Gholi Khan Bakhtiari (Sardar Bahador)

    جعفر قلی خان سردار اسعد سوم

    Haj Ali Gholi Khan Bakhtiari (Sardar Asad the 2nd) leader of the Bakhtiari forces

    حاج علیقلی خان سردار اسعد

    حاج علیقلی خان سردار اسعد

    صرقام السلطنه

    اوا کارل و فرزندش ثریا

    خلیل خان و اواکارل و فرزندش ثریا

    اوا کارل در کنار دو فرزند خود ثریا و بیزن

    ثریا و بیژن در کنار اواکارل

    ثریا اسفندیاری

    ملکه ثریا اسفندیاری و شاه در روز عروسی

    ملکه ثریا اسفندیاری

    ملکه ثریا اسفندیاری

    ملکه ثریا اسفندیاری

    ملکه ثریا اسفندیاری

    ملکه ثریا اسفندیاری

    ایستاده از چپ :

    داراب اسعد- هرمز احمدی -سیف اله اسعد - سهراب اسعد- قباد ظفر -سالار اعظم اسعد -

    امیر جنگ اصعد- امیر حسین ظفر - مننتظم سرداریان- منوچهر اسعد - همایون ظفر - سردار بهادر اسعد و پرویز احمدی

    ردیف وسط از چپ:

    کتایون اسعد دختر امیر جنگ - کوچول ظفر - کوکب اسعد -همسر مهندس جهانشاه صمصام - بی بی طوبی اسعد - بی بی نرگس اسعد -بی بی تاجی - محبوبه اسعد - فخرالملوک اسعد (همسر امیر جنگ )- افتخار الملوک همایون فر - نیمتاج اسعد - بی بی افسر اسعد

    ردیف جلو اطز چپ :

    اردشیر اسعد - افراسیاب اسعد - ملک شاه ظفر - گودرز اسعد - مسعود اسعد - ستار اسعد - فرهاد احمدی - بهمن اسعد

    ایستاده از چپ به راست :

    گودرز اسعد - ناینی اسعد - ملک شاه ظفر- قمر دختر بی بی شوکت و جنگی پسر امیر جنگ

    وسط از چپ :

    فحرالملوک اسعد - همسر جنگی اسعد - امیر جنگ اسعد - بی بی خاور - بی بی شوکت

    نشسته از چپ :

    مسعود اسعد پسر امیر جنگ - رسول بختیار (برادر دکتر شاپور بختیار) - ثریا اسفندیاری - ابوالقاسم خان بختیار

    ملک شاه بختیاری فرزند امیر حسین خان

    ۱ - لطفعلی خان امیر مفحم ۲ -ابوالقاسم خان ۳ - صارم الملک پدر امیر همایون

    ابوالقاسم خان

    امیر حسین خان - منتظم سرداریان - خان بابا ظفر

    دکتر امیر اسفندیاری

    چپ به راست :

    ناشناس - رستم خان امیر بختیار - ملک شاه ظفر - شکراله خان بختیار - ابو القاسم خان

    چپ به راست :

    افراسیاب خان اسعد بختیاری - رستم خان بختیار - گودرز خان اسعد بختیاری - ناشناس

    مجید خان ظفر در جوانی

    مجید خان ظفر

    رستم خان امیر بختیار

    ایرج بختیار پسر نصراله خان فرزند سردار طفر

    علیداد ایلخان

    امیر عباس ایلخان

    امیر همایون ایلخان

    قباد ظفر بختیار

    لیلا سرداریان

    نشسته :لیلی سرداریان

    نفر اول از چپ :بی بی افسر دختر امیر جنگ بختیار (مادر لیلی سرداریان )

    لیلی سرداریان به همراه مادرش بی بی افسر

    ملکه ثریا (وسط) - گلی بختیار نفر دوم سمت راست در رستورانی در اسپانیا

    رستم خان امیر بختیار و غلامرضا بختیار

    کیقباد ظفر بختیار پسر بزرگ فباد ظفر بختیار

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:27 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

    ثریا اسفندیاری

     

    ثریا اسفندیاری بختیاری (زاده ۱ تیر ۱۳۱۱ در اصفهان - درگذشته ۴ آبان ۱۳۸۰ در پاریس بر اثر سکته مغزی) دومین همسر محمدرضا پهلوی و ملکه ایران بود.

    تولد و دوران نوجوانی

    ثریا دختر خلیل خان اسفندیاری(فرزنداسفندیار خان سردار اسعد اول) و اوا کارل در اول تیرماه ۱۳۱۱ در یک خانواده سرشناس بختیاری در شهر اصفهان متولد شد. او یک برادر و خواهر کوچکتر به نامهای بیژن و لعـیا داشت. ثریا تا هشت ماهگی در ایران بود و پس از آن خانواده‌اش او را با خود به برلین بردند.

    وی کودکی را در برلین گذراند و در پاییز ۱۳۱۶ به اتفاق خانواده‌اش به ایران بازگشـت. در اصفهان وارد مدرسه آلمانی‌های مقیم اصفهان شد و زبان فارسی را نزد معلم خصوصی فرا گرفت. تا ۱۳۲۰ در آن مدرسه به تحصیل پرداخت. ولی پس از اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم مدارس آلمانها تعطیل شـد. او در ۱۳۲۳ وارد مدرسه مُبلغ (میسیونر)های انگلیسی شد و تا پانزده سالگی در این مدرسه به تحصیلاتش ادامه داد تا اینکه در ۱۳۲۶ به همراه خانواده‌اش به سوئیس رفت. در آنجا زبان فرانسه آموخت و انگلیسی را نیز بعدها در مؤسسه‌ای در لندن تکمیل کرد.

    ازدواج با محمدرضا پهلوی

    ثریا اسفندیاری بختیاری

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    انتخاب ثریا برای همسری محمدرضا به وسیله خواهر بزرگ‌تر شاه شمس انجام گرفت. شمس در یک مجلس مهمانی در سفارت ایران در لندن که ثریا هم دعوت شده بود، در همان نظر اول او را پسندید و مسئله را با خلیل خان اسفندیاری در میان گذارد و ثریا با آمادگی قبلی برای روبرو شدن با شاه به تهران آمد. ثریا در خاطرات خود می‌نویسد که بزرگ‌ترین آرزوی او پیش از اینکه ملکهٔ ایران بشود، هنرپیشگی سینما بوده و پیش از اینکه برای اولین دیدار با شاه به کاخ سلطنتی برود با پدرش شرط کرده بود که اگر شاه او را نپسندید یا او از شاه خوشش نیامد، او را به هالیوود بفرستد..

    ثریا اسفندیاری و محمدرضا پهلوی

    ثریا اسفندیاری بختیاری

    ولی شاه هم مثل خواهرش در اولین نظر او را پسندید و ثریا هم تمایل به این ازدواج پیدا کرد و مراسم نامزدی آنها روز ۶ دی ۱۳۲۹ در نظر گرفته شد. امیدواری آنها این بود که مراسم ازدواج به زودی برگزار شود، ولی ثریا ناگهان دچار بیماری حصبه شد و روز به روز هم بیماریش شدت یافت و همه را دچار نگرانی کرد. ناگزیر مراسم ازدواج به تعویق افتاد. پس از طی دوران نقاهت، تشریفات عقد و ازدواج در نهایت سادگی در ۲۳ بهمن برگزار شد.

    محمدرضا هفت سال پس از آن‌که فوزیه وی را ترک کرد، با ثریا اسفندیاری بختیاری ازدواج کرد. ثریا زنی بود که محمدرضا واقعا عاشقش بود. با وجود آنکه شمس، ثریا را برای همسری شاه معرفی کرده بود، ولی ثریا نه به او، نه به مادر شاه و نه حتی به شهناز(دختر شاه از ازدواج قبلی) علاقه‌ای نداشت. به گفته غلامرضا افخمی، برخلاف شایعات بی‌اساس، رابطه ثریا با اشرف خوب بود. چرا که اشرف شاه را دوست داشت و می‌دانست که شاه عاشق ثریا است. به گفته اشرف:«شاه عاشق ثریا بود و اگر ثریا می‌توانست برای او جانشینی بیاورد، آنان هیچ‌گاه از هم جدا نمی‌شدند».

    بعد از چند سال موضوع بچه‌دار شـدن آنها بسیار جدی در دربار مطرح شد و ملکه مادر مرتباً این مطلب را با پسرش در میان می‌گذاشت. شاه در مهر ۱۳۳۳ با پرنسس ثریا به آمریکا رفت و در آنجا آزمایش‌های دقیق پزشکی انجام پذیرفت و در مورد او هیچ چیز غیرطبیعی دیده نشد و سرپرست هیات پزشکی اعلام کردند شما هر دو در کمال سلامت هستید و فقط باید صبر کنید. چند سال بعد نیز روزولت یک پزشک متخصص آمریکایی برای انجام آزمایش‌های لازم از ثریا، به تهران فرستاد. پزشک مذکور نیز هیچ دلیلی برای حامله نشدن وی نیافت.

    جداشدن محمدرضا از ثریا

    محمدرضا از ثریا خواست تا به سن مورتیز برود و روز ۲۴ بهمن ۱۳۳۶ با تشریفات رسمی تهران را ترک گفت و بعد از آن دیگر هیچ وقت به ایران باز نگشت. در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۶ از وی جدا شد و طلاق او از طریق مجلس شورای ملی اعلام گردید.

    محمدرضا نیز متنی به این عنوان تهیه کرد و با ابراز کمال تأسف و تألم و با تذکر اینکه ثریا پهلوی در تمام مدت همسری محمدرضا پهلوی از هیچ گونه خدمت و عطوفت و خیرخواهی نسبت به ملت ایران خودداری نفرموده و از هر حیث شایستگی مقام شامخ خود را داشته‌اند و در این مورد نیز با کمال علاقه و محبتی که فی‌مابین وجود دارد، آمادگی خود را برای قبول هر نوع تصمیمی که از طرف ذات شاهانه اتخاذ شود اعلام نمود. با اظهار نظر هیأت مشورتی، موافقت و با صرف نظر از احساسات شخصی خود در برابر مصالح عالیه مهمی تصمیم خویش را به جدایی اتخاذ کرد. ثریا بعد از جدایی از شاه ایران مدتی به ایتالیا رفت. ثریا به دلیل اینکه به سینما و بازیگری عشق می‌ورزید سعی می‌کرد طعم تلخ طلاق را با گذراندن اوقات در مجالس بازیگران و کارگردانان معروف ایتالیایی که از قبل زمانی که ثریا ملکهٔ ایران بودند وی را می‌شناختند سپری می‌کرد. در بین اینها کارگردانی ایتالیایی به نام فرانکو که پیش از این به ثریا پیشنهاد بازی در فیلمی را داده بود ولی ثریا به دلیل اینکه ممکن بود محمدرضا اجازه ندهد پیشنهاد وی را رد کرده بود اما این بار پیشنهاد فرانکو را می‌پذیرد و در فیلمی بنام سه چهره یک زن ایفای نقش می‌کند. بعدها با رفت و آمدهای با فرانکو این دو با هم ازدواج می‌کنند. و ثریا در ایتالیا همراه با همسر دومش زندگی جدید را آغاز می‌کند. اما چند وقت بعد فرانکو برای انجام یک کاری عازم سفر به کشوری دیگر می‌شود و ثریا هم تصمیم می‌گیرد به آلمان برود و به مادر و پدرش سری بزند. ولی چند ساعت بعد یکی از اقوام فرانکو به ثریا تماس می‌گیرد و خبر می‌دهد که هواپیمایی که فرانکو در آن بوده سقوط کرده و فرانکو فوت کرده. فرانکو همسر دوم ثریا در سن ۳۹ سالگی از دنیا رفت و در جزیرهٔ سیلسیل در ایتالیا به خاک سپرده شد.

    مرگ

    عکس هایی از پرنسسی با چشمانی زمردین

    With her brother Bijan in later years

    ثریا و برادرش بیژن اسفندیاری

    Funeral services for Soraya

    مراسم خاکسپاری ملکه ثریا اسفندیاری

    آرامگاه خلیل خان اسفندیاری بختیاری، اوا کارل، ثریا و برادرش بیژن که یک هفته پس از وی درگذشت

    ثریا اسفندیاری در ۴ آبان ۱۳۸۰ در سن ۶۹ سالگی بر اثر سکته مغزی در پاریس درگذشت. مراسم تشیع جنازهٔ وی در کلیسایی آمریکایی در پاریس برگزار شد. ثریا را در قبرستانی در مونیخ آلمان دفن کردند.

    برادر کوچک‌ترش بیژن (۱۳۸۰ - ۱۳۱۶) نیز یک هفته پس از فوت ثریا درگذشت. وی گفته بود: «بعد از او، من هم صحبتی ندارم.»

    منابع]

    (۲)کتاب کاخ تنهایی (آخرین مصاحبهٔ خبرنگار فرانسه‌ای با ملکه ثریا)

     
    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:18 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

    خلیل اسفندیاری

     

    زادروز

    ۱۹۰۱آنزان، شاه نشين مالمير ایذه كنوني

    درگذشت

    ۱۹۸۳

    همسر

    اوا کارل ۱۹۰۶-۱۹۹۴

    فرزندان

    ثریا ۱۹۳۲-۲۰۰۱بیژن ۱۹۳۷-۲۰۰۱

    والدین

    اسفندیار خان، بی‌بی مریم

    خلیل اسفندیاری پدر ثریا اسفندیاری، از ملکه‌های ایران در زمان دودمان پهلوی بود.

    او در سال ۱۹۰۱ در شاه نشین مالمیر ایذه کنونی به دنیا امد

    خلیل اسفندیاری فرزند چهارم اسفندیار خان پسر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و مادرش بی‌بی مریم، همسر دوم اسفندیار خان بود وي در شاه نشين مالمير شهرايذه كنوني كه درآن زمان مركز حكومت خوانيين بختياري بوددر سال ۱۹۰۱ بدنيا آمد.او بارها از بهترين روزهاي زندگيش در اين سرزمين سخن گفته است. خلیل در سال ۱۳۰۳ زمانی که در آلمان رشته حقوق و اقتصاد سیاسی می‌خواند با اوا کارل ازدواج کرد، وی پس از پایان تحصیلاتش به ایران آمد ومدت كوتاهي دراملاك مادري اش در آنزان دامنه كوهاي زاگرس سپري كرد سپس به اصفهان بازگشت و بعد از شش سال که از ازدواجشان می‌گذشت ثریا به دنیا آمد. وضعیت نامطلوب بهداشتی در ایران و شیوع آبله، آنهارا بر آن داشت تا برای دوری از خطر بیماری به برلین بروند . اما چهار سال بعد مجدداً به اصفهان رفتند و در این مدت صاحب پسری شدند به نام بیژن . سپس در فروردین ۱۳۲۵، خانواده بختیاری به سوئیس مهاجرت کردند و در شهر زوریخ ساکن شدند . اوا خود متولد سن پترزبورگ، پایتخت دولت روسیه تزاری بود و پیش از شروع جنگ اول جهانی به همراه خانواده‌اش به آلمان بازگشتند. خلیل در عشایر بختیاری متنفذ بود. این عشایر در نواحی مرکزی و جنوبی ایران سکونت داشتند. او به رضاشاه کمک کرد تا سران عشایر را تحت فرمان حکومت درآورد. وی سر انجام در سال ۱۹۸۳ دیده از جهان فرو بست و در قبرستان خانوادگی در شهر مونیح آلمان به خاک سپرده شد .

    منبع

    حسن سعیدی. چاپ چهارم. انتشارات فیروزه، ۱۳۸۴. ۱۰۶.

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 15:13 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


     

    اسفندیار خان (سردار اسعد اول)

    اسفندیار خان پسر حسینقلی خان معروف به سردار اسعد درسال ۱۲۸۲ از بی بی خانم متولد شد. در ۱۲۹۹ حسینقلی‌خان و دو پسرش اسفندیارخان و علیقلی خان به اصفهان احضار شدند. در آنجا مسعود میرزا ظل السلطان حسینقلی خان را کشت و دو فرزندش را زندانی کرد . پس از یک سال در نتیجه وساطت میرزا میرزا علی اصغرخان امین السلطان ، علیقلی خان آزاد شد و به بختیاری بازگشت . در ۱۳۰۵ با ضعف حکومت ظل السلطان ،اسفندیارخان نیز از زندان آزاد و به درخواست امین السلطان به همراه علیقلی خان رهسپار تهران شد.ولقب سردار اسعد به اسفندیار خان داده شد واو به درجه سرتیپ سوار بختیاری رسید.

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:56 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |


     

    ابوالقاسم خان بختیار

                       

    ابوالقاسم خان بختیار ، فرزند لطفعلی خان امیر مفخم  و نوهء اما قلی خان حاج ایلخانی است که امام قلی خان در اواخر حکومت  ناصرالدین شاه بعد از مرگ برادرش حسین قلی خان، ایلخانی بختیاری گردید. سپس فرزندش امیر مفخم که در دوران مشروطه در دربار قاجار بود، بعد از محاصره تهران به انقلابیون و سردار اسعد می پیوندد که تا آخر عمر جزء شخصیتهای مقتدر بختیاری بوده است. بعد از مرگ امیر مفخم پسرش ابوالقاسم خان که در رابطه با سروان علوی و از طرفداران آلمان بود، به دلیل فعالیتهای سیاسی، در تهران به حالت تبعید و ممنوع الخروج شد.

    با حمله متفقین و سقوط رضا شاه ، ابوالقاسم خان همراه هشت نفر دیگر در دو اتومبیل مخفیانه از تهران خارج شدند. از جمله افراد همراه او سروان علوی و عبدالله خان ضرغام پور، ایلخانی بویراحمد و کهگیلویه بودند که بعد از خروج از اصفهان مورد تعقیب چند کامیون نیروی نظامی قرار گرفتند و در نزدیکی سمیرم نیروی نظامی با آنها در گیر شدند و تلفاتی دادند. ابوالقاسم خان و عبدالله خان بعد از پراکنده کردن نیروهای نظامی، - هر دو- ابوالقاسم خان ار زاه چلگرد و عبدالله خان از راه سی سخت رهسپار مناطق خود شدند.

     با آمدن ابوالقاسم خان به سرزمین بختیاری و اعلام بسیج نیروهای عشایر،تعداد بسیاری از طوایف بختیاری که از ظلم حکومت رضا شاه به ستوه آمده بودند به او پیوستند.

     نیروهای نظامی در دوران رضا شاه بعد از سالهای 1308 و شکست بختیاریها در سفید دشت و دهکرد و قتل عام رهبران آنها در سالهای 1313و1312 چون علی مردان خان و خان بابا اسعد و سردار فاتح و سردار اقبال بر بخشهای مهم بختیاری مسلط شده و باعث ظلم و ستم بسیار به عشایر گردیده بودند. همچنین برنامه هایی چون تحت قاپو خلع سلاح و غارت اموال مردم،باعث شده بود که بختیاری ها به ستوه بیایند به همین جهت با اولین اقدام ابوالقاسم خان ،از او پشتیبانی کرده و برای مقابله با نیروهای نظامی آماده گردیدند و ضربات سهمگین به آنان زدند که مهمترین آن جنگ    می داوود (می دِویت) به فرماندهی علی عسگر خان بود.

     در سال 1325 با تسلط حزب دموکرات در آذربایجان، ابوالقاسم خان به همراهی ناصر خان قشقایی  جریان نهضت جنوب را تشکیل دادند. ولی مدتی بعد با وساطت تیمور بختیار و امرای ارتش و بردن قرآن و قسم نامه از طرف شاه ، ابوالقاسم خان تسلیم و به تهران منتقل شد و در سال 1334   به طرز مشکوکی مسموم و کشته شد. این قضایا را شعرا و مردم در قالب شعر سروده اند:

     

    شاد اٌ وی آقا اَبُل جومِه گرامی   تا صد سال دال بخٌره لاشه نظامی

    معنی: ابوالقاسم خان با لباس برازنده اش(کت وشلوار) به شادی آمد. او آنقدر نظامی کشته است که تا صد سال دیگر که کرکسها بخواهند گوشت آنها را بخورند باز هم گوشت برای خوردن دارند.

    سر لشکر رحمانی گُ بیو بکنیم صُل   رومِزمُ بِت اِدُم تا قلعه تــُل

    معنی: سرلشکر رحمانی گفت بیا آشتی کنیم تا فرمانروایی از رامهرمز تا قلعه تل را در اختیار تو بگذارم.

    پاسخ ابوالقاسم خان را در قالب شعر چنین نوشته اند:

    گر شیرازِ وَنی رِیس بِت نیکُنم صل   ایبینی جنگ اِکُنم برنَو سرِمُل

    معنی: اگر شیراز را هم به آن اضافه کنی با تو صلح نخواهم کرد. می بینی که جنگ می کنم و تفنگ برنو روی شانه دارم.

    شعرا اشعار حماسی ابوالقاسم خان را در قالب شعر چنین سروده اند:

    شاد اُوی آقا اَبُل جومه گرامی   تا صد سال دال بخرُه لاشه نظامی

    معنی:.ابوالقاسم خان با لباس برازنده اش به شادی آمد. او آنقدر نظامی کشته است که تا صد سال دیگر که کرکسها بخواهند گوشت آنها را بخورند باز هم گوشت برای خوردن دارند.

    رَضی خان بابادی دَستُم وِ شالت   لاشم وا خُت مَبَر برنو حلالت

    معنی:ای رضی خان بابادی دست من به شال تو (التماس می کند) لاشه مرا با خودت نَبَر،برنو من بر تو حلال باشد.

    قاغذی بنویسُم و بی ستاره    زر بده فشنگ بخر جنگ وَس دُواره

    معنی: نامه ای به بی بی ستاره می نویسم: طلا هایت را بفروش و فشنگ بخر که دوباره جنگ شروع شده.

    چار بالون چار طیّاره چار تَنگ زِ دُولت    پیشواز اَبُل اُوی  ناصِرَ صُولََت

    کلمۀ "خدادونا" یعنی خدا می داند نوعی اضافه شعری است در زبان بختیاری که در فونتیک اشعار جای درست آن را نوشته ایم.

    معنی: چهار تا بالن چهار تا هواپیما چهار تنگه از دولت در کمین آقا ابوالقاسم است. ناصر صولت به پیشواز ابوالقاسم آمد.

    دُکََلا بال هوا بالا تنیده     کی دیده تیله زنی پلا بُریده

    معنی: دو تا کلاغ (هواپیما ها به کلاغ تشبیه شده اند)هوا بالهای خودشان را تکه تکه کردند چه کسی تا حالا دیده زن جوانی موهای خودش را از ناراحتی ببرد. 

    قاغذی بنویسُم  تا تخت تهرون     نظامی جنگ ایکونه  واتیل شیرون

    معنی: نامه ای به پایتخت می نویسم که بدانید نظامی های شما با سپاهان شیر (یا با فرزندان شیر) جنگ می کنند.

    قاغذی بنویسُم تی داک پیرُم     زر بده دوا بخر سی زَخمِ  تیرُم

    معنی: نامه ای می نویسم به مادر پیرم که طلا هایت را بفروش و دوا بخر برای زخمی که بر اثر اصابت  تیر برداشته ام.

    قاغذی بنویسُم تی بی عظیمَه    زر بده  فشنگ بخر جنگ وَس وِ دیمه

    معنی: نامه ای می نیسم به بی بی عظیمه که طلا هایت را بفروش و فشنگ بخر که در دیمه  جنگ شده است.

    اُسُکه وِ  بیرِگُـن  شَو خین  اِزیدُم    تیر وَندم سرهنگ تموم  دُکتر زیدُم

    معنی: همان موقعی که در منطقه بیرگون شبیخون می زدیم تیر به یک سرهنگ تمام زدم و دکتری را هم مجروح کردم.

    شاد اُوِی آقا اَبُل سگار کِرِلَو    بختیاری زنده کِرد و پوزِ بِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـرنو

    معنی: خوش آمدی اقا ابول با سیگاری که کنار لب داری چون از تو بختیاری زنده شد با تفنگ برنو.

    ما بین هر بیت از اشعار بالا این مصرع را می خوانند:

    مَر جنگِ مر جنگِ      خدا دونا جنگِ تُـفَنگِ

    بنا به روایت، طبق دعوتی که ابوالقاسم خان بعمل آمد وی در نزدیکی تهران توسط عاملین شاه ترور شد و شاعران با ذوق آن زمان این چنین سرودند:

    چار بالون چار طیّاره چار تا زره پوش    مُ گُدُم تهرون مَرو بُم نگره گوش

    معنی: چهار هواپیمای جنگی و چهار زره پوش به قصد کشتن ابوالقاسم خان در حرکت بودند. ما هم هر چه از ابوالقاسم خان خواستیم که به تهران نرود ،حرف ما را گوش نداد

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:54 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

    سردار مریم

     سال 1253 خورشیدی، دختری ایرانی در یک خانواده اصیل بختیاری دیده به گیتی گشود. دختری که در دوران جوانی از تاثیرگذارترین زنان روزگار خویش و پرچمدار آزادی و سرفرازی ایران و ایرانیان شد. دختری که او را « بی بی مریم » نامیدند، در سخت ترین شرایط و در حالی که در حدود 9 سالگی پدرش به دستور ناصرالدین شاه و با اشاره ظل السلطان حاکم مستبد اصفهان کشته شده بود، بزرگ شد و به بالندگی رسید. تاثیرات و آموزش هایی که بی بی مریم از پدرش حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و برادرش علیقلی خان سردار اسعد بختیاری پذیرفت، راه او را به سوی آینده باز کرد و چنان شد که او با کوشش خستگی ناپذیر و پایداری کم مانندش به عنوان یکی از مبارزترین سرداران آزادی خواه ایرانی در شمار آید. گوشه ای از کنش و منش « بی بی مریم »که در روزنامه خاطراتش به قلم ساده و روان خودش ثبت شده است و دربرگیرنده خاطرات دوران کودکی تا جوانی اوست، دریچه ای برای شناخت بهتر او به روی ما می گشاید.

      

    سردار مریم و مطالبه حقوق زنان:

    بی بی مریم که در یک جامعه مردسالار به دنیا آمده و در سنین نوجوانی برخلاف خواست خود مجبور به ازدواج شده و از حق ارث نیز محروم شده بود، عمق مشکلات و مسائل زن ایرانی را درک می کند پس به سهم خود سکوت تاریخی زن ایرانی را می شکند و به اعتراض نسبت به این نابرابری ها و پایمال شدن حقوق زنان می پردازد و خواستار زدودن سنت های رایج مردسالارانه در جامعه ایرانی همچون سنت ناف بُری و ازدواج اجباری، نابرابری حق ارث، نداشتن حق طلاق، نابرخورداری از حق آموزش می شود. سردار مریم ریشه بسیاری از این نابرابری ها را آگاهی نداشتن زنان از حقوق اولیه خود می داند و می نویسد:

    « ... تمام بدبختی های ما از خودمان می باشد زیرا که نه علم داریم و نه حقوق خود را می دانیم، اگر ما هم بدانستیم که برای چه خلقت شدیم البته در اطراف حقوق خود جان فشانی ها می کردیم. ما حالا فکر می کنیم فقط برای رفع شهوت مردها خلق شده ایم یا برای اسارت و کنیزی خلق شده ایم. ما می توانستیم برای حقوق انسانی خود به تمام ملل عالم تظلم بکنیم و حقوق خود را برقرار بکنیم زیرا که امروز قرن بیستم می باشد و [ به ] اصطلاح فرنگی ها عصر طلایی. امروز زن های اروپایی در تمام اداره جات دولتی و ملتی مقام بزرگی را دارا می باشند، کرسی وکالت را اشغال نموده اند اما ما زن های ایرانی ابدا از عالم انسانیت خارجیم... ».

     

    سردار مریم، نقش زن در جامعه را بسیار محدودتر از جایگاه واقعی او می داند و خواستار است که زنان از نقش و جایگاه واقعی خود در جامعه آگاهی یابند و آن را به دست آورند. او در این مورد می نویسد:  

    « ... در ایران زن های بدبخت یا باید بزک بکنند، شبانه روز در فکر لباس و پودر و سرخاب باشند یا خیاطی و ریسمان تابیدن، کار بزرگ آن ها همین است. افسوس که وجود چندین [ میلیون ] زن در خاک ایران از عدم علم برای هیچ کس اهمیتی ندارد، کاری که به آن ها می دهند، ترشی، خیار، بادمجان انداختن می باشد. می گویند زن باید خودش را مثل بادمجان کند و میان کوچه راه برود و خدا می داند وقتی که چاقچور و چادر می کند و در کوچه راه می روند و آن روبنده را می زند به یمن بادمجان بزرگ که راه بروند ... »

    او ادامه می دهد:  

    « ... مغازه ای در خیابان لاله زار دیدم، درون یک مغازه چارقد فروشی خیلی اشیاء طلا و جواهر زیر آیینه گذاشته است. به صاحب مغازه گفتم: اینها مال فروش است؟ جواب داد: خیر خانم اینها را خانم ها گرو چارقد تور گذاشته اند. دنیایی افسوس خوردم به بدبختی ملت بیچاره ایران که این قدر بی علم و بدبخت می باشد. آنچه پول در مملکت بود عوض همین چیزها و امثال همین چیزها به خارجه رفت. حالا جواهری که دارند باید عوض پارچه تور بدهند...»  

                                  

                                              سردار مریم در سال ۱۳۱۳ خورشیدی

     

    سردار مریم و ایستادگی در برابر استبداد:

    سردار مریم که از نزدیک شاهد فقر روز افزون مردم و ولخرجی های حاکمان بی تدبیر است، آرزو می کند که ای کاش  مالیاتی که مردم می پردازند و سرمایه های طبیعی که در کشور وجود دارد توسط شخصی لایق و منتخب مردم صرف آبادانی ایران می شد. او این پرسش اساسی را مطرح می کند که آیا ملت یک نفر را به عنوان حاکم انتخاب می کنند تا برایشان بهداری و مدرسه و راه آهن بسازد و کمبود های کشور را جبران کند یا پول مملکت را خرج عیش و عشرت خود و خانم هایش نماید؟

    سردار مریم با روش موجود به ستیز برمی خیزد و در ادامه می نویسد:  

    «...بدبختانه بعضی از ملت های دنیا عموما و ملت ایران خصوصا، سلطان را آیت خدا می دانند... فکر بکنید ببینید چه خاموش و تاریکیم، چند میلیون آدم جمع می شوند از دست رنج سالیانه و هزار جور بدبختی و عذاب دنیایی کرورها پول جمع می کنند و به دست یک نفر می دهند، برای این که آن یک نفر قبول زحمت کند اداره تمام زندگی آن ها را بنماید، پس اگر فکر داشته باشیم آن آدم نوکر ملت می باشد نه خدای ملت؛... پس در این صورت هر وقت این مستخدم برای ملت خوب کارکرد او را باید دعا کرد و برقرار داشت، اگر بد کار کرد باید معزول نمود و حسابش را رسید، پدرش را سوخت، نه این که ستایشش نمود...»

    او سکوت در برابر ظلم و ظالم را می شکند و خواستار از میان برداشتن ستم و سرکوب مردم بی پناه از سوی مستبدان می شود:  

    « ... هنوز سرتاسر این خاک به حدی ظلم حکم فرماست که ظالم می تواند ضعیف را بکشد، مال او را ببرد، ناموس او را ببرد. هنوز با این که قرن بیستم می باشد چوب و فلک هست، داغ هست. من بیچاره که یک نفر زن می باشم با چشم خونبار و قلب افسرده این چیزها را می بینم و خون دل می خورم و آرزو داشتم که قدرتی پیدا کنم و رفع تمام این ظلم ها بنمایم و ریشه پوسیده استبداد وحشیانه را از این ولایت قطع کنم... ».

    سردار مریم و مبارزه در راه دستیابی به مشروطه:

    بی بی مریم که دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خود را در دشوارترین شرایط زندگی ایلی سپری کرده بود به خوبی توانسته بود مهارت های رزمی همچون تیراندازی و سوارکاری را بیاموزد و در مبارزات آزادی خواهانه خود به کار بگیرد.  

    سردار مریم مبارزات هم میهنان آزادی خواه خود را در راه دستبابی به مشروطه می ستاید و درباره مبارزان مشروطه خواه آذربایجانی می نویسد:  

    « ... آذربایجانی های غیور و رشید که همه وقت برای وطن پرستی و کارهای برجسته پیش قدم بودند، علم آزادی را به سرداری ستارخان و باقرخان معروف بلند نمودند ...».  

    بی مریم هنگامی که سردار اسعد برادرش و همه جوانان برومند بختیاری در راه  رفتن به تهران هستند، عزم راسخ آنها را می ستاید و با سخنانی دلگرم کننده روی به آنها می گوید:

    « ... حالا که تصمیم دارید در این کار متعهد و مردانه باشید، اگر تمام مردهای رشید بختیاری شهید شدند، تمام زن های بختیاری را جمع نموده، کفن به گردن، تفنگ به دست برای شکست دادن دشمن رو به طرف اردوی استبداد حرکت می کنیم... امیدوارم ... که ریشه استبداد پوسیده را به عقل سرشار و فکر عمیق خودتان و به زور شمشیر آتش بار جوان های رشید ایرانی از بیخ و بن بکنید...».

    اما سردار مریم که در آن شرایط تاریخی نسبت به وضعیت حساس کشور خود احساس مسئولیت می کند،  دست روی دست گذاشتن و انتظار کشیدن را جایز نمی داند، پس به گواهی « تاریخ بختیاری »،  پیش از ورود سردار اسعد به تهران، مخفیانه به همراه گروهی تفنگدار بختیاری به تهران می رود  و در پشت بام خانه ای مشرف به میدان بهارستان، سنگربندی می کند و در هنگام نبرد بختیاری ها با عوامل استبداد به یاریشان می شتابد. 

    سردار مریم و نبرد با استعمارگران و اشغالگران:

    سردار مریم که در سال 1288 خورشیدی در نبرد آزاد سازی اصفهان به همراه خواهرش « بی بی لیلی » فرماندهی یک ستون سواره نظام بختیاری را بر عهده داشت، در گیرو دار جنگ جهانی اول (  امردادماه 1293 تا آبان ماه 1297 خورشیدی )، نیز که ایران از هر سو مورد تجاوز نیروهای انگلیس و روس قرار داشت، با نیروهایش به نبرد با استعمارگران پرداخت.

     در سال 1295 خورشییدی که « ویلهم واسموس » افسر آلمانی با سربازانش در کنار عشایر جنوب ایران علیه انگلیسی ها مبارزه می کرد، سردار مریم بهترین نیروهای خود را برای همراهی با او و دلیران تنگستان و مبارزه با اشغالگران انگلیسی به تنگستان روانه کرد.

     در سال 1297 خورشیدی در هنگامه ای که نیروهای اشغال گر روسیه و انگلیس در نزدیکی اصفهان به تعقیب یک گروه لژیون ارتش آلمان و تعدادی از نمایندگان سیاسی آلمان پرداختند، سردار مریم که می خواست با پشتیبانی متحدین و به ویژه آلمانی ها به مبارزه با استعمارگران روسی و انگلیسی بپردازد، با نیروهای زیر فرماندهی خود در منطقه تیران و کرون در برابر نیروهای مشترک انگلیس و روس ایستادند و پس از جنگ سختی ، آنها را به عقب نشینی وادار نمودند و لژیون آلمانی را نجات داده و با خود به پایگاهشان در « سورشجان » درمنطقه بختیاری برده و پناه دادند و پس از مدتی از راه خاک  عثمانی، آنان را از ایران بیرون بردند.

    خبر نجات لژیون آلمانی به کمک سردار مریم بختیاری، امپراتور آلمان « ویلهم دوم » را برآن داشت که به پاس این شجاعت، بالاترین نشان امپراتوری آلمان یعنی « صلیب آهنین» را همراه با یک حکم و تصویر میناکاری و الماس نشان برای سردار مریم بفرستد.

    پایگاه سردار مریم، پناهگاه آزادی خواهان:

    خانه سردار مریم همیشه پناهگاه آزادی خواهان بود. در دوران جنگ جهانی اول نیز که ملیون ایران به مخالفت با اشغالگران روس و انگلیس پرداختند و از سیاست های آلمان و عثمانی حمایت می کردند با تضعیف دولت عثمانی و تسلط انگلیسی ها بر بغداد، گروهی از فعالان سیاسی و فرهنگی همچون علی اکبر دهخدا، ملک شعرا بهار، وحید دستگردی و... به خانه سردار مریم پناه بردند.

    دکتر محمد مصدق  هم یکی  دیگر از آزادی خواهان نامی بود که پس از گریز از دست عوامل استبداد، مدتی به بختیاری رفت. دکتر مصدق هنگامی که درسوم اسفند ماه سال 1299خورشیدی زیر فشار انگلیسی ها توسط سید ضیاء  از حکومت فارس عزل شد، از اصفهان به بختیاری رفت و میهمان سردار مریم شد. از این روی دکتر مصدق تا پایان عمر همواره از سردار مریم و قوم بختیاری به نیکی یاد می کرد.

    آزادی ایران و ایرانیان، یگانه آرزوی سردار مریم:

    سردار مریم بختیاری، سرانجام در سال 1316 خورشیدی، در اصفهان زندگی را بدرود گفت و پیکرش در آرامگاه تخت فولاد اصفهان در تکیه میرفندرسکی به خاک سپرده شد و خانه او را که در اصفهان در چهارراه قصر ابتدای خیابان شیخ بهایی واقع بود بنا به وصیت خودش به اداره فرهنگ هدیه دادند که در محل آن مدرسه رودابه ساخته شد.

    اما یگانه آرزوی راستین سردار مریم بختیاری از دوران جوانی تا آخرین لحظات عمر ، همان آرزویی بود که روزی با نگاه به آینده در روزنامه خاطراتش به صورت سوالی سخت و سنگین با نسل پس از خود در میان نهاده بود. او در آن سال ها، شاید از ما که امروز این خطوط را می خوانیم ، پرسیده بود:  

    « ... ای کسانی که روزنامه مرا مطالعه می نمایید، اگر در عصر شما " ایران" وطن عزیز مرا و خودتان [ را ] دیدید به دانش و علم نورانی و مشعشع شده و قدم در راه و خاک آزادی گذاشتید یا در سایه علم و تمدن زندگانی نمودید از من بیچاره که یگانه آرزویم تمدن ایران است، یادی بنمایید.   

             

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:48 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

        

    آعلیداد خدر سرخ(علیداد ممدلی)

    بدون تردید یکی از طوایف بزرگ و سرشناس بختیاری که در تاریخ بختیاری و حتی در تاریخ معاصر ایران خوش درخشید و برای بختیاری ها افتخارات زیادی کسب کرد ، طایفه جلیله زراسوند است. این بزرگ طایفه که از سرشاخه های دورکی باب است ، با وجود مردانی شایسته ، لایق و شجاع توانست ، نام آوری و شایستگی خود را به اثبات رساند و نام خود و بختیاری را جاودانه سازد. یکی از مردان بزرگ این ایل خوشنام ، « آعلیداد » بود. یل دلاوری که در جوانمردی ، شجاعت و دلاوری بی بدیل و شهره  در خطه جنوب ایران بود. آعلیداد که با عنوان « رستم بختیاری » از وی یاد می شود ، به اسطوره ای جاودانه در میان بختیاری ها تبدیل شده است ، اگر چه نامش  شجاعت ، عیاری ، پهلوانی و داستانهای شاهنامه را تداعی می کند ، فرجام زندگیش ، تراژدی غمباری را روایت می نماید که بیش از هر چیز ماهیت ساختار زورمدارانه و مستبدانه نظام خان سالاری را افشا و برملا می کند و حرص و طمع جویندگان قدرت را به نمایش می گذارد. با اینکه بیش از 160 سال از جنایت هولناک قتل بیرحمانه و ناجوانمردانه وی می گذرد ،اما  مردم چنان از وی سخن می گویند که گویی سالیان سال با وی زندگی کردند و این مهم فقط و فقط به خاطر روحیات مردم پسند و بهره مندی وی از خلق و خوی مطلوب ایلیاتیان بوده است

     بیوگرافی:
    آعلیداد خدر سرخ پسر آمحمدعلی و نوه شعبان خدر سرخ بود. آ شعبان مردی شریف و زحمت کش بود که از هر دو گوش از نعمت شنوائی بی بهره بود اما این نقص عضو چیزی از قابلیتهای ذاتی و شایستگی های این بزرگ مرد ایلیاتی نکاست. وی که خود از نسل مردان نجیب و بزرگی بود ، نسلی از خود برجای گذاشت که شهره در بختیاری شدند. آ محمدعلی که در سلسله مراتب ایلی متعلق به تیره خدرسرخ از طایفه زراسوند از شاخه دورکی هفت لنگ بختیاری بود ، صاحب چند فرزند پسر شد: علی باز ، شهباز( در جنگ منار کشته شد) ، علیداد و.... اگر چه همه پسران آمحمدعلی مردانی دلیر و بزرگ بودند اما از بین آنها « آعلیداد» برجسته تر و درخشان تر بود. علیداد جوانی خوش سیما ، خوش برخورد ،  خوش آواز ، خوش محاوره بود. اخلاقی نیک و رفتاری پسندیده داشت. میانه بالا و دارای موی و سبیلی زرد بود. تیراندازی بی مانند ، شناگری بی همتا ، سوارکاری ماهر ،جنگجویی بی باک و شمشیر زنی بی نظیر و بسیار متهور و بی باک بود. در شکار حیوانات وحشی مهارت بسیار زیادی داشت ، صیادی بی مانند بود ، بارها مهارت خود را در شکار شیر ، پلنگ و خرس به نمایش گذاشت. نقل می کنند، وقتی با گراز روبرو می شد ، از پیش او دور نمی شد ، یا گراز مادیان را می کشت یا او گراز را می زد ، غالباً نیز او گراز را می کشت.
    علیداد تفنگ و اسب معروفی داشت: تفنگ وی معروف به تفنگ «حجی» و اسبش معروف به « وزنه» بود. تفنگ علیداد از این جهت «حجی » نام داشت چون متعلق به حاج مصطفی بود. نام دیگر تفنگ « نه دال» ( نه کرکس) بود. زیرا آعلیداد همزمان با یک شلیک نه کرکس را شکار کرد. نقل کرده اند اين تفنگ از طرف دولت عثماني به اسد خان شيركش پدرجعفرقلي خان هديه داده شده بود. .بعد از مرگ اسدخان کسی قادر نبود با آن تیراندازی کند. تا اینکه مردی ستبر و ورزیده از علاء الدین وند ها که نگهبان دز ملکان بود ، توانست از آن استفاده کند. نقل می کنند در جریان یک کشمکش که وی قصد داشت به قافله «گندلی ها» دستبرد بزند ، گرفتار شد. تفنگ او را گرفتند و به ابدال خان دادند. ابدال خان نیز تفنگ را که بسیار بی نظیر بود به آعلیداد داد. تفنگ چهارپاره ، مهماتش سرب یا باروت بود که از اندازه های معمولی آن بزرگ تر بود به همین دلیل به آن چهار پاره بزرگ یا گرازکش می گفتند. تفنگ نه دال با تمام تفنگهاي زمان خود فرق داشت ، سرب وباروت آن تقريبا سه برابر تفنگهاي معمولي بود. می گویند بعد از اسدخان فقط آعليداد مي توانست سوار بر اسب با   آن شلیک کند
    اسب وزنه: که از نژاد وزنه غرازی بود. هیکلی ستبر داشت ، شکم او نزدیک زمین بود ، سرو گردنی بسیار زیبا بود. رنگ او میانه کرن و کهر بود. پیشانی کشیده داشت. چهار دست و پایش سفید رنگ بود. این اسب متعلق به جعفرقلی خان بهداروند بود ، وقتی در اصفهان گرفتار شد ، اسب به دست دولت افتاد. کلبعلی خان آن را از دیوانیان خریده بود به آعلیداد داد.
    علی داد که به واسطه دلاوری و شجاعت بی مانندش یکی از ارکان اصلی نیروی جنگی دورکی ها و بختیاری ها بشمار می رفت ، به سرعت مورد توجه ویژه خوانین قرار گرفت و در زمره ی محارم و مشاوران مخصوص روسای بختیاری قرار گرفت. با « بی بی نوریجان» دختر کلبعلی خان که زنی بسیار زیبا و شایسته بود ازدواج کرد. علی داد که در جوانی به قتل رسید و چند سالی از ازدواجش نمی گذاشت تنها دو دختر داشت: یکی در جوانی، قبل از اینکه ازدواج کند ، فوت کرد. دختر دیگرش زن سهراب پسر آقا اسماعیل راکی بود.

    فتنه ، اختلاف ، برادرکشی
    تاریخ بختیاری ، از یک نگاه و نظر بوی اختلاف ، جنگ ، خون ریزی و برادرکشی می دهد. گاهی این اختلافات و کشمکشها برای ارضاء جاه طلبی یا کسب قدرت بیشتر بود اما بی تردید عامل اصلی ایجاد اختلاف ، نزاع ، جنگ و خون ریزی در میان بختیاری ها دولت مرکزی بود. حکومت مرکزی به جای استفاده صحیح از ظرفیتهای بالای عشایر آنها را به جان هم می انداخت. با این وسیله تمایل داشت ، نیروی جنگی عشایر از جمله بختیاری ها را به خود مشغول سازد و آنها را همیشه ضعیف نگه دارد. سیاست غلط بیشتر فرمانروایان بر سیاست « تفرقه بینداز حکومت کن» استوار بود. سیاستی که به مثابه شمشیر دو دم عمل می کرد. اگر چه نیروی رزمی عشایر را در مقابل شاه و دربار ضعیف و مطیع می ساخت اما باعث اضمحلال و فروپاشی توان رزمی نیروی نظامی کشور نیز می شد و در بلند مدت اسباب ضعف حکومت و در نهایت سقوط وی را فراهم می ساخت. سیاست تفرقه افکنانه را می توان  تقسیم لورها به لر بزرگ و لرکوچک مشاهده کرد ، تجزیه لر بزرگ امتداد سیاست مبتنی بر نفاق بود. شاهان صفوی که اصلاً تمایل نداشتند ایل قدرتمندی مانند بختیاری ، در نزدیکی پایتخت برای آنها مزاحمتی درست کند ، بر طبل اختلاف بین آنها کوبیدند و بختیاری ها را به جان هم انداختند. نادرشاه با تبعید اجباری بختیاری ها به مناطق دیگر تلاش کرد تا از قدرت آنها بکاهد. آغا محمدخان قاجار وقتی به پیروزی خود بر ابدال خان محمود صالح امیدوار گشت که انگشت بر روی اختلافات بختیاری ها  فشرد و کینه ها و زخمهای کهنه را به یاد آنان آورد. فتحعلی شاه و شاهان بعد از وی ناکامی ها و شکست های خود را با نابودی ایلات جبران کردند.  با توسل به حربه اختلاف افکنی اسد خان آواره و در دیار غربت درگذشت ، محمدتقی خان گرفتار شد. موسی خان بابادی اسیر مرگ شد ، جعفرقلی خان در ایام پیری سخت گرفتار گردید. آری یکی از ایل هایی که در نتیجه سوء مدیریت دربار ایران ، آسیب فراوانی دید ، ایل بختیاری بود. پیامد دسیسه آفرینی دربار ، وقوع جنگهای بیشماری در بختیاری بود که زخمهای زیادی به پیکر این ایل کهن وارد ساخت. ایلیاتی ها که خود را در معرض جنگهای ناخواسته می دیدند ، برای بقای خود چاره ای جز  ورود به جنگ و پرداخت هزینه های آن نداشتند.جنگ نه هزار
     یکی از این جنگها و برادر کشی ها ، «جنگ نه هزار» بود که در سال 1253قمری یک سال بعد از کشته شدن جعفرقلی خان دورکی ،  بین کلبعلی خان و اولاد فرج الله خان بر سر تصاحب ریاست هفت لنگ در دشت چغاخور اتفاق افتاد. جعفرقلی خان بختیاروند و طوایف ممیوند ، محمود صالح و بساق چهارلنگ نیز از اولاد فرج الله خان حمایت کردند. طرفداران اولاد فرج الله خان عموی کلبعلی خان جمعیتی حدود نه هزار داشتند و نفرات کلبعلی خان حدود 140 نفر بودند که در قلعه چغاخور پناه گرفته بودند. روزی دو بار صبح و عصر بین دو اردو جنگ در می گرفت. گاهی نفرات کلبعلی خان از قلعه خارج می شدند و با آنها جنگ می کردند. نبرد میان آنها هشت روز ادامه پیدا کرد. در روز هشتم نبردی سختی درگرفت. نیروی اندک کلبعلی خان به سختی و با رشادت جنگید. آعلیداد پهلوان شجاعانه جنگید ، با پایمردی نفرات زیادی از اردوی دشمن را به قتل رساند. اردوی جعفرقلی خان که ادامه جنگ را بی نتیجه دانستند ، مغبون رشادت و جنگاوری آعلیداد شدند ، میدان جنگ را ترک و به اوطان خود بازگشتند. در این جنگ حسین خان پسر فرج الله خان و چند نفر از بستگانش و همینطور چند نفر از بستگان و نیروهای جعفرقلی خان بهداروند کشته شدند. چون اردوی جعفرقلی خان جمعیتی نزدیک به نه هزار نفر داشت ، این جنگ به « نه هزار» شهرت پیدا کرد.در خصوص این جنگ نیز میبایست این موضوع اشاره کرد که در میان بختیاری های قدیمی به صورت افسانه ای مرسوم هست که در روز جنگ سواری از کوه شاهپرناس به طرف مهاجمین حمله کرده و کلیه سپاه را از پای در آورده البته این موضوع اثبات شده نیست ولب آنچه از گفته ها بر می ِآید که شاه پرناس دختری ارمنی بوده که در بختیاری به پیشگویی حوادث را مینموده که بعد از مرگ این دختر بر سر محل دفن بین تیره های ایل زراسوند اختلاف پیدا شد که با وساطت پیری محل دفن این دختر در یلندی کوهی که مشرف به تمامی اراضی تیره های ایل زراسوند بود به خاک سپرده شد که در حال حاضر نیز قبر این دختر موجود میباشد بعد از این کوه به کوه شاهپرناس معروف گردید .

    شاه پرناس در لغت انچه استنباط میشود همان شاهزاده دختر یا پرنسس میباشدکه در لغت محلی بختیاری پرناس تلفظ میگردد

    رشادت علیداد در رزم با شیخ عجیل


    هنگامی که کلبعلی خان رئیس ایل دورکی بود ، حاکم عربستان از وی گروهی سوار برای سرکوبی شیخ عجیل باوی درخواست کرد. کلبعلی خان گروهی از سواران بختیاری را به همراه آعلیداد به خوزستان گسیل داشت. سواران بختیاری نزدیک اهواز به اردوگاه شیخ عجیل حمله بردند ، شیخ عجیل که در این جنگ شکست خورد برای نجات خود ، سوار بر مادیان به داخل رود کارون رفت. سواران بختیاری که در تعقیب وی بودند ، چون کنار رود رسیدند ، ایستادند. آعلیداد بی تامل با تمام اسلحه دنبال او خود را به آب زد. سی قدمی در آب شنا کرد ، دستان اسب در رکاب گیر افتاد ، سر دو پا رفت ، اسب زیر آب ناپدید شد ، آعلیداد نیز به همراه اسب به زیر آب فرو رفت با مهارت زیادی رکاب اسب گرفته ،  اسب را از خطر نجات داده ، شنا کنان بسوی سواران بختیاری بازگشتند و سالم از آب درآمد. این ماجرا بر آوازه رشادت علی داد بسیار افزود.جنگ قدرت بالا گرفت
    وقتی کلبعلی خان به جای برادرش جعفرقلی خان (که در سال 1252قمری کشته شد) ، به ریاست ایل دورکی ریاست ، فرزندان جعفرقلی خان در سنی نبودند که بتوانند جانشین پدر شوند. حسینقلی خان 15 ، 16 سال سن داشت. به همین دلیل آنها ریاست عموی خود را پذیرفتند. اما هر چه بزرگتر می شدند با عموی خود فاصله بیشتری می گرفتند. اختلافات ملکی نیز دامنه اختلاف میان آنها را گسترش می داد.  وقتی حسینقلی خان و دو برادرش امامقلی خان و رضاقلی خان به اندازه کافی بزرگ و قدرتمند شدند ، گزینه جنگ علیه عموی پیر خود که در بین هفت لنگها بسیار محبوب بود ، انتخاب کردند. کلبعلی خان فرد بسیار محترم و متدینی بود ، فرایض و اعمال دینی را به جای آورد ، در جزییات امور طوایف تحت ریاست خود مداخله نمی کرد ، طوایف از آزادی نسبی برخوردار بودند. نیروی رزمی تحت امر کلبعلی خان به وسیله پسرش ابدال خان که فردی بسیار شجاع بود و آعلیداد خدر سرخ دامادش که او نیز دلاورتر از ابدال خان بود ، رهبری و فرماندهی می شد. کلبعلی خان که دوران اختلاف و جنگ با عموزاده های خود ( اولاد فرج الله خان) را پشت سر گذاشته بود ، ناچار گردید برای حفظ ریاست خود بر ایل دورکی و به دنبال آن هفت لنگ با برادرزاده های خود نیز وارد جنگ شود. سراسر قلمرو گرمسیری و سردسیری ایل دورکی برای دو طرف ناامن گردید. هر لحظه جنگ و شبیخون انتظار می رفت.جنگ بازفت
    یکی از این جنگها که در سال 1263 قمری رخ داد ، جنگ بازفت بود. ایل در راه بازگشت به ییلاق بود. امامقلی خان در بازفت مستقر شده بود. کلبعلی خان تصمیم گرفت ، جنگ گذشته را که طی آن آعلیداد زخمی شده بود ، تلافی کند. در این هنگام میرزا قومای بهبهانی که دوست کلبعلی خان بود با عده ای سوار عازم تهران بود ، سر راه نزد کلبعلی خان که در رستمی بود ، رفت. ، او نیز حاضر شد در این جنگ کلبعلی خان یاری کند. علیداد خدر سرخ که در این وقت زخمی بود ، گفت: صبر کنید تا من خوب شوم . من هم می خواهم انتقام بگیرم. اسب و تفنگ علیداد که بسیار مشهور بودند ، از او گرفتند به ابدال دادند و روانه جنگ شدند.کلبعلی خان و ابدال خان که سواران میرزا قوما نیز آنها را همراهی می کردند ، روانه بازفت شدند.حسینقلی خان که از اوضاع با خبر می شود ، برای کمک به برادر حرکت کرد. دو اردو در بازفت با هم تلاقی کردند. اردوی کلبعلی خان سنگر گرفته بودند ، حسین قلی خان به آنها حمله کرد. حسین قلی و آبندر احمد خسروی با هم به سوی ابدال خان شلیک کردند ، تیر به رانش خورد از اسب پرتاب شد. با مجروح شدن ابدال خان ، اردوی کلبعلی خان فرار کردند. تعدادی از سواران کلبعلی و میرزا قوما نیز اسیر شدند.  چند روز بعد بر اثر  زخم وارده ابدال خان فوت کرد و در کنار آرامگاه امامزاده حمزعلی به خاک سپرده شد.. برخی نیز نقل می کنند ابدال خان در جنگ بازفت توسط امامقلی خان  کشته شد ، کلبعلی خان از غصه مرگ پسر چهل روز بیشتر دوام نیاورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.جنگ شنستان
    وقتی ابدال خان و پدرش کلبعلی خان فوت کردند.حسین قلی خان که خود را بدون رقیب می دید ، به ییلاق آمد و در «پادراز» (دستگرد احمد خسروی فعلی) چادر زدند. خانواده کلبعلی خان و آعلیداد نیز در قلعه چغاخور بودند.گروهی از طرفداران خانواده کلبعلی خان از جمله علی باز برادر آعلیداد ، آقا زمان پسر آقا شهباز بردارزاده علیداد و کربلایی حسین پسر محمد که داماد آعلیداد( شوهر خواهر) بود ، قصد رفتن به بروجن داشتند که گروهی از احمد خسروی ها مانند آقا حیدر و اسماعیل راکی داماد وی ، شبانه راه آنها را بستند و میان آنها جنگ شد. در این جنگ آقا زمان اسیر شد.، آقا علی باز تیری به میان دو کتفش خورد ، کشته شد.کربلایی حسین نیز موفق شد از مهلکه بگریزد. بعد از این جنگ ابوالفتح خان و آعلیداد که زندگی در چغاخور را دشوار می دیدند ، از طریق گردنه شنستان به طرف چهراز و پشتکوه رفتند. حسین قلی خان آنها را تعقیب کرد در گردنه شنستان میان آنها جنگ واقع شد. آقا علی جان زخمی شد ، اسب کج کلاه که زیر پای امامقلی بود ، تیر خورد کشته شد. آقا زمان چند روز بعد توانست فرار کند در بیشه چغاخور مخفی شد و خود را به آعلیداد رساند. ابوالفتح و آعلیداد به جعفرقلی خان که دختر کلبعلی خان ، ستاره ، همسرش بود ، پناهنده شدند. دختر جعفرقلی خان نیز زن ابوالفتح خان بود.

    جنگ سرخون


    در سال 1264 قمری که محمد شاه قاجار فوت کرد ، آعلیداد و ابوالفتح خان  به جعفرقلی خان بختیاروند پناه بردند. جعفرقلی خان در حمایت از خانواده کلبعلی خان تصمیم گرفت به حسین قلی خان حمله کند. وی به با کمک فوج توشمال خان امرائی که بر بخشی از لرستان حکومت داشت و در این زمان در بختیاری بود و دوست جعفرقلی خان بود ، به سمت حسین قلی خان که در این هنگام ایل و عمله اش در سرخون مستقر بودند ، حرکت کرد. حسین قلی خان با سواران خود در کنار پل دوپلان سنگر گرفت. جعفرقلی خان با اردوی همراهش از راه دوازده امام خود را به بالای کوه مشرف بر دوپلان رساندند. آعلیداد سوار بر اسب معروف خود از سراشیبی تند با اسب به پایین تاخت کرد ، چون پل در تصرف حسین قلی خان بود ، از رودخانه عبور کرد ، خود را به آنطرف آب رساند. مشایخ عباسی گل سفید و دوپلان که طرفدار خانواده کلبعلی خان بودند ، حسین قلی خان و همراهانش را هدف تیر قرار دادند. اردوی حسین قلی خان بدون اینکه تیراندازی کنند ، پا به فرار گذاشتند و راه سرخون  در پیش گرفتند. آعلیداد به تعقیب آنان پرداخت. در سرخون اردوگاه حسین قلی خان غارت گردید. بیشتر از دوهزار راس گوسفند و چهارپا با خود بردند. تعدادی از زنان و بچه های اهل سرخون را نیز به اسارت بردند و در تنگ گندمکار مستقر شدند و به جشن و پایکوبی پرداختند.. شب هنگام آقابندر به همراه عده ای و با راهنمایی « ملا طهماس» بزرگ اولاد حاج علی ( جد فامیل طهماسبی از طایفه اولاد حاج علی)، به اردوی جعفرقلی خان شبیخون زدند و اموال غارت شده و اسیران را آزاد کردند. جعفرقلی خان به موطن خود بازگشت وحسین قلی خان روانه گرمسیر شد.غارت ایل بختیاروند
    وقتی حسین قلی (احتمالاً) 1265قمری به گرمسیر رسید ، تصمیم گرفت. ایل بختیاروند را به سرکردگی جعفرقلی خان که به خانواده کلبعلی خان پناه داده بود ، تنبیه کند. حسین قلی خان آنان را مورد حمله قرار داد پس از غلبه ، آنها را غارت کرد. امامقلی خان به تعقیب آنها پرداخت. ایل بختیاروند در گردنه« کله تازه » منطقه «آرپناه» کمین کردند ، وقتی امامقلی خان رسید ، اماج تیر قرار گرفت. جنگ سختی درگرفت. امامقلی خان شکست خورد ، عقب نشینی کرد ، پشت «چل سنگی»( سنگهای انباشته روی هم) سنگر گرفت. آعلیداد که عرصه را بر امامقلی خان و همراهانش سخت و دشوار کرده بود ، سبب گردید تا آگودرز احمد خسروی خود را تسلیم کند. وی بدست عبدالله خان بختیاروند پسر محمود خان بیچاره کش کشته شد.بازگشت آعلیداد
    بتدریج بر دامنه قدرت حسین قلی خان افزوده شد به گونه ای که دیگر جعفرقلی خان نمی توانست با وی درگیر شود. ابوالفتح خان و آعلیداد یک سال نزد جعفرقلی خان ماندند. روزی جعفرقلی که آدم دائم الخمری بود ، در «جلکان » گرمسیر در حالت مستی رو به علیداد کرد و گفت: باید تفنگ مصطفی که از آن پدرم است و اسب وزنه که از خود من بود ، به من بدهی. آعلیداد که از این سخنان سخت ناراحت و نگران گردید ، زن و فرزندان برداشته از ایل بختیاروند خارج گردید و به جعفرقلی خان پیغام داد ، که بیا تفنگ و اسب از من بگیر. آعلیداد و ابوالفتح به ناچار نزد حسین قلی خان رفتند. و یک سال نزد وی بودند.

    توطئه قتل آعلیداد


    بامرگ کلبعلی  خان راه برای حکومت حسینقلی خان باز گردید و توانست اداره ایل دورکی را بدست گیرد. وی برای تثبیت قدرت خود به فکر افتاد که مخالفان خودش را نابود سازد. جدی ترین خطری که وی و برادرانش احساس می کردند ، پسران کلبعلی خان  «ابوالفتح خان» و « حیدرخان»   بودند. اگر چه  شرایط برای بازگشت این دو نفر به قدرت بسیار سخت شده بود اما شخصیت قدرتمند و مشهوری چون « آعلیداد خدر سرخ» از آنها حمایت می کرد. اگر چه اوضاع به نفع فرزندان کلبعلی خان نبود و به همین دلیل حتی در ذهن خود نیز اندیشه و رویای حکومت را نمی پروراندند. لیکن در مظان اتهام بودند. امامقلی خان و رضاقلی که در به قدرت رساندن برادر سهم و نقش زیادی داشتند ، به فکر افتادند تا خانواده کلبعلی خان را برای همیشه نابود سازند و از این خطر بالقوه خیالشان آسوده گردد. با مشورت با حسینقلی خان نقشه قتل طراحی گردید. اصلان خان چهارلنگ برادر زن امامقلی خان نیز در جریان قرار گرفت و وی و به نوعی چهارلنگها را نیز در این توظئه مشارکت دادند و بدین طریق از بروز اعتراض در میان چهارلنگها پیشگیری کنند. نقل می کنند ابتداء حسینقلی خان با قتل آعلیداد و پسر عموهایش مخالفت کرد اما ترس از دست دادن قدرت  وی را راضی و موافق با اینکار کرد.
    زمستان سال 1366 قمری در قلعه « لوت» اندیکا ، زمان و مکان مناسبی برای اجرای این توطئه شناخته شد. علیداد ، ابوالفتح خان  و حیدرخان خردسال به قلعه دعوت شدند. از خدر سرخ کسی آنها را همراهی نکرد زیرا دعوت بسیار مشکوکی بود. نقل می کنند ، آعلیداد از « آمیرزا محمد» درخواست کرد که آنان را همراهی کند. وی پاسخ داد من نمی آیم ، این مهمانی را هم خوب نمی بینم ، شما هم نروید. علیداد که تصور نمی کرد چون زحمت و آزاری برای حسینقلی خان ندارد، در خطر باشد. پاسخ داد: دور بایست تا خون به شما نپاشد.
    وقتی مهمانان که فاقد سلاح بود، وارد قلعه شدند ، غافلگیر شدند. رضاقلی خان ناگهان قمه ای در قلب علیداد فروکرد. علیداد با اینکه ضربه ی مهلکی خورده بود ، رضاقلی خان را بر زمین زد و دست به گلویش فشرد. اما به دلیل خون ریزی شدید ، علیداد بی حس شد و رضاقلی از مرگ حتمی نجات یافت. می گویند در همین حال امامقلی ضربه ای بر شانه ی علیداد وارد ساخت. امامقلی نیز ابوالفتح را به قتل رساند و حیدرخان که به دلیل سن کم دچار وحشت شده بود از ترس بسوی حسینقلی خان شتافت تا به وی پناه ببرد ، اما حسینقلی خان در حالیکه حیدرخان به آغوشش افتاده بود ، با خنجری که داشت ، او را خلاص کرد.
    سردار ظفر در « خاطرات » خود ، واقعه را از زبان حاج امامقلی خان چنین شرح می دهد: « روزی صبح بود از خانه بیرون آمدند. اصلان خان چهارلنگ کنورسی که خواهرش زن حاج ایلخانی بود و محمدحسین خان سپهدار از این زن بود که تا از مادر متولد شد مادرش وفات کرد با سوارش آنجا بود و در شرف حرکت برای خانه خود بود رفتیم نشستیم. آقا علی داد نمدی کار بروجن روی لباس داشت. ابوالفتح بیمار و با کمر باز نشسته بود. من پهلوی علی داد نشسته بودم ، برخاستم آقا علی داد خواست بر خیزد دست روی شانه اش گذاشته ، قمه را از کمر کشیده در میان شانه او گذارده تا دسته فرونشست. بعد بیرون آورده بر سر او زدم. گفت: ای خان برای چه مرا می کشید؟ من مکرر قمه بر سرش می زدم. دست را حایل کرد ، انگشتانش قطع شد. چندان زدم که از پای درآمد ولی زبانش از کار نیفتاد. رضاقلی خان نیز با کارد چند زخم منکر به ابوالفتح خان زده او را از پا درآورد. در این وقت حیدرخان که سالش از شانزده و هفده نگذشته بود خود را بدامان حسینقلی خان افکند با کارد در گلوی او زده در حال جان بداد. خواهران علی داد عریان شده بر بالین او موی کنان مویه می کردند. فریاد زد نگذارید خواهران من برهنه میان چهارلنگها بیایند.مگر آنها خواهران شما نیستند.پس رو به الهیار پسر ملاعالی احمدی کرده ، گفت: مرا از این زندگانی رهائی ده. الهیار گفت: خدا تو را کشته من چرا دست به خون تو بیالایم. حاج ایلخانی گفت: من گفتم من ترا خلاص می کنم. تفنگ را در گلویش آتش دادم در دم جان بداد. ابوالفتح خان را نیز با یک گلوله کارش را تمام کردم. آقا زمان پسر برادر آقا علی داد رفت قلعه به بی بی شاه پسند مادر حسین قلی خان پناه برد ، به اصطلاح بختیاریها چادر او را گرفته دخیل وی شده جان از مهلکه بسلامت بیرون برد.(سردار ظفر، مجله وحید ،سال 1346 ، شماره 46 صفحه941)
    سردار ظفر نقل می کند که پدرش اظهار داشت که من تصور کردم که رضاقلی و امامقلی کشته شدند و به همین دلیل سراسیمه حیدرخان را به قتل رساندم. البته این موضوع توجیهی برای این جنایت هولناک است. چون در قلعه ای که بوسیله تفنگچی های زیادی محافظت می شد و نقشه قتل از قبل طراحی شده بود و همه چیز برای این اتفاق ناگوار فراهم شده بود ، محال بود که علیداد و همراهانش سالم از قلعه خارج شوند.
    بعد از کشته شدن آعلیداد بر سر اسب و تفنگ وی کشمکش شد. حسین قلی خان تفنگ را گرفت و اظهار داشت سزاوار این تفنگ منم. حسینقلی خان پس از چندی تفنگ را به آبندر بخشید. اسب وزنه نیز زیر پای آبندر بود که در جنگ سولجان کشته شد.
    وقتی آعلیداد را به خاک سپردند ، شب باران آمد ، قبر دچار فرورفتگی و نشست گردید ، بامداد خبر آوردند ، علیداد از قبر بیرون آمده ، گریخته است.  جمعی گریختند. عده ای برای اینکه مطمئن شوند که او مرده است ، قبر او را کندند.
    آقا زمان ومیرزا علی باز داماد کلبعلی خان از این اقدام زشت شکایت به دربار کردند و نزد حاکم خوزستان رفتند. سليمان خان سهام الدوله حاکم خوزستان که رابطه ی دوستانه ای با خانواده ی کلبلی خان داشت ، حسين قلی خان را از رياست ايل دورکی معزول کرد و اسماعيل خان پسر حسن خان بزرگ خاندان فرج اله خان را به منصب حکومت بختياری منصوب کرد. حسين قلی خان برای باز پس گرفتن قدرت از دست رفته خود تلاش بسيار کرد حتی با اسماعيل خان و قوای دولتی در « سولگان » وارد جنگ شد اما نتوانست کاری از پيش ببرد و ناگزيرشد در دزفول در توپخانه دولتی متحصن شود و خود را تسليم سهام الدوله کند. اگرچه سهام الدوله از تقصير وی گذشت ولی تا زمانی که حاکم خوزستان بود ، نزد وی به عنوان گروگان باقی ماند و اجازه نداد به بختياری بازگردد.
    بعد از این واقعه بی بی زینب دختر ابدال خان به عقد امامقلی خان درآمد که مادر غلامحسین خان سردار محتشم ، عباسقلی خان و سلطان محمدخان بود. بی بی نوریجان دختر کلبعلی خان نیز که همسر آعلیداد بود ، به عقد رضاقلی خان درآمد. وی مادر ابراهیم خان ضرغام السلطنه فاتح اصفهان گشت .

    اشعار محلی در سوگ آعلیداد
    سیل کردم مین لامردون اصلان1 دیدم                 چی افتو  به رو  کمر رنگ  بریدم
    دین مو وه گردنت اصلان چهار  لنگ                 دودمونی تو وندی وه ایل هفت لنگ
    خیر وه زندیت نبینی اصلان چهارلنگ                 دودمونی تو وندی وه ایل هفت لنگ
    بردنم  وه  مهمونی  وستن  وه    جونم                 قمه سوز آقا رضی2 تش ونده وه جونم
    اصلان  خون ز  پشت  گرهد بال قبامه                 قمه سوز آقا اموم3 برد پنجه هامه
    اصلان خون ز پشت  گرهد  بال  قبامه                 قمه سوز آقا رضا رهد پنچه هامه
    آحسین 4 مونه  مکش  مو   تاته   زاتم                 خارچشم( میخ چشم) دشمنت سوار نیاتم
    آ حسین  یادت  نره   جنگ  دوپولون5                 چسبسی وه سینه اسب تا پیرسرخون
    آحسین  یادت  بیا ز   جنگ  سرخون6                 وندمسون سینه وزنه ، کج7 اسدخون
    آ حسین    یادت  بیا  ز   جنگ   تازه                وند ُمسون سینه وزنه دیندا زمازه
    علی داد  ممدلی  شرم    ز   خدا   کن                 گنه کار و بی گناه ز یک جدا کن
    صد  درم  به  سنگ   شاه   تیر  تفنگم                 هر کسی نه دال9 دید نیا بجنگم
    بیست وچارزخم سرم ، بی زخم خنجر                  زینمه رضا ببرد ، حجیم بندر10

    حجیم  بندر   به ورد   نداره      فندس                  وندس به گل گراز ز اسب ورندس
    ای  تفنگ  نُه دال برس    وه من  دسم                  تقاص خوم بگرم تا که نوسم
    دل نواز11چندی خوری ز کف و خینم                  بعد خم شی نکنی وه دشمنونم
    دل نواز چندی خوری ز کف و   خینم                  دشمنون شادی کنن به اسب و زینم
    مین  جنگ  نه هزار  دیدی      نوسم                   بیو بوین به چه روزی حالا مو وسم
    زخم کارد   زخم قمه   زخم      قداره                  زخم خنجر اِکنه دلبند پاره
    گویلم   لاشم   بنین   ور  منه    تنگی                  بل بگوشم بخوره بنگ تفنگی
    علیداد    مننینس   به    گور     تنگی                  بسا کم به وقت جنگ ونه تفنگی
    زبان حال حیدرخان
    گو دو مه آ قا حسین  بازی  کنه  وام                   دسس ره کارد کشی زیدس سر نام
    زبان حال کلبعلی خان
    علیداد     زیدنه        نهلین   بمیره                     ابوالفتح12 نابالغه حیدر13 کوچیره
    وزنه پیر، حجی بلند وا کج صیدال14                   آرمون مند به دلم تقاص ابدال15 
    علیداد   ممدلی   وا   کج      صیدال                    آرمون مند به دلم تقاص ابدال

    توضیحات:
    1- اصلان خان چهارلنگ
    2- رضاقلی خان ایل بیگی
    3- امام قلی خان حاج ایلخانی
    4- حسین قلی خان ایلخانی
    5- روستای دوپلان در شهرستان اردل
    6- سرخون مرکز بخش میانکوه
    7- کج :  اشاره به شمشیر معروف اسدخان شیرکش که به کج بود و به نام کج نیز معروف بود.
    8- کله تازه در منطقه آرپناه
    9- تفنگ نه دال یا حجی آعلیداد
    10- آبندر احمد خسروی
    11- خواهر یا دختر آعلیداد
    12- ابوالفتخ خان پسر کلبعلی خان
    13- حیدرخان پسر کلبعلی خان
    14-  اشاره به شمشیر کج اسدخان دارد که گویا به آصیدال جنگجوی دلاور بختیاری رسیده بود.
    15- ابدال خان پسر کلبعلی خان که بر زخمی که در جنگ بازفت برداشت ، کشته شد.

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:44 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

     

    حسينقلي خان بختياري

    فرزند جعفرقلي خان دوركي و بي بي شاه پسند دختر علي صالح آل جمالي(1) در سال 1237 ق متولدگرديد.(2)

    پدرش جعفرقلي خان درسال 1252 ق  هنگامي كه حسينقلي شانزده ساله بود در جنگ منار توسط همنامش جعفرقلي خان بهداروند به قتل رسيد.(3)

    لذا او و برادرنش تحت سرپرستي عمويشان كلبعلي خان قرارگرفتند. اما مدت زمان زيادي نگذشت كه ميان آنها و عمويشان اختلاف ايجاد شد. حسينقلي خان با سياست و دورانديشي خود را به منوچهرخان  معتمدالدوله ي ارمني حاكم اصفهان نزديك نموده و توانست درسال 1262 هـ. ق در سن 24 سالگي حكومت منطقه ي بختياري را به اسم يكي ازعموهاي پيرش به نام مهديقلي خان گرفته ولي خود عملاً  اداره ي امور بختياري را برعهده بگيرد.(4)

    اوسپس به منازعه با كلبعلي خان برخاسته و او را شكست داد. با پيروزي بر عمو راه براي او هموارگرديده و از آن پس پله هاي ترقي و موفقيت را يكي پس از ديگري طي نمود. مدتي بعد طايفه ي چهارلنگ را تحت انقياد خود درآورده و سرانجام با دستگيري موسي خان بابادي و تحويل او به دولت قاجار بر طايفه ي  بابادي استيلا پيدا  نمود.(5)

    سركوبي شورشيان و مخالفان دولت مركزي، ايجاد امنيت و ثبات درمنطقه ي بختياري، شركت در جنگ ايران و انگليس به حمايت از دولت قاجار در سال 1273 هـ. ق و خيلي اقدامات و خدمات ديگر وي باعث ترقي جايگاه و افزايش محبوبيتش نزد دولت قاجارگرديد. لذا در ربيع الثاني 1279 هـ. ق ازطرف آن دولت لقب ناظم بختياري را دريافت نمود.(6) و سپس پنج سال بعد درشعبان 1284 هـ. ق فرمان ايلخاني كل بختياري ازجانب ناصرالدين شاه قاجار براي وي صادرگرديد.(7)

      حسینقلی خان از آن پس به مدت پانزده سال در اوج نفوذ و اقتدار بود. دلیل مدت طولانی حکومت و نفوذ او ناصرالدین شاه را نگران کرد بنابراین حاجی میرزا عبدالغفارخان نجم‌الدوله را به‌ظاهر برای برآورد هزینه ساخت آب بند اهواز اما در واقع برای گردآوری اطلاع درباره میزان و قدرت نیروهای حسینقلی خان به منطقة بختیاری فرستاد. نجم الدوله در گزارش خود به شاه درباره میزان قدرت ایلخان در جنوب اشاره کرد.

    گزارش نجم الدوله گزارشهای قبلی را که فرهاد میرزا معتمدالدوله حاکم فارس برای شاه تهیه کرده بود تأیید می‌کرد. بنابراین ناصرالدین شاه به کشتن ایلخان برانگیخته شد و به پسرش ظل‌السلطان حاکم اصفهان دستور داد که او را به قتل رساند. در سال۱۲۶۰ ظل السلطان، ایلخان را به اصفهان فراخواند و ایلخان در مراسم بازدید از سربازان شرکت کرد و در پایان مراسم اظهار داشت که یکصد سوار بختیاری برابر یک هزار از چنین نیرویی هستند این گفته به ظل‌السلطان انگیزه بیشتری برای اجرای نقشه اش داد. او پس از پایان مراسم ایلخان و دو پسرش اسفندیارخان و علیقلی خان را برای گفتگو به دارالحکومه برد. پس از جداکردن او از پسرانش و زندانی کردن آنان دستور قتل ایلخان را داد و در27 رجب همان سال درآنجا به قتل رسيد.(8)

    او در طول زندگیش ۱۰ همسر اختیار کرد واز همسرانش صاحب ۱۸ فرزند شد که ۱۲ دختر و ۶ پسر که نامهای پسران بترتیب نجفقلی خان ، علیقلی خان، خسرو خان، اسفندیار خان ، یوسف خان و امیرقلی خان بود. حسینقلی خان علاوه بر بیرحمی و شجاعت که لازمه زندگی و شرایط ایلخان بود طبعی حساس و لطیف داشت و به سبب شعرهایش به لهجة بختیاری معروف بود.

    توضیحات :

    مهدی بامداد. شرح حال رجال ایران در قرن ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ هجری. چاپ چهارم، انتشارات زوار، ۱۳۷۱، ۴۴۲.

      پـي نـويـس هـا

     1) سردار ظفر بختياري، خسرو خان، يادداشت ها و خاطرات، تهران، انتشارات يساولي
    ‹فرهنگ سـرا›، چاپ اول، 1362، صص 36-35 ؛ گارثويت، جن راف، بختياري در آئينه ي تاريخ، ترجمه ي  مهراب اميري، تهران، انتشارات آنزان و سهند، بي چا، 1375، ص 86 ؛ مكبن روز، اليزابت، با من به سرزمين بختياري بياييد، ترجمه ي مهراب اميري، تهران، انتشارات سهند،چاپ اول،1373، ص 166

    2 ) گارثويت، چن راف، تاريخ سياسي اجتماعي بختياري، ترجمه ي مهراب اميري، تهران، انتشارات سهند، چاپ اول، 1373، ص 141.

     3) سردار ظفر، ص36؛ گارثويت، تاريخ سياسي اجتماعي بختياري، همان.

    4) مكبن روز، همان؛ سردار ظفر، ص 48.5) ميرزايي دره شوري، غلامرضا، بختياري ها و قاجاريه، شهركرد، انتشارات ايل، بي چا، بي تا،
    ص 149.Garthwaite, Gen, R,The  Bakhtiyari  Ilkhani:  An 

    5 Illusion  Of  

    (6 Unity.Int.J.Middle  East  Study.8(1977) P.151                                                   و گارثويت، بختياري در آئينه ي تاريخ، صص 95و87 و 19.7)

    7)گارثويت، همان، ص96 ؛ ميرزايي، ص 150 ؛       Garthwaite , Ibid, p.151.8)

    8)سيري در قلمرو بختياري و عشاير بومي خوزستان، لايارد، استاك، بيشوپ، لينچ، ويلسون، ترجمه و حواشي از مهراب اميري، تهران، انتشارات فرهنگسرا، چاپ اول، 1371 ، ص200.

    + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:13 توسط فرزاد شریف پور سولگانی |

    مطالب قدیمی‌تر